{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهار

پارت چهار
هانا: ممنون راستی خانواده من هم میان
یونگی: آره میان
هانا: مرسییییی
فردا
یونگی: هانا بیا دیگه
هانا: اومدم چه خوشتیپ شدی
هانا: توهم خوشگل شدی
رفتن داخل سالن
هانا: او...اونا خانوادم هستن
یونگی: بیا بریم پیششون
هانا پدرو مادرش رو بغل کرد
مامان هانا: دخترم امیدوارم خوشبخت بشی با اینکه پسر خالت دوست داشت
یونگی: ممنون ما خوشبخت هستیم
هانا: یونگی
یونگی: هانا بیا بریم پیش خانواده من
هانا: باشه( ناراحت)
یونگی: این هانا هست
مامان یونگی: چه عروس خوشگلی پسرم
راستی خواهرت لی لی
یونگی: پس اون خواهرم هست خیلی خب دیگه حرف زدن کافیه
هانا: چرا باهاشون اینجوری حرف زدی
یونگی: تو دخالت نکن
بعد از عروسی
هانا: می‌خوام با لی حرف بزنم
یونگی: باشه
هانا رفت پیش لی لی
هانا: لی جونم خوبی
لی: آره خوبم خانوادت رو دیدی
هانا: آره دیدم
لی: باید درباره یونگی حرف بزنیم خیلی مهمه اینکه اون چرا آنقدر بیرحم هست و الان روانی هست راستش.......
دیدگاه ها (۰)

پارت سههانا: چیییی واقعا نکشتینش یونگی: مگه تو بیهوش نبودیها...

پسر کیوتم تولدت مبارک 🥳🥳🥳❤️💜

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

پارت دوازده یونگی: باشهلونا: ایولللللللللللللللل حالا بیا بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط