پارت ۶۷

پارت ۶۷

لنا: من به یونا کمک میکنم تا لباس عقدش و لباس عروسش رو انتخاب کنه ، بلاخره قراره مادر شوهرش بشم مگه نه یونا جون؟...تازه باید مادر صدام کنی...

من قرار نیست چیزی انتخاب کنم...اگر هم بخوام انتخاب کنم مطمئناً از کسی کمک نمیگیرم ...و اگرم بخوام کسی رو مادر صدا کنم زنعمو یونهی رو صدا میکنم...

لنا: اما من زن عموتم، خانم خونه ی عموت منم عزیزم پس باید من...

شما زن دومشون هستید... صرفا یه معشوقه اید...زن اولشون و مادر وارثشون شخص دیگه ایه...

انا: انگار از همین اول با مادر شوهرت نمیسازی یونا، مگه نمیدونی هم ارباب و هم یو سانگ جان با لنا...

- یونا قرار نیست به کسی بگه مادر...اگرم بخواد به خواسته خودشه...پس نیازی به بحث سر این موضوع نیست

با این حرفم همه سکوت کردن و مشغول خوردن غذاشون شدند


ـــــــــــــــــــــــــــ
∆یونا دخترم برو لباس عقدت رو انتخاب کن

چی میگید اقا بزرگ ؟ بنظرتون من میتونم با این حالم با این آدم ازدواج کنم؟ اصلا به من فکر می‌کنید ؟ مگه من دردونه ی این خونه نبودم؟ حالا چرا نظرم براتون مهم نیست؟

∆هستی دردونه ی این خونه هستی اما هیونجین رو که میشناسی...

من نمیتونم میفهمید اقا بزرگ ؟ نمیتونم...

∆تو فقط تا روز عروسی صبر کن دخترم خدا بزرگه...

نمیتونم اقا بزرگ من میخوام ازش انتقام بگیرم

∆ اگه باهاش ازدواج کنی میتونی ازش انتقام بگیری

کمی که فکر کردم دیدم اون درست میگه

درسته اقا بزرگ... میتونم ازش انتقام بگیرم...خیلی خوب... قبول میکنم...

دیگه منتظر نموندم ببینم چی میگه ، از اتاقش زدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم و درو که باز کردم با اتاق بهم ریختم روبه رو شدم ، لباس زیرام به همراه چند دست از لباس خوابام روی تخت گذاشته شده بودن و هیونم پشت به من روبه روی پنجره داشت سیگار میکشید

-اومدی...

تو اتاقم چه غطی میکنی؟

- مثل اینکه یادت رفته من...

هرکیم باشی حق نداری بدون اجازه من وارد حریم شخصیم بشی فهمیدی ؟ حق نداری به وسایل شخصیم دست بزنی

- هی هی اروم باش بیب...

روی تختم نشست و یکی از لباس خوابام رو برداشت و با پوزخندی ترسناک ادامه داد:

-بعد از ازدواجمون باید هرشب از اینا برام بپوشی...اوفف..تصورت تو این لباس تنمو داغ می‌کنه

قطره اشکی از چشمم پایین ریخت:

عوضیه منحرف...

این رو گفتم و لباس خواب رو از دستش گرفتم و به همراه لباس های دیگه انداختمشون توی کمد

گمشو بیرون از اتاقم...

-نوچ...فعلا قرار نیست برم عزیزم... میخوام امشب اینجا باشم

عمرا اجازه بدم ، گمشو بیرون

جلوتر اومد و دستش رو دور کمرم حلقه کردو سرش رو توی گردنم فرو برد و گردنم رو مک زد

ن..نکن...آخ
دیدگاه ها (۱۴)

Iove and the moonPart24ویو فردا صبح وقتی از خواب بیدارشدم ...

سناریو bts(وقتی میان خونه میبینن با با لباس زیر نشستی رو مبل...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هفدهمیونا گردنبندش رو محکم توی د...

شلام برین برای پارت گذاری ؟❣️❤️🧸🎀🤭بزن بریممممم رمان :«استاد ...

پارت ۲۷

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۷ بعد از پاشدم لباسمو عوض کر...

جیمین منو ات از دفتر مدیر اومدیم بیرون و ات گفت + پس فردا م...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

#Criminal love#

*چشمام رو باز کردم و دیدم که توی یه انباری چِر‌ک و کثیفم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط