{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#در_آغوش_شیطان

#در_آغوش_شیطان


𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹


𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁶



ویو جونکوک______



جنگل تاریک بود. درخت‌ها بلند، مثل دیوارهایی از سایه.
صدای جغدها، خش‌خش برگ‌ها، و بوی خاک خیس همه‌جا پیچیده بود.
قدم‌هایم آرام بود، اما قلبم تند می‌زد.


یک حس عجیبی داشتم.
انگار کسی منتظرم بود.
انگار این جنگل، فقط یک جنگل نبود...

ناگهان بویی به مشامم خورد. بوی خون. قوی، تازه، سنگین.
سرم را چرخاندم. از سمتی از جنگل می‌آمد.
قدم‌هایم را تندتر کردم.

هرچه جلوتر می‌رفتم، جنگل زیباتر می‌شد.
درخت‌ها شکوفه داده بودند، نور ماه از لای شاخه‌ها می‌تابید، و صدای آب از دور می‌آمد.
انگار اینجا، جای دیگری بود. جایی که تاریکی و زیبایی با هم یکی شده بودند.

و بعد... او را دیدم.

دختری دم‌دم خانه‌ای نشسته بود. موهایش مشکی و خرمایی، بلند و رها.
چشم‌هایش مشکی، ابروهایش کشیده.
پوستش مثل بلور می‌درخشید و چهره‌اش زیبا بود.
چشم‌هایی کمی کشیده و خمار داشت.
شاخه‌ها و گل‌ها دور دست‌هایش پیچیده بودند و تاجی از گل دور سرش بود.

اون... همون دختری بود که در زندگی قبلی تهونگ بود و مرد.
روزالین.

ولی... ظاهرش خیلی فرق داشت.

جونکوک: روزالین تویی؟

روزالین برگشت. نگاهش به جونکوک خورد.
و در چشم‌های مشکی روزالین، برقی رنگ سبز زد.

روزالین حس کرد که خطرناک است و ممکن است او خون‌آشام باشد. کمی رفت عقب.

روزالین: تو از هستی، ¿. تو... تو خون‌آشامی برو عقب جلو نیا.

جونکوک قدمی به سمتش برداشت. دست به سینه.

جونکوک: فکر کنم تو اون روزالین نیستی... که عاشق تهونگ بود... نیستی. یکی دیگه‌ای با چهره‌ی اون... یا تناسخ...

روزالین: من تو رو نمی‌شناسم و نمی‌دونم تهونگ کیه...

جونکوک: تو دقیقاً کی هستی؟

روزالین نفسی با حرص داد بیرون.

روزالین: من... روح الهی این جنگل هستم.

جونکوک...



ادامه دارد.....



لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀


کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس


شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین


شرط :

لایک : ۳۴ تا


کامنت : ۱۰ تا


بازنشر : ۱۱ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۴)

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³ویو لیلی ___تهونگ: «کی...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط