p1
خون اشام من
نورِ خورشید، از میانِ شاخهها به سختی خود را به کفِ جنگل میرساند. هوا سرد شده بود. یک ساعتی بود که مسیرم را گم کرده بودم. قدم زدن در جنگل، که تا چند ساعت پیش هیجانانگیز به نظر میرسید، حالا تبدیل به کابوسی تکراری شده بود. هر درختی شبیه به هم بود، و هر سایه ترسناک. صدایِ باد که لابهلایِ برگها میپیچید، گاهی شبیه به زمزمههایِ نامفهوم به گوشم میرسید و گاهی شبیه به ناله.
دوربینِ عکاسیام که رویِ گردنم آویزان بود، سنگین شده بود و کولهپشتیام، که حالا جز چند تکه خوراکیِ به و یک قمقمهیِ نصفه چیزی نداشت، آزاردهنده بود. باید زودتر راهی پیدا میکردم. حسِ عجیبی داشتم؛ انگار که چیزی یا کسی، مرا زیرِ نظر داشت. یک حسِ خزنده و ناخوشایند که از اعماقِ وجودم خبر میداد که در این جنگل تنها نیستم.
صدایِ شکستنِ ناگهانیِ شاخهای خشک، نفسم را بند آورد. ایستادم. گوشهایم را تیز کردم. سکوتِ عمیقِ جنگل، حالا با صدایِ تپشِ قلبِ خودم که در گوشم میپیچید، شکسته میشد. صدا تکرار شد؛ این بار نزدیکتر. نه شبیه به صدایِ حیواناتِ معمولی. وزنِ بیشتری داشت. انگار کسی، یا چیزی، با قدمهایِ سنگین در حالِ نزدیک شدن بود.
چشمانم را به تاریکیِ روبهرو دوختم. سایهها در هم میلولیدند و شکلهایِ عجیب به خود میگرفتند. ناگهان، نوری ضعیف اما نافذ، از میانِ درختانِ انبوه، پدیدار شد. نوری که شبیه به نورِ فانوس یا چراغِ قوهیِ معمولی نبود؛ گویی از درونِ سنگ میتابید. حسِ کنجکاوی، با ترسِ در هم آمیخته، مرا به سمتِ آن نور کشاند. شاید کسی آنجا بود که میتوانست راهِ نجاتم باشد.
با احتیاط، گام برداشتم. هر قدم، ریسکی بود. هر لحظه، امکانِ روبرو شدن با چیزی ناشناخته. نور، قویتر میشد و با نزدیکتر شدن، متوجه شدم که صدایِ زمزمههایِ پراکندهای نیز به گوش میرسد. زمزمههایی به زبانی ناآشنا، اما با آهنگی آشنا؛ آهنگی که گویی از اعماقِ تاریکی میآمد.
وقتی از آخرین ردیفِ درختان عبور کردم، منظرهای عجیب پیشِ رویم نمایان شد. در میانِ دایرهای از درختانِ کهنسال، کلبهای چوبی و قدیمی قرار داشت که نوری گرم از پنجرههایش به بیرون میتابید. اطرافِ کلبه، هفت نفر ایستاده بودند. مردانی که در نورِ کمرمقِ فانوسهایِ کهنه، چهرههایشان کمی رنگپریده به نظر میرسید. لباسهایشان شیک اما کمی قدیمی بود؛ گویی از دورانی دیگر آمده باشند.
در سکوتِ سنگینِ حاکم، تنها صدایِ ریزشِ آب از آبشاری دوردست شنیده میشد. آن هفت نفر، با نگاههایِ خیره، مرا که در آستانهیِ جنگل ایستاده بودم، تماشا میکردند. نگاههایشان کنجکاو بود، اما در عمقِ چشمانشان، چیزی عمیقتر و ناگفتهتر نهفته بود؛ چیزی که مرا به یادِ همان حسِ گم شدن و تحتِ نظر بودن میانداخت.
یکی از آنها، که از همه بلندتر و باوقارتر به نظر میرسید، جلو آمد. موهایِ تیره و صافی داشت که تا رویِ شانههایش ریخته بود و نگاهش، نافذ و عمیق بود. لبخندی محو و مرموز بر لبانش نشست.
«به نظر میآید مهمانی ناخوانده داریم.» صدایش آرام بود، اما طنینی قوی داشت که در سکوتِ جنگل میپیچید. «در این وقتِ شب، در دلِ این جنگلِ تاریک؟»
نزدیکتر که آمد، متوجهِ رنگِ پریدهترِ پوستش و برقِ غیرِ عادیِ چشمانش شدم. چشمانی که در تاریکی، درخششی شبیه به یاقوت داشت. حسِ غریبی در دلم پیچید؛ ترکیبی از ترس و شیفتگی.
«من... من راه رو گم کردم.» صدام لرزید. «فکر میکردم... فکر میکردم اینجا کسی هست که بتونه کمکم کنه.»
مردِ بلندقد، سرش را به آرامی تکان داد. «گم شدی، هوم؟ این جنگل خیلیها رو گم کرده، اما کمتر کسی تونسته راهِ بازگشت رو پیدا کنه.» مکثی کرد و به چشمهایِ من خیره شد. «ولی نگران نباش. ما اینجا هستیم که مراقبِ مهمانهایِ گمشدهمون باشیم.»
در همین حین، شش نفرِ دیگر نیز آرام آرام به ما نزدیک شدند. هر کدام با چهرهای خاص و نگاهی که انگار از اعماقِ تاریخ میآمد. یکی با چشمانی ریز و نگاهی تیزبین، دیگری با لبخندی شیطنتآمیز و موهایی که انگار نورِ ماه را به خود گرفته بود، و آن یکی با صورتی که هنوز هم آثارِ جوانی داشت اما در نگاهش، قدمتی هزاران ساله موج میزد.
مردِ بلندقد، اشارهای به دیگران کرد. «من نامجون هستم. اینها هم برادرهایِ من هستند: جین، شوگا، جیهوپ، جیمین، تهیونگ و جونگکوک.» با هر نام، یکی از آنها سر تکان میداد یا لبخندی میزد. «و تو؟ نامِ تو چیست، مسافرِ کوچک؟»
قبل از اینکه بتوانم جواب دهم، نامجون با لبخندی عمیقتر گفت: «چهرهات آشناست... گویی قبلاً دیدهام. یا شاید... رؤیایِ دیدنش را داشتهام.»
ادامه دارد...
نورِ خورشید، از میانِ شاخهها به سختی خود را به کفِ جنگل میرساند. هوا سرد شده بود. یک ساعتی بود که مسیرم را گم کرده بودم. قدم زدن در جنگل، که تا چند ساعت پیش هیجانانگیز به نظر میرسید، حالا تبدیل به کابوسی تکراری شده بود. هر درختی شبیه به هم بود، و هر سایه ترسناک. صدایِ باد که لابهلایِ برگها میپیچید، گاهی شبیه به زمزمههایِ نامفهوم به گوشم میرسید و گاهی شبیه به ناله.
دوربینِ عکاسیام که رویِ گردنم آویزان بود، سنگین شده بود و کولهپشتیام، که حالا جز چند تکه خوراکیِ به و یک قمقمهیِ نصفه چیزی نداشت، آزاردهنده بود. باید زودتر راهی پیدا میکردم. حسِ عجیبی داشتم؛ انگار که چیزی یا کسی، مرا زیرِ نظر داشت. یک حسِ خزنده و ناخوشایند که از اعماقِ وجودم خبر میداد که در این جنگل تنها نیستم.
صدایِ شکستنِ ناگهانیِ شاخهای خشک، نفسم را بند آورد. ایستادم. گوشهایم را تیز کردم. سکوتِ عمیقِ جنگل، حالا با صدایِ تپشِ قلبِ خودم که در گوشم میپیچید، شکسته میشد. صدا تکرار شد؛ این بار نزدیکتر. نه شبیه به صدایِ حیواناتِ معمولی. وزنِ بیشتری داشت. انگار کسی، یا چیزی، با قدمهایِ سنگین در حالِ نزدیک شدن بود.
چشمانم را به تاریکیِ روبهرو دوختم. سایهها در هم میلولیدند و شکلهایِ عجیب به خود میگرفتند. ناگهان، نوری ضعیف اما نافذ، از میانِ درختانِ انبوه، پدیدار شد. نوری که شبیه به نورِ فانوس یا چراغِ قوهیِ معمولی نبود؛ گویی از درونِ سنگ میتابید. حسِ کنجکاوی، با ترسِ در هم آمیخته، مرا به سمتِ آن نور کشاند. شاید کسی آنجا بود که میتوانست راهِ نجاتم باشد.
با احتیاط، گام برداشتم. هر قدم، ریسکی بود. هر لحظه، امکانِ روبرو شدن با چیزی ناشناخته. نور، قویتر میشد و با نزدیکتر شدن، متوجه شدم که صدایِ زمزمههایِ پراکندهای نیز به گوش میرسد. زمزمههایی به زبانی ناآشنا، اما با آهنگی آشنا؛ آهنگی که گویی از اعماقِ تاریکی میآمد.
وقتی از آخرین ردیفِ درختان عبور کردم، منظرهای عجیب پیشِ رویم نمایان شد. در میانِ دایرهای از درختانِ کهنسال، کلبهای چوبی و قدیمی قرار داشت که نوری گرم از پنجرههایش به بیرون میتابید. اطرافِ کلبه، هفت نفر ایستاده بودند. مردانی که در نورِ کمرمقِ فانوسهایِ کهنه، چهرههایشان کمی رنگپریده به نظر میرسید. لباسهایشان شیک اما کمی قدیمی بود؛ گویی از دورانی دیگر آمده باشند.
در سکوتِ سنگینِ حاکم، تنها صدایِ ریزشِ آب از آبشاری دوردست شنیده میشد. آن هفت نفر، با نگاههایِ خیره، مرا که در آستانهیِ جنگل ایستاده بودم، تماشا میکردند. نگاههایشان کنجکاو بود، اما در عمقِ چشمانشان، چیزی عمیقتر و ناگفتهتر نهفته بود؛ چیزی که مرا به یادِ همان حسِ گم شدن و تحتِ نظر بودن میانداخت.
یکی از آنها، که از همه بلندتر و باوقارتر به نظر میرسید، جلو آمد. موهایِ تیره و صافی داشت که تا رویِ شانههایش ریخته بود و نگاهش، نافذ و عمیق بود. لبخندی محو و مرموز بر لبانش نشست.
«به نظر میآید مهمانی ناخوانده داریم.» صدایش آرام بود، اما طنینی قوی داشت که در سکوتِ جنگل میپیچید. «در این وقتِ شب، در دلِ این جنگلِ تاریک؟»
نزدیکتر که آمد، متوجهِ رنگِ پریدهترِ پوستش و برقِ غیرِ عادیِ چشمانش شدم. چشمانی که در تاریکی، درخششی شبیه به یاقوت داشت. حسِ غریبی در دلم پیچید؛ ترکیبی از ترس و شیفتگی.
«من... من راه رو گم کردم.» صدام لرزید. «فکر میکردم... فکر میکردم اینجا کسی هست که بتونه کمکم کنه.»
مردِ بلندقد، سرش را به آرامی تکان داد. «گم شدی، هوم؟ این جنگل خیلیها رو گم کرده، اما کمتر کسی تونسته راهِ بازگشت رو پیدا کنه.» مکثی کرد و به چشمهایِ من خیره شد. «ولی نگران نباش. ما اینجا هستیم که مراقبِ مهمانهایِ گمشدهمون باشیم.»
در همین حین، شش نفرِ دیگر نیز آرام آرام به ما نزدیک شدند. هر کدام با چهرهای خاص و نگاهی که انگار از اعماقِ تاریخ میآمد. یکی با چشمانی ریز و نگاهی تیزبین، دیگری با لبخندی شیطنتآمیز و موهایی که انگار نورِ ماه را به خود گرفته بود، و آن یکی با صورتی که هنوز هم آثارِ جوانی داشت اما در نگاهش، قدمتی هزاران ساله موج میزد.
مردِ بلندقد، اشارهای به دیگران کرد. «من نامجون هستم. اینها هم برادرهایِ من هستند: جین، شوگا، جیهوپ، جیمین، تهیونگ و جونگکوک.» با هر نام، یکی از آنها سر تکان میداد یا لبخندی میزد. «و تو؟ نامِ تو چیست، مسافرِ کوچک؟»
قبل از اینکه بتوانم جواب دهم، نامجون با لبخندی عمیقتر گفت: «چهرهات آشناست... گویی قبلاً دیدهام. یا شاید... رؤیایِ دیدنش را داشتهام.»
ادامه دارد...
- ۲۲۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط