قسمت ۹
قسمت ۹
چند هفتهای از اون ماجرا گذشت. رابطه بین جونگکوک و «ات» دیگه مثل اون روزهای اول شبیه میدان جنگ نبود؛ حالا تبدیل شده بود به یه بازیِ جذابِ سر به سر گذاشتن و لجبازیهای دوستانه. هرچند هردوشون هنوز هم سعی میکردند غرورِ خودشون رو حفظ کنند، اما کمکم عادت کرده بودند که شبها با هم دربارهی روزی که گذروندند حرف بزنند.
یک روز عصر، جونگکوک کلافه و خسته از شرکت برگشت خونه. کتش رو همینطور پرت کرد روی مبل و با صدای بلند گفت: «ات؟ کجایی؟ مغزم منفجر شد از بس توی جلسه با شرکای تجاری سر و کله زدم!»
«ات» از آشپزخونه با یه پیشبندِ فانتزی بیرون اومد، دستبهکمر ایستاد و با تعجب نگاهش کرد: «اولاً سلام کن! دوماً کتت رو بردار بذار روی جالباسی، اینجا هتله مگه؟ سوماً… باز چی شده که اینقدر قیافت خط خطیه؟»
جونگکوک پوفی کشید، روی مبل ولو شد و دستهاش رو گذاشت روی پیشونیش: «پیر شدم «ات»! بابام اصرار داره هفتهی دیگه توی مهمونیِ سالانهی شرکت، حتماً دست در دستِ هم حضور پیدا کنیم و جلوی همهی دوربینها نقشِ زوجِ خوشبخت رو بازی کنیم. حالم از این نمایشهای الکی به هم میخوره.»
«ات» کمی مکث کرد. رفت جلو و روی مبلِ روبهرویی نشست. نگاهی به جونگکوک انداخت که برخلاف همیشه، واقعاً خسته و کلافه به نظر میرسید. لحنش رو کمی نرمتر کرد و گفت: «خب… مگه چیه؟ بالاخره این هم بخشی از این ازدواجه که هردوتامون امضاش کردیم. تازه، فکر کردی من خیلی دوست دارم جلوی دوربینهای عکاسی لبخندِ فیک بزنم؟ ولی خب، گاهی وقتا لازمه آدم بازیگرِ خوبی باشه.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و خیره شد به چشمهای «ات». از اینکه میدید «ات» برخلاف بقیه، انقدر منطقی و در عین حال صمیمی با ماجرا برخورد میکنه، تعجب کرد. با لحنی آرومتر و کمی شیطنتآمیز پرسید: «راستش رو بگو… اگه اونجا یکی از این خبرنگارهای فضول ازم بپرسد چطور عاشقم شدی، چیکار میکنی؟»
چند هفتهای از اون ماجرا گذشت. رابطه بین جونگکوک و «ات» دیگه مثل اون روزهای اول شبیه میدان جنگ نبود؛ حالا تبدیل شده بود به یه بازیِ جذابِ سر به سر گذاشتن و لجبازیهای دوستانه. هرچند هردوشون هنوز هم سعی میکردند غرورِ خودشون رو حفظ کنند، اما کمکم عادت کرده بودند که شبها با هم دربارهی روزی که گذروندند حرف بزنند.
یک روز عصر، جونگکوک کلافه و خسته از شرکت برگشت خونه. کتش رو همینطور پرت کرد روی مبل و با صدای بلند گفت: «ات؟ کجایی؟ مغزم منفجر شد از بس توی جلسه با شرکای تجاری سر و کله زدم!»
«ات» از آشپزخونه با یه پیشبندِ فانتزی بیرون اومد، دستبهکمر ایستاد و با تعجب نگاهش کرد: «اولاً سلام کن! دوماً کتت رو بردار بذار روی جالباسی، اینجا هتله مگه؟ سوماً… باز چی شده که اینقدر قیافت خط خطیه؟»
جونگکوک پوفی کشید، روی مبل ولو شد و دستهاش رو گذاشت روی پیشونیش: «پیر شدم «ات»! بابام اصرار داره هفتهی دیگه توی مهمونیِ سالانهی شرکت، حتماً دست در دستِ هم حضور پیدا کنیم و جلوی همهی دوربینها نقشِ زوجِ خوشبخت رو بازی کنیم. حالم از این نمایشهای الکی به هم میخوره.»
«ات» کمی مکث کرد. رفت جلو و روی مبلِ روبهرویی نشست. نگاهی به جونگکوک انداخت که برخلاف همیشه، واقعاً خسته و کلافه به نظر میرسید. لحنش رو کمی نرمتر کرد و گفت: «خب… مگه چیه؟ بالاخره این هم بخشی از این ازدواجه که هردوتامون امضاش کردیم. تازه، فکر کردی من خیلی دوست دارم جلوی دوربینهای عکاسی لبخندِ فیک بزنم؟ ولی خب، گاهی وقتا لازمه آدم بازیگرِ خوبی باشه.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد و خیره شد به چشمهای «ات». از اینکه میدید «ات» برخلاف بقیه، انقدر منطقی و در عین حال صمیمی با ماجرا برخورد میکنه، تعجب کرد. با لحنی آرومتر و کمی شیطنتآمیز پرسید: «راستش رو بگو… اگه اونجا یکی از این خبرنگارهای فضول ازم بپرسد چطور عاشقم شدی، چیکار میکنی؟»
- ۶۶
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط