I fell for my doctor- part 12
چان:خب اینکه چرا مینهو این کارو کرده برمیگرده به چند سال پیش...
3 سال قبل:
جدیدا توی دانشگاه پسری تازه وارد اومده بود. یه پسر شیرین و دوست داشتنی که توجه خیلیا رو جلب کرده بود مخصوصا اون دوتا دوست صمیمی، مینهو و هیونجین. خیلی زود قبل از اینکه متوجه بشن، اون پسر تازه وارد خودشو توی دل هر دوی اینا جا کرد. مخصوصا توی دل مینهو. روز های زیادی مینهو سعی کرد دل اون پسرک تازه وارد رو بدست بیاره قافل از اینکه هیونجین زودتر ازش دست به کار شده.
یکی از روز ها مینهو با اون پسر تماس گرفت ولی پسر پاسخگو نبود. بعد از چند بار تماس ناموفق، بهش خبر رسید که اون پسر رو با هیونجین دیدن پس بی معطلی به هیونجین زنگ زد اما هیونجین هم جواب نمیداد. کم کم اون عصبانیتی که برای پاسخگو نبودن این دو نفر توی وجودش بود به نگرانی تبدیل شد و تصمیم گرفت خودش بره پیداشون کنه. با کلی تلاش لوکیشن گوشی هیونجین رو پیدا کرد. با رسیدن به اون لوکیشن و دیدن اون صحنه حس کرد یه سطح اب یخ روش ریختن. ماشین هیونجین چپ کرده بود. تا وقتی مینهو به اونجا رسیده بود، امبولانس به سمت بیمارستان راه افتاده بود. مینهو هم دنبال امبولانس تا بیمارستان رفت.
مینهو:این دو نفری که با امبولانس اومدن، رفتن اتاق عمل؟
پرستار:از اشنا هاشون هستید؟
مینهو:بله یکیشون برادرمه. اونیکی هم دوستمه
پرستار:اقای هوانگ الان توی اتاق عمل هستن ولی متاسفانه اون یکی اقا فوت شدن
با این حرف پرستار، دنیا دور سر مینهو چرخید. پس اون اضطراب لعنتی برای این ولش نمیکرد. نمیتونست و نمیخواست باور کنه اون پسر دیگه نیست. در کنار غم از دست دادن عشقش، نگرانی غیر قابل توصیفی برای هیونجین داشت. هر چی نباشه هیونجین از بچگی باهاش بوده و جای برادرش بوده. اگر اون هم از دست میداد دیگه دلیلی برای زندگی کردن نداشت. پشت در اتاق عمل دل نگران راه میرفت تا دکتر از اون در بیاد بیرون و بگه که هیونجین سالمه. بعد از گذشت ساعت ها دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و گفت که هیونجین فعلا وضعیت پایداری داره و یه مدت که بگذره حالش خوب میشه. درسته اسیب زیادی دیده بود ولی خوشبختانه ارگان های حیاتیش به خطر نیوفتاده بود.
تقریبا دو سه ماهی طول کشید که هیونجین از بیمارستان مرخص بشه. تمام مدت مینهو پیشش بود چون میدونست وقتی خودش انقدر به خاطر از دست دادن اون پسر داغونه، هیونجین بدتره چون تا اخرین نفس های اون پسر رو دیده.
بعد از اینکه هیونجین از بیمارستان مرخص شد، مینهو کم کم نسبت بهش سرد شد. کم کم ازش دوری کرد. هر بار که هیونجین ازش دلیلش رو میپرسید، جوابی نمیداد...
هیون:خب چرا جواب تماس های منو نمیدی؟
مینهو:وقت نداشتم
هیون:هیونگ من تو رو خوب میشناسم. چرا داری ایگنورم میکنی؟ چرا ازم دوری میکنی؟
مینهو:میخوای بدونی چرا؟ چون تو، کسی که عاشق بودم رو به کشتن دادی! چون تو لعنتی میدونستی من دوسش دارم و بازم باهام رقابت کردی و اخرش به خاطر تو مرد
هیون:من که نکشتمش. اون یه اتفاق بود. تقصیر من بود که ماشین چپ کرد؟
مینهو:تو رانندگی میکردی پس صدردصد تو مقصری!
هیون:هیونگ تو خودت دیدی خود من چقدر توی اون تصادف اسیب دیدم
مینهو:ولی اون مرد میفهمی؟ وقتی به بیمارستان رسیدید حتی یک درصد هم شانس زنده موندن نداشت
هیون:خواهش میکنم ازت اونموقع رو به یادم نیار
مینهو:هوانگ هیونجین تا اخرین نفسم، اجازه نمیدم به کسی که دوسش داری برسی!
و مینهو و هیونجین از اون روز کاملا دشمن هم شدن. هر بار که هیونجین به فردی حتی مقدار کم علاقه مند میشد مینهو جلوی رسیدنش به اون فرد رو میگرفت. حتی وقتی برادر هاشون باهم دیگه ازدواج کردن هم رابطه ی بین مینهو و هیونجین درست نشد و حتی بدتر هم شد و این ها ادامه داشت تا زمانی که سر و کله ی فلیکس و جیسونگ پیدا شد...
«خیلی وقت بود اینو پارت جدید نذاشته بودم. ولی خب این اخرین پارتی هست که اپلود میکنم، هر وقت که فایل کاملش اماده شد هم توی چنل روبیکام هم توی تلگرام میذارمش»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونلیکس #مینسونگ
3 سال قبل:
جدیدا توی دانشگاه پسری تازه وارد اومده بود. یه پسر شیرین و دوست داشتنی که توجه خیلیا رو جلب کرده بود مخصوصا اون دوتا دوست صمیمی، مینهو و هیونجین. خیلی زود قبل از اینکه متوجه بشن، اون پسر تازه وارد خودشو توی دل هر دوی اینا جا کرد. مخصوصا توی دل مینهو. روز های زیادی مینهو سعی کرد دل اون پسرک تازه وارد رو بدست بیاره قافل از اینکه هیونجین زودتر ازش دست به کار شده.
یکی از روز ها مینهو با اون پسر تماس گرفت ولی پسر پاسخگو نبود. بعد از چند بار تماس ناموفق، بهش خبر رسید که اون پسر رو با هیونجین دیدن پس بی معطلی به هیونجین زنگ زد اما هیونجین هم جواب نمیداد. کم کم اون عصبانیتی که برای پاسخگو نبودن این دو نفر توی وجودش بود به نگرانی تبدیل شد و تصمیم گرفت خودش بره پیداشون کنه. با کلی تلاش لوکیشن گوشی هیونجین رو پیدا کرد. با رسیدن به اون لوکیشن و دیدن اون صحنه حس کرد یه سطح اب یخ روش ریختن. ماشین هیونجین چپ کرده بود. تا وقتی مینهو به اونجا رسیده بود، امبولانس به سمت بیمارستان راه افتاده بود. مینهو هم دنبال امبولانس تا بیمارستان رفت.
مینهو:این دو نفری که با امبولانس اومدن، رفتن اتاق عمل؟
پرستار:از اشنا هاشون هستید؟
مینهو:بله یکیشون برادرمه. اونیکی هم دوستمه
پرستار:اقای هوانگ الان توی اتاق عمل هستن ولی متاسفانه اون یکی اقا فوت شدن
با این حرف پرستار، دنیا دور سر مینهو چرخید. پس اون اضطراب لعنتی برای این ولش نمیکرد. نمیتونست و نمیخواست باور کنه اون پسر دیگه نیست. در کنار غم از دست دادن عشقش، نگرانی غیر قابل توصیفی برای هیونجین داشت. هر چی نباشه هیونجین از بچگی باهاش بوده و جای برادرش بوده. اگر اون هم از دست میداد دیگه دلیلی برای زندگی کردن نداشت. پشت در اتاق عمل دل نگران راه میرفت تا دکتر از اون در بیاد بیرون و بگه که هیونجین سالمه. بعد از گذشت ساعت ها دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و گفت که هیونجین فعلا وضعیت پایداری داره و یه مدت که بگذره حالش خوب میشه. درسته اسیب زیادی دیده بود ولی خوشبختانه ارگان های حیاتیش به خطر نیوفتاده بود.
تقریبا دو سه ماهی طول کشید که هیونجین از بیمارستان مرخص بشه. تمام مدت مینهو پیشش بود چون میدونست وقتی خودش انقدر به خاطر از دست دادن اون پسر داغونه، هیونجین بدتره چون تا اخرین نفس های اون پسر رو دیده.
بعد از اینکه هیونجین از بیمارستان مرخص شد، مینهو کم کم نسبت بهش سرد شد. کم کم ازش دوری کرد. هر بار که هیونجین ازش دلیلش رو میپرسید، جوابی نمیداد...
هیون:خب چرا جواب تماس های منو نمیدی؟
مینهو:وقت نداشتم
هیون:هیونگ من تو رو خوب میشناسم. چرا داری ایگنورم میکنی؟ چرا ازم دوری میکنی؟
مینهو:میخوای بدونی چرا؟ چون تو، کسی که عاشق بودم رو به کشتن دادی! چون تو لعنتی میدونستی من دوسش دارم و بازم باهام رقابت کردی و اخرش به خاطر تو مرد
هیون:من که نکشتمش. اون یه اتفاق بود. تقصیر من بود که ماشین چپ کرد؟
مینهو:تو رانندگی میکردی پس صدردصد تو مقصری!
هیون:هیونگ تو خودت دیدی خود من چقدر توی اون تصادف اسیب دیدم
مینهو:ولی اون مرد میفهمی؟ وقتی به بیمارستان رسیدید حتی یک درصد هم شانس زنده موندن نداشت
هیون:خواهش میکنم ازت اونموقع رو به یادم نیار
مینهو:هوانگ هیونجین تا اخرین نفسم، اجازه نمیدم به کسی که دوسش داری برسی!
و مینهو و هیونجین از اون روز کاملا دشمن هم شدن. هر بار که هیونجین به فردی حتی مقدار کم علاقه مند میشد مینهو جلوی رسیدنش به اون فرد رو میگرفت. حتی وقتی برادر هاشون باهم دیگه ازدواج کردن هم رابطه ی بین مینهو و هیونجین درست نشد و حتی بدتر هم شد و این ها ادامه داشت تا زمانی که سر و کله ی فلیکس و جیسونگ پیدا شد...
«خیلی وقت بود اینو پارت جدید نذاشته بودم. ولی خب این اخرین پارتی هست که اپلود میکنم، هر وقت که فایل کاملش اماده شد هم توی چنل روبیکام هم توی تلگرام میذارمش»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونلیکس #مینسونگ
- ۱۲.۰k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط