𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
گاهی عشق مانند چاقویی می ماند که با گذشت هر لحظه اش آن چاقو در تنت فرو می رود...
این چاقو از لحظه ای در تن کیم فرو رفت که آن پسر را دید...
همان لحظه عاشقش شد ..اما غرورش اجازه قبول کردن این موضوع را نمیداد.
«فلش بک، چند هفته قبل»
درحالی که در آغوش مردش تکیه داده بود از آن آرامش لذت میبرد.
حال و هوای آن اتاق را با آن مرد دوست داشت.
گرمای تنش و سردی دستانش را با آن مرد دوست داشت.
بوی سیگار ، بوی ادکلن گران قیمت و بوی عشق را تنها با آن مرد دوست داشت.
سرش را چرخاند و با آن چشمان گرد تیله ای به چهره خمار کیم نگاه کرد.
-اگر یک روز مجبور شی ترکم کنی..باز هم برمیگردی؟
کیم آهسته خندید.
+ من هیچوقت سنجاقک کوچولو ام رو ترک نمیکنم،جوجه
-شاید کردی، ما که از آینده خبر نداریم..شاید یک اتفاقی بیوفته و مجبور شی ترکم کنی
آغوش کیم دور پسرک سفت تر شد.
+ اون موقع میمیرم
-هی! این چه حرفیه!
+ حقیقته،کوچولو..من بدون پسر کوچولوم میمیرم
دست جئون را در دستش گرفت و به لب هایش نزدیک کرد و بوسه ای گذاشت.
+ دوستت دارم..حتی بیشتر چیزی که فکرشو بکنی..
- اگه قصه ما هم مثل لیلی و مجنون بشه چی..اگه بهم نرسیم..
+ چی جلو دارمونه؟ بگو تا خیلی راحت از سر راه برش دارم و بعدش باهات ازدواج کنم، اینجوری تا آخر عمر مال خودمی، سنجاقک
- نمیدونم...ولی میترسم... میترسم که بهم نرسیم
کیم پسر را بوسید.
لب هایش لب های نرم و صورتی رنگ جونگکوک را لمس کرد..
بوسه کوتاه بود ولی مانند یک قول بر لبان او نشست.
+اگه قراره باهم نباشیم پس بهتره بمیرم... ولی میخوام تو اینکارو کنی..اگه حس کردی قصه ما قراره تموم شه.. منو بکش، چون دیگه توان درد کشیدن دوباره رو ندارم،کوک
حرف های مرد کاملا جدی بود...
حس از دست دادن دوباره عزیزش را دو بار تجربه کرده بود و حالا...
دچار چنین عشق ممنوعه ای شده بود.
جئون به بازوی او زد
- دیوونه، انقدر از مرگ حرف نزن
کیم خندید.
+ بیخیالش، بیا اینجا
جئون جلو رفت و مرد را به یک بوسه عمیق دعوت کرد.
«پایان فلش بک، زمان حال»
+ دوست دارم، سنجاقکم...
و آن لحظه در اتاق با شدتی باز شد.
• کیم!
𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
گاهی عشق مانند چاقویی می ماند که با گذشت هر لحظه اش آن چاقو در تنت فرو می رود...
این چاقو از لحظه ای در تن کیم فرو رفت که آن پسر را دید...
همان لحظه عاشقش شد ..اما غرورش اجازه قبول کردن این موضوع را نمیداد.
«فلش بک، چند هفته قبل»
درحالی که در آغوش مردش تکیه داده بود از آن آرامش لذت میبرد.
حال و هوای آن اتاق را با آن مرد دوست داشت.
گرمای تنش و سردی دستانش را با آن مرد دوست داشت.
بوی سیگار ، بوی ادکلن گران قیمت و بوی عشق را تنها با آن مرد دوست داشت.
سرش را چرخاند و با آن چشمان گرد تیله ای به چهره خمار کیم نگاه کرد.
-اگر یک روز مجبور شی ترکم کنی..باز هم برمیگردی؟
کیم آهسته خندید.
+ من هیچوقت سنجاقک کوچولو ام رو ترک نمیکنم،جوجه
-شاید کردی، ما که از آینده خبر نداریم..شاید یک اتفاقی بیوفته و مجبور شی ترکم کنی
آغوش کیم دور پسرک سفت تر شد.
+ اون موقع میمیرم
-هی! این چه حرفیه!
+ حقیقته،کوچولو..من بدون پسر کوچولوم میمیرم
دست جئون را در دستش گرفت و به لب هایش نزدیک کرد و بوسه ای گذاشت.
+ دوستت دارم..حتی بیشتر چیزی که فکرشو بکنی..
- اگه قصه ما هم مثل لیلی و مجنون بشه چی..اگه بهم نرسیم..
+ چی جلو دارمونه؟ بگو تا خیلی راحت از سر راه برش دارم و بعدش باهات ازدواج کنم، اینجوری تا آخر عمر مال خودمی، سنجاقک
- نمیدونم...ولی میترسم... میترسم که بهم نرسیم
کیم پسر را بوسید.
لب هایش لب های نرم و صورتی رنگ جونگکوک را لمس کرد..
بوسه کوتاه بود ولی مانند یک قول بر لبان او نشست.
+اگه قراره باهم نباشیم پس بهتره بمیرم... ولی میخوام تو اینکارو کنی..اگه حس کردی قصه ما قراره تموم شه.. منو بکش، چون دیگه توان درد کشیدن دوباره رو ندارم،کوک
حرف های مرد کاملا جدی بود...
حس از دست دادن دوباره عزیزش را دو بار تجربه کرده بود و حالا...
دچار چنین عشق ممنوعه ای شده بود.
جئون به بازوی او زد
- دیوونه، انقدر از مرگ حرف نزن
کیم خندید.
+ بیخیالش، بیا اینجا
جئون جلو رفت و مرد را به یک بوسه عمیق دعوت کرد.
«پایان فلش بک، زمان حال»
+ دوست دارم، سنجاقکم...
و آن لحظه در اتاق با شدتی باز شد.
• کیم!
- ۶۷۶
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط