شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت چهاردهم🔍
این قسمت=[مهمونی زهرماری]
توی اون سالن لعنتی ایستاده بودم و داشتم با یه پیرمرد دندونطلایی دربارهی قیمتِ اسلحه حرف میزدم. یارو جوری با آب و تاب حرف میزد و پیاز داغش رو زیاد میکرد که انگار داریم دربارهی سرنوشت بشریت بحث میکنیم، ولی مغز من؟مغز من کلاً تعطیل بود.
چرا؟چون چشمم قفل شده بود روی یونسو.
دختره داشت با یه سینی نوشیدنی که انگار میخواستن باهاش برج ایفل رو بسازن، بین جمعیت شیک و پیک مهمونی مانور میداد. قیافش شبیه گنجشکی بود که افتاده وسط لونهی عقاب ها. هر بار که یه نفر بهش میخورد، کل سینی تکون میخورد و من ناخودآگاه قدم برمیداشتم سمتش که اگه سینی افتاد، بگیرمش.
تهیونگ، احمق! بشین سر جات. خودم رو سرزنش کردم.
همون لحظه، یه مهمون مست جوری با شونه خورد به یونسو که دختره نزدیک بود با کله بره توی دکوراسیون گرونقیمت سالن. سینی توی هوا معلق زد. من حتی نفهمیدم کی دویدم سمتش. انگار جاذبهی زمین فقط برای اون کار میکرد، چون سینی رو توی هوا گرفتم، ولی تعادلم رو از دست دادم و یهو دیدم یونسو پرت شد تو بغلم.
عطر خیلی ضعیف و تمیزی داشت... برخلاف بقیهی این زنهای هرزه توی مهمونی که بوی ادکلنشون تا ده کیلومتر جلوتر میاومد.
یونسو با چشمهای گرد بهم نگاه کرد. قیافش طوری بود که انگار جن دیده.
+"بب... ببخشید قربان! یعنی... چیزه... نوشیدنیها..."
سریع ازم جدا شد. اونقدر هول شده بود که لنگهی کفشش گیر کرد به فرش و یه لنگه کفشش دراومد. صحنهی خیلی حماسی بود! رییس بزرگترین باند مافیای آسیا، وسط مهمونی تجاری، با یه خدمتکار که یه لنگه کفش پاشه و اون یکی دستشه، فریز شده بودیم.
جیمین از اونور سالن داشت با دهن باز نگاهمون میکرد. نیشخندش تا بناگوش باز شده بود.
با حرص دندونهام رو بهم ساییدم. یونسو داشت با صورت قرمز گوجهای کفشش رو برمیداشت که فرار کنه.
-"وایسا!"
صداش زدم. اونم جوری ایستاد که انگار تیر خورده. برگشت سمتم.
+"بله قربان؟"
خواستم بگم چرا اینقدر دست و پا چلفتی ای ولی وقتی نگاهم افتاد به اون صورت مظلوم و چشمای نگرانش، همهی اون کلمات خفن که آماده کرده بودم پرید. فقط گفتم:
-"کفشت رو درست بپوش... و... دیگه سینی به این سنگینی برندار. داری اینجا رو تبدیل به سیرک میکنی."
این چی بود گفتم؟ سیرک؟! من کی شدم مدیرِ سیرک؟ یونسو فقط با تعجب سرش رو تکون داد و در حالی که لنگلنگان راه میرفت، محو شد توی جمعیت.
برگشتم سمت جیمین. اون داشت سعی میکرد جلو خندش رو بگیره.
÷"داداش، سیرک؟ جدی؟ فکر کنم داری کمکم عاشق دلقکِ سیرک میشی!"
کلافه نوشیدنیم رو یهو سر کشیدم.
لعنتی، فقط یه خدمتکاره... فقط یه خدمتکاره... که کفشش هم نمیتونه درست تو پاش بمونه.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpie_cecalled_lie
وای بچه ها توی این پارت مونده بودم که علامت جیمین بدبخت چی بوده،یعنی ببین من همه پارت های قبلی،نوشته های تو دفترم،پارت هایی که تو ویس گزاشتمو عین منگلا رفتم نشستم دوباره خوندم که فقط ببینم علامت جیمین چی بوده.و آخرش فهمیدم که اصلا تا الان جیمین بدبخت هیچ حرفی نزده بوده که من بخوام براش علامتی گزاشته باشم.پس یعنی فقط وقتمو تلف کردم😅
پارت چهاردهم🔍
این قسمت=[مهمونی زهرماری]
توی اون سالن لعنتی ایستاده بودم و داشتم با یه پیرمرد دندونطلایی دربارهی قیمتِ اسلحه حرف میزدم. یارو جوری با آب و تاب حرف میزد و پیاز داغش رو زیاد میکرد که انگار داریم دربارهی سرنوشت بشریت بحث میکنیم، ولی مغز من؟مغز من کلاً تعطیل بود.
چرا؟چون چشمم قفل شده بود روی یونسو.
دختره داشت با یه سینی نوشیدنی که انگار میخواستن باهاش برج ایفل رو بسازن، بین جمعیت شیک و پیک مهمونی مانور میداد. قیافش شبیه گنجشکی بود که افتاده وسط لونهی عقاب ها. هر بار که یه نفر بهش میخورد، کل سینی تکون میخورد و من ناخودآگاه قدم برمیداشتم سمتش که اگه سینی افتاد، بگیرمش.
تهیونگ، احمق! بشین سر جات. خودم رو سرزنش کردم.
همون لحظه، یه مهمون مست جوری با شونه خورد به یونسو که دختره نزدیک بود با کله بره توی دکوراسیون گرونقیمت سالن. سینی توی هوا معلق زد. من حتی نفهمیدم کی دویدم سمتش. انگار جاذبهی زمین فقط برای اون کار میکرد، چون سینی رو توی هوا گرفتم، ولی تعادلم رو از دست دادم و یهو دیدم یونسو پرت شد تو بغلم.
عطر خیلی ضعیف و تمیزی داشت... برخلاف بقیهی این زنهای هرزه توی مهمونی که بوی ادکلنشون تا ده کیلومتر جلوتر میاومد.
یونسو با چشمهای گرد بهم نگاه کرد. قیافش طوری بود که انگار جن دیده.
+"بب... ببخشید قربان! یعنی... چیزه... نوشیدنیها..."
سریع ازم جدا شد. اونقدر هول شده بود که لنگهی کفشش گیر کرد به فرش و یه لنگه کفشش دراومد. صحنهی خیلی حماسی بود! رییس بزرگترین باند مافیای آسیا، وسط مهمونی تجاری، با یه خدمتکار که یه لنگه کفش پاشه و اون یکی دستشه، فریز شده بودیم.
جیمین از اونور سالن داشت با دهن باز نگاهمون میکرد. نیشخندش تا بناگوش باز شده بود.
با حرص دندونهام رو بهم ساییدم. یونسو داشت با صورت قرمز گوجهای کفشش رو برمیداشت که فرار کنه.
-"وایسا!"
صداش زدم. اونم جوری ایستاد که انگار تیر خورده. برگشت سمتم.
+"بله قربان؟"
خواستم بگم چرا اینقدر دست و پا چلفتی ای ولی وقتی نگاهم افتاد به اون صورت مظلوم و چشمای نگرانش، همهی اون کلمات خفن که آماده کرده بودم پرید. فقط گفتم:
-"کفشت رو درست بپوش... و... دیگه سینی به این سنگینی برندار. داری اینجا رو تبدیل به سیرک میکنی."
این چی بود گفتم؟ سیرک؟! من کی شدم مدیرِ سیرک؟ یونسو فقط با تعجب سرش رو تکون داد و در حالی که لنگلنگان راه میرفت، محو شد توی جمعیت.
برگشتم سمت جیمین. اون داشت سعی میکرد جلو خندش رو بگیره.
÷"داداش، سیرک؟ جدی؟ فکر کنم داری کمکم عاشق دلقکِ سیرک میشی!"
کلافه نوشیدنیم رو یهو سر کشیدم.
لعنتی، فقط یه خدمتکاره... فقط یه خدمتکاره... که کفشش هم نمیتونه درست تو پاش بمونه.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpie_cecalled_lie
وای بچه ها توی این پارت مونده بودم که علامت جیمین بدبخت چی بوده،یعنی ببین من همه پارت های قبلی،نوشته های تو دفترم،پارت هایی که تو ویس گزاشتمو عین منگلا رفتم نشستم دوباره خوندم که فقط ببینم علامت جیمین چی بوده.و آخرش فهمیدم که اصلا تا الان جیمین بدبخت هیچ حرفی نزده بوده که من بخوام براش علامتی گزاشته باشم.پس یعنی فقط وقتمو تلف کردم😅
- ۱۴.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط