dark life = 44
dark life = 44
صبح روز بعد، ات با حس خوبی از خواب بیدار شد. آفتاب از لای پردهها میتابید و ات برای اولین بار بعد از مدتها، بدون اضطراب از تخت بلند شد. کنارش خالی بود. تهیونگ معمولاً زودتر بیدار میشد و میرفت سر کارش. ات لبخند زد و به یاد شب قبل افتاد. رقص زیر بارون. بوسههای خیس. اون حس امنیت. با خودش فکر کرد که شاید امروز هم یه روز خوب باشه. شاید تهیونگ زودتر برگرده و با هم ناهار بخورن. شاید...
لباس پوشید و به آشپزخانه رفت. آشپز، آقای هان، با لبخند براش چای ریخت. «صبح بخیر، خانم. آقای کیم صبح زود رفتن. گفتن که امروز کارهای مهمی دارن. ولی گفتن که حتماً بهتون بگم که شب برمیگردن.»
ات سرش رو تکون داد و چای رو نوشید. ولی یه چیزی توی لحن آقای هان بود. یه چیزی توی نگاهش. یه سایه از نگرانی. ات اخم کرد. «آقای هان... همهچیز خوبه؟»
آقای هان یه لحظه مکث کرد. دستش رو روی میز گذاشت. «خانم... من... من نمیدونم. ولی امروز صبح، آقای کیم خیلی... عجیب بودن. مثل همیشه نبودن. یه چیزی... یه چیزی توی گوشیشون دیدن که...» حرفش رو قطع کرد. سرش رو تکون داد. «نه. مهم نیست. من نباید حرف بزنم. لطفاً فراموش کنید.»
ات قلبش یه لحظه لرزید. ولی سعی کرد خودش رو آروم کنه. شاید کارش بوده. شاید یه معاملهای به هم خورده. تهیونگ یه مافیا بود، بالاخره. گاهی عصبی میشد. ولی... ولی دیگه اون مرد خشن نبود. نبود؟
صبح روز بعد، ات با حس خوبی از خواب بیدار شد. آفتاب از لای پردهها میتابید و ات برای اولین بار بعد از مدتها، بدون اضطراب از تخت بلند شد. کنارش خالی بود. تهیونگ معمولاً زودتر بیدار میشد و میرفت سر کارش. ات لبخند زد و به یاد شب قبل افتاد. رقص زیر بارون. بوسههای خیس. اون حس امنیت. با خودش فکر کرد که شاید امروز هم یه روز خوب باشه. شاید تهیونگ زودتر برگرده و با هم ناهار بخورن. شاید...
لباس پوشید و به آشپزخانه رفت. آشپز، آقای هان، با لبخند براش چای ریخت. «صبح بخیر، خانم. آقای کیم صبح زود رفتن. گفتن که امروز کارهای مهمی دارن. ولی گفتن که حتماً بهتون بگم که شب برمیگردن.»
ات سرش رو تکون داد و چای رو نوشید. ولی یه چیزی توی لحن آقای هان بود. یه چیزی توی نگاهش. یه سایه از نگرانی. ات اخم کرد. «آقای هان... همهچیز خوبه؟»
آقای هان یه لحظه مکث کرد. دستش رو روی میز گذاشت. «خانم... من... من نمیدونم. ولی امروز صبح، آقای کیم خیلی... عجیب بودن. مثل همیشه نبودن. یه چیزی... یه چیزی توی گوشیشون دیدن که...» حرفش رو قطع کرد. سرش رو تکون داد. «نه. مهم نیست. من نباید حرف بزنم. لطفاً فراموش کنید.»
ات قلبش یه لحظه لرزید. ولی سعی کرد خودش رو آروم کنه. شاید کارش بوده. شاید یه معاملهای به هم خورده. تهیونگ یه مافیا بود، بالاخره. گاهی عصبی میشد. ولی... ولی دیگه اون مرد خشن نبود. نبود؟
- ۳۳۴
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط