{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم: شامِ نقاب‌ها

فصل سوم: شامِ نقاب‌ها

فردا شب، عمارت جئون برخلاف سکوتِ مرگبارِ شبِ قبل، لبریز از نور و جلال بود. کریستال‌های لوستر، نورِ زرد و گرمی را روی میزِ بلندِ ناهارخوری می‌پاشیدند، اما برای ا/ت، این نورها بیشتر شبیه به نورافکن‌هایِ یک صحنه نمایش بودند که قرار بود او را زیر ذره‌بین بگذارند.

ا/ت در لباسی به رنگِ سرمه‌ای تیره، با جزییاتی از مروارید، ایستاده بود. چهره‌اش با آرایشی ملایم اما دقیق، بسیار باوقار و سرد به نظر می‌رسید؛ درست همان چیزی که جونگ‌کوک از او می‌خواست: یک «عروسکِ خوشحال».

صدای پا در ورودی شنیده شد. تهیونگ و هانا وارد شدند. تهیونگ، با همان لبخندِ مرموز و نگاهِ نافذی که انگار می‌توانست لایه‌های زیرینِ هر کسی را بخواند، به سمت آن‌ها آمد. هانا نیز با لبخندی که بیش از حد پررنگ و مصنوعی بود، به سمت ا/ت رفت.

«ا/ت عزیزم! چقدر خوشگل شدی!» هانا با لحنی که بوی تملق می‌داد، دستش را روی بازوی ا/ت گذاشت. «جونگ‌کوک واقعاً خوش‌شانسه که همسری مثل تو داره.»

ا/ت لبخندی زد، لبخندی که دقیقاً تا گوش‌هایش نمی‌رسید. «ممنون هانا. لطف داری.»

جونگ‌کوک که از پله‌ها پایین می‌آمد، با کت و شلوار مشکی و پیراهنی که به دقت بسته شده بود، ابهتی بی‌نظیر داشت. او مستقیماً به سمت ا/ت آمد و بدون هیچ مکثی، دستش را دور کمر او حلقه کرد. این حرکت، برای ا/ت مثل برخوردِ یخ با پوست بود، اما او اجازه نداد لرزشش مشخص شود.>>
شرط ها

۴کامنت
۱۰لایک
۳بازنشر 🫠
دیدگاه ها (۰)

دوستان بانو فالوشه بشدتت کلیپ های خفنی از بی تی اس میزاره @k...

بلاخره کم کم دارم به عشقم میرسم 😉💋❤️

دوستان بازم بیوگرافی دارم بیاین پایین👇😁چیزی که آدم رو زیبا م...

دوستان عزیز هرکس بیوگرافی میخواد بیاد پایین 👇👇😚تو این دنیا ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط