حکایتقدیمی

#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

حکایت زیبای قناعت و روزی حلال

مردی ساده و زحمتکش چوپان مردی ثروتمند بود و هر روز پنج درهم دستمزد می‌گرفت.

روزی صاحب گوسفندان تصمیم گرفت گله را بفروشد و به سفر برود. هنگام تسویه‌حساب، مبلغ زیادی به چوپان پیشنهاد کرد؛ اما چوپان نپذیرفت و فقط همان پنج درهمی را گرفت که مزد واقعی کارش می‌دانست.

چوپان پس از بیکار شدن، مدت‌ها دنبال کار گشت، اما کاری پیدا نکرد. با این حال، پنج درهم پس‌اندازش را خرج نکرد.

روزی تاجری که برای خرید کالا به شهرهای دیگر سفر می‌کرد، آماده حرکت شد. چوپان نیز پنج درهم خود را به او داد و خواست هر چیز مفیدی که با آن پول پیدا کرد، برایش بخرد.

تاجر ابتدا خندید و گفت:
با پنج درهم چه چیزی می‌توان خرید؟ اما با اصرار چوپان پذیرفت.

هنگام بازگشت، تاجر هرچه گشت، جز یک گربه چاق چیزی به ارزش پنج درهم پیدا نکرد؛ بنابراین آن را برای چوپان خرید.

در مسیر، از روستایی عبور کرد که مردمش از هجوم موش‌ها به محصولات کشاورزی به ستوه آمده بودند. وقتی گربه را دیدند، حاضر شدند به اندازه وزن آن طلا بپردازند تا گربه را بخرند.

تاجر گربه را فروخت و با مقدار زیادی طلا به شهر بازگشت.

پس از تحویل امانت‌های مردم، نوبت به چوپان رسید. تاجر او را کنار کشید و با تعجب پرسید:
راز آن پنج درهم چه بود؟

چوپان تمام ماجرا را تعریف کرد. تاجر با شنیدن داستان، گریست و گفت:

خداوند به خاطر اینکه به روزی حلال خود قانع بودی و چشم به مال دیگران نداشتی، خیری بزرگ نصیبت کرد.

سپس تمام طلای به‌دست‌آمده را به چوپان بخشید.


💯
دیدگاه ها (۰)

#حکایت_قدیمی 🍞 حکایت: نانوا و مشتِ آردروزی روزگاری، نانوایی ...

#حکایت_قدیمی حکایت مرد لاف‌زن؛ راستگویی سودمندتر از دروغ اس...

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

#حکایت_قدیمی مردی هر شب به درگاه خدا دعا می‌کرد و می‌گفت:«خ...

"شهید سید امید نصیری سلوشی"متولد:۱۳۸۴/۰۵/۲۰،کرجسید امید، سرب...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

پارت معرفی

#داستانڪ حکایتی هست که می‌گوید:خواجه شمس‌الدین محمد؛ شاگرد ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط