شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت دوازدهم🔍
این قسمت=[پیام پنهانی درمیان اشوب]
بعد از اون برخورد عجیب با دایون، حس میکردم تمام دیوارای عمارت دارن بهم نزدیک میشن. دایون با اون نگاهای کنایهآمیزش، انگار داشت بهم میگفت که "من میدونم تو کی هستی".
سریع از آشپزخانه زدم بیرون و رفتم به سمت انباری لوازم نظافت. تنها جایی که میتونستم یه نفس عمیق بکشم بدون اینکه کسی بهم شک کنه. اونجا، بین سطلهای آب و دستمالهای ماکروفر(هیچوقت نفهمیدم ماکروویو عه،یا ماکروفر😅😂)، گوشهی تاریکی رو انتخاب کردم و گوشی مخفیمو که توی پوشش یه خودکار معمولی بود، درآوردم.
با انگشتهای لرزون، به یوجینپیام دادم:
+'کد آبی. بندر شماره ۴. وضعیتِ قرمز. نیاز به تاییدیه فوری دارم.'
فقط دو دقیقه طول کشید تا گوشی توی جیبم با یه لرزش خیلی کوتاه تکون خورد. پیام یوجین اومد:
'یونسو، خیلی عجله نکن. اطلاعات بندر شماره ۴ حساستر از اون چیزیه که فکر میکنی. فعلاً فقط نقش خدمتکار خنگ رو بازی کن. فردا شب که به بخش شرقی میری، حواست به مهمون ویژه باشه. اون احتمالاً همون کسیه که دنبال اطلاعاتش میگردیم.'
آهی از سینم بیرون اومد. یعنی فردا شب، اون بخش شرقی، جایی نبود که فقط گردگیری کنم؛ جایی بود که قرار بود قلب ماجرا توش بتپه.
وقتی از انباری اومدم بیرون، با دیدن جونسو که داشت با یه آرامش عجیب از کنارم رد میشد، قلبم دوباره ریخت. جونسو یکی از اون آدمهایی بود که هیچوقت نمیشد فهمید توی سرش چی میگذره. اون همیشه یه قدم جلوتر از همه بود، جوری که انگار از قبل میدونست تو قراره همین الان از انباری بیای بیرون.
با یه لبخند لوس و دستپاچه، سعی کردم عادی به نظر برسم:
+"اووه، جونسو شی! سلام! ببخشید، داشتم... داشتم دنبال یه برسِ تمیز میگشتم. این عمارت واقعاً خیلی کثیفه، مگه نه؟"
جونسو ایستاد. اون نگاه سنگین و بیحس همیشگیش رو بهم دوخت. یه لحظه سکوت کرد، جوری که حس کردم توی یه اتاق آزمایشگاهی توسط یه دانشمند حبس شدم.
بعد، با صدایی که نه سرد بود و نه گرم، گفت:
«بله، یونسو. خیلی کثیفه. مخصوصاً جاهایی که فکر میکنی کسی بهشون نگاه نمیکنه.»
این یه هشدار بود یا یه تمسخر؟ من حتی نتونستم جواب درست رو پیدا کنم. فقط با یه آره، حتماً سر تکون دادم و با سرعت یه آهو وحشتزده از کنارش رد شدم.
برگشتم به سمت اتاق خدمتکارها. فردا شب، مهمونی بخش شرقی بود. من باید اونجا بودم، باید میتونستم اسناد رو بدون اینکه مچم گرفته بشه، بررسی کنم. اما یه سوال بزرگ داشت: اگه تهیونگ متوجه بشه که اون خندهی یهویی من، فقط یه پوشش برای پنهون کردن استرس بوده، چی میشه؟
در حالی که داشتم لباسای فردا رو آماده میکردم، یه فکر مزاحم اومد سراغم: اگه اون مهمون ویژه که یوجین گفت، کسی باشه که تهیونگ بهش اعتماد داره... من واقعاً تویِ یه بازیِ مرگبار گیر افتادم.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
سه تا لایک دیگه مونده بود،اما از اونجایی که دایرکتامو سوراخ سوراخ کرده بودین گفتن تا پارم نکردین براتون بزارم🤭🤣😁😅
این سری شرط لایک و کامنت و اینا نداریم،شرط اینه که برسیم به ۱۱۰ تا،بعد براتون میزارم
منتظر باشین تا چند ساعت دیگه اولین چند پارتی توی پیج دوم اپلود میشه
پارت دوازدهم🔍
این قسمت=[پیام پنهانی درمیان اشوب]
بعد از اون برخورد عجیب با دایون، حس میکردم تمام دیوارای عمارت دارن بهم نزدیک میشن. دایون با اون نگاهای کنایهآمیزش، انگار داشت بهم میگفت که "من میدونم تو کی هستی".
سریع از آشپزخانه زدم بیرون و رفتم به سمت انباری لوازم نظافت. تنها جایی که میتونستم یه نفس عمیق بکشم بدون اینکه کسی بهم شک کنه. اونجا، بین سطلهای آب و دستمالهای ماکروفر(هیچوقت نفهمیدم ماکروویو عه،یا ماکروفر😅😂)، گوشهی تاریکی رو انتخاب کردم و گوشی مخفیمو که توی پوشش یه خودکار معمولی بود، درآوردم.
با انگشتهای لرزون، به یوجینپیام دادم:
+'کد آبی. بندر شماره ۴. وضعیتِ قرمز. نیاز به تاییدیه فوری دارم.'
فقط دو دقیقه طول کشید تا گوشی توی جیبم با یه لرزش خیلی کوتاه تکون خورد. پیام یوجین اومد:
'یونسو، خیلی عجله نکن. اطلاعات بندر شماره ۴ حساستر از اون چیزیه که فکر میکنی. فعلاً فقط نقش خدمتکار خنگ رو بازی کن. فردا شب که به بخش شرقی میری، حواست به مهمون ویژه باشه. اون احتمالاً همون کسیه که دنبال اطلاعاتش میگردیم.'
آهی از سینم بیرون اومد. یعنی فردا شب، اون بخش شرقی، جایی نبود که فقط گردگیری کنم؛ جایی بود که قرار بود قلب ماجرا توش بتپه.
وقتی از انباری اومدم بیرون، با دیدن جونسو که داشت با یه آرامش عجیب از کنارم رد میشد، قلبم دوباره ریخت. جونسو یکی از اون آدمهایی بود که هیچوقت نمیشد فهمید توی سرش چی میگذره. اون همیشه یه قدم جلوتر از همه بود، جوری که انگار از قبل میدونست تو قراره همین الان از انباری بیای بیرون.
با یه لبخند لوس و دستپاچه، سعی کردم عادی به نظر برسم:
+"اووه، جونسو شی! سلام! ببخشید، داشتم... داشتم دنبال یه برسِ تمیز میگشتم. این عمارت واقعاً خیلی کثیفه، مگه نه؟"
جونسو ایستاد. اون نگاه سنگین و بیحس همیشگیش رو بهم دوخت. یه لحظه سکوت کرد، جوری که حس کردم توی یه اتاق آزمایشگاهی توسط یه دانشمند حبس شدم.
بعد، با صدایی که نه سرد بود و نه گرم، گفت:
«بله، یونسو. خیلی کثیفه. مخصوصاً جاهایی که فکر میکنی کسی بهشون نگاه نمیکنه.»
این یه هشدار بود یا یه تمسخر؟ من حتی نتونستم جواب درست رو پیدا کنم. فقط با یه آره، حتماً سر تکون دادم و با سرعت یه آهو وحشتزده از کنارش رد شدم.
برگشتم به سمت اتاق خدمتکارها. فردا شب، مهمونی بخش شرقی بود. من باید اونجا بودم، باید میتونستم اسناد رو بدون اینکه مچم گرفته بشه، بررسی کنم. اما یه سوال بزرگ داشت: اگه تهیونگ متوجه بشه که اون خندهی یهویی من، فقط یه پوشش برای پنهون کردن استرس بوده، چی میشه؟
در حالی که داشتم لباسای فردا رو آماده میکردم، یه فکر مزاحم اومد سراغم: اگه اون مهمون ویژه که یوجین گفت، کسی باشه که تهیونگ بهش اعتماد داره... من واقعاً تویِ یه بازیِ مرگبار گیر افتادم.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
سه تا لایک دیگه مونده بود،اما از اونجایی که دایرکتامو سوراخ سوراخ کرده بودین گفتن تا پارم نکردین براتون بزارم🤭🤣😁😅
این سری شرط لایک و کامنت و اینا نداریم،شرط اینه که برسیم به ۱۱۰ تا،بعد براتون میزارم
منتظر باشین تا چند ساعت دیگه اولین چند پارتی توی پیج دوم اپلود میشه
- ۱۵.۵k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط