پیرمردی که با یک بدشانسی میلیاردر شد

پیرمردی که با یک بدشانسی میلیاردر شد!

نه ارثی در کار بود، نه معامله‌ای و نه حتی یک شانس معمولی!
پیرمردی با دو فرزند بیمار، تمام روز دنبال لقمه‌ای نان می‌گشت. تا اینکه دهقانی یک کیسه گندم به او بخشید.
اما در راه بازگشت، درست وقتی از خدا خواست گره زندگی‌اش را باز کند، اتفاقی افتاد که حسابی شوکه‌اش کرد!
کی فکرش را می‌کرد باز شدن یک گره ساده، چنین سرنوشتی برایش رقم بزند؟! 👀

🎬 این داستان، اقتباسی از شعر «گره‌گشای» پروین اعتصامی است؛ حکایتی از ادبیات فارسی که پایانش، نگاه آدم را به بعضی اتفاقات زندگی عوض می‌کند.
💬 اگر جای پیرمرد بودی، بعد از آن اتفاق چه واکنشی نشان می‌دادی؟

📍 سفرقند؛ قصه‌های ایرانی به روایت امروز
دیدگاه ها (۰)

#در_آغوش_شیطان🩸 خلاصهدر جهانی که مرز میان انسان‌ها و موجودات...

برانکو: مجبورتان کردیم به پرسپولیس احترام بگذارید

نمیبخشمت p.22

پارت دوم: «طوفان در شیشه‌ها»صدای رگبار باران شدیدتر شده بود ...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

#حکایت گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ر...

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوش...

No matter're on a tree or deep down a wellKeep your eyes up ...

#حکمت_خدادهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پ...

‍ گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط