{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی داشت میرفت....😔

وقتی داشت میرفت....😔
دختر:بهش گفت پشیمون میشی...🙂
پسر:گفت نه منو اون خیلی همو دوست داریم...😍
دختر:گفت تنهات میزاره...😞
پسر:گفت اون منو با هیچکس عوض نمیکنه...😏 🖕
گذشت....گذشت....گذشت....
پشیمون شد....😔
برگشت...🙂
پسر: گفت دوست دارم...😔 ❤ ️
گفت عاشقتم....😞 💔
گفت دوباره برگرد پیشم....😭
گفت خیلی بهت نیاز دارم....😭
اما دیر شده بود....🙃
دخترک خیلی وقت بود با دنیا خداحافظی کرده بود...😔
پسرک قبرو سفت بغل گرفته بود و گریه میکرد....😭
و این است روزگار.......💔

‌‌╆━━━┅═❂═┅┅──┄┄
دیدگاه ها (۲)

REGRET✨PART: 15ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان دخت من

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۲ولی دقیقا برع...

پارت ۸(وقتی یونا احساس کرد که انگار دست هاش و پاهاش بسته شدن...

پارت ۳ویو جونگ کوک شب شده بود امشب با پسرا جمع شده بودیم زیا...

ساکورا : چطور؟میزوکی:هیچیساکورا: جواب رو بده میزوکی :داییم ب...

( last minute )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط