{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part


_چند روز بعد_

لارا با سرعت پله‌های عمارت رو دوید و وارد پذیرایی شد. با هیجان روی مبل نشست و با صدای بلند و شاد گفت:
«اوپا! اوپا!»
(منظور لارا، جیمین بود)

جیمین: «الان نه لارا، حواسمو پرت نکن!»
(داشت با جین گیم بازی می‌کرد)

لارا با چشمای درشت به صفحه‌ی بزرگ تلویزیون زل زده بود. دست جونگ‌کوک ناگهان روی رون پای لارا نشست. لارا نگاهش رو از تلویزیون گرفت و به جونگ‌کوک داد. جونگ‌کوک بدون اینکه چشم از تلویزیون برداره، با صدای آروم و سرد گفت:
«اینقدر پاتو تکون نده.»

لارا دوباره نگاهش رو به تلویزیون داد و پاهاش رو ثابت نگه داشت.

جین: «گللللل!»
(جین زد توی گل و برد)

جیمین دسته بازی رو روی مبل انداخت و به مبل تکیه داد. دستاش رو کشید روی صورتش و کلافه گفت:
«هوف... جونگ‌کوک، بیا تو این دست رو بازی کن.»

جیمین دسته رو داد دست جونگ‌کوک و نگاهش رو چرخوند سمت لارا:
«خب لارا، چی می‌خواستی بگی؟»

لارا سریع به سمت جیمین چرخید و گوشی رو محکم توی دستش گرفت:
«می‌خوام با دوستام برم بیرون...»

جیمین: «چی؟»

لارا صفحه‌ی گوشیش رو روشن کرد، عکس رو آورد و گرفت سمت جیمین:
«نگاه کن! می‌خوام با دوستام برم اینجا، یه کلبه اجاره کردن برای دو هفته.»

جیمین: «اوووه، چه قشنگه!»

لارا: «آره! نگاه کن، تازه آبشار هم داره.»

جیمین: «چند نفرید؟ کیا هستن؟»

لارا: «پنج نفریم. من، یون‌سوک، میونگ، یون‌کیونگ و چو.»

جیمین: «آهان... خیلی خوبه. اگه خیلی دوست داری بری، برو.»

لارا با ذوق: «واییی مرسی!»

جونگ‌کوک که تا الان ساکت بود، یهو گفت:
«نمیشه.»

لارا چرخید سمت جونگ‌کوک و با تعجب بهش زل زد: «یعنی چی؟»
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از بازی بگیره، سرد گفت:
«دو هفته خیلی دیره. کمترش کن.»

لارا: «آخه چرا؟ تازه کلی هم زود نیست!»

جونگ‌کوک: «تنهایی معلوم نیست می‌خوای بری کجا، بعد می‌خوای دو هفته هم بمونی؟ اصلا نمیشه.»

لارا: «یعنی چی نمیشه؟» (و با اعتراض به جیمین نگاه کرد)

جونگ‌کوک: «هر جا می‌خواد باشه، دو هفته خیلیه.»

لارا: «خیلی هم نیست! کمه! تازه اگه بشه می‌خوایم بیشتر هم بمونیم.»

جونگ‌کوک: «بیشتر از یه هفته بمونی، خودم میام دنبالت.»

لارا حرصش دراومد: «وای! این باز می‌خواد حرص منو دربیاره! اوپا، یه چیزی بهش بگو!»

جیمین خندید: «جونگ‌کوک، بذار هر چقدر می‌خواد بمونه. همه اونجا دخترن، مشکلی نیست.»

جونگ‌کوک: «دو هفته خیلیه.»

لارا: «آخه تو چیکاره‌ای؟ تازه من از خدامه که تو رو نبینم!»

جونگ‌کوک نیشخند زد: «اگر بری، دیگه کسی نیست که اذیتش کنم.»

لارا: «تو فقط می‌خوای منو حرص بدی، همین...»

از روی مبل بلند شد:
«...میرم وسایلمو جمع کنم.»

جیمین: «امشب میری؟»

لارا: «آره، امشب راه می‌افتیم، فردا عصری می‌رسیم.»

جین: «خوش بگذره، فقط به شرطی که مراقب خودت باشی.»

لارا خندید: «هه! باشه، مراقبم.»

از پله‌ها بالا رفت، وارد اتاق شد، چمدونش رو از کمد بیرون آورد و مشغول جمع کردن وسایل شد.



لایک و کامنت فراموش نشه⁦(⁠◍⁠•⁠ᴗ⁠•⁠◍⁠)⁠❤⁩)

#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
***
دیدگاه ها (۰)

part لارا از پله‌ها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت. گ...

part بعد از چند ساعت گشت‌وگذار، برگشتن سمت کلبه. اما قبل از ...

partباد سرد به صورتش می‌خورد.کلارا از کوچه‌ای باریک پیچید.دی...

صدای تیراندازی تمام عمارت را پر کرده بود.اعضا با افراد روس د...

****چو: «اشکالی نداره لارا.»یون‌کیونگ: «خب دیگه دخترا، زود ب...

**part*ماشین با ترمز ناگهانی جونگ‌کوک جلوی ویلای بزرگ و مجلل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط