{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانی

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانی
چقدر منتظرت بوده ام؛ نمی دانی

چقدر منتظرت بوده ام که برگردی
رها کنی نگه ام را از این پریشانی

همیشه غایب این قصه بوده ای و مرا
کشانده فکر گناهت به صد پشیمانی

نخواه عذر بخواهی؛ نگو گرفتاری
نگو تو وقت نداری که سر بخارانی

همیشه در غزلم حس اتفاق کم است
به نام عشق بیا در غزل به مهمانی

تو اتفاق شو و مثل رود جاری شو
که متهم نشود شاعری به نادانی

بخند! دل خوشی ام مضحک است. می دانم
تو سالهاست که شعر وداع می خوانی

و من نشسته ام اقرار می کنم یک عمر
مرا به بند کشید وجودنورانی

ببین به چشم نشان می دهند رهگذران
مرا که سمبل عصیانم و بد ایمانی

دوباره با غزل پوچ رنگ می بازد
نگاه خاطره در تلخ بیت پایانی
دیدگاه ها (۱)

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگتهپر از عشق و عادت ، بدو...

ببارباران.... امشب بروی گونه امسوختم، مرهم بنه بر لحظه های خ...

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانیچقدر منتظرت بوده ام؛ نمی دان...

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانیچقدر منتظرت بوده ام؛ نمی دان...

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانیچقدر منتظرت بوده ام؛ نمی دان...

تو عاشقانه ترین اتفاق ِ بارانیبه یاس های غزل پوش ِ عشق می ما...

سفر بهانه‌ی خوبی برای رفتن نیست نخواه اشک نریزم، دلم که آهن ...

سفر بهانه‌ی خوبی برای رفتن نیستنخواه اشک نریزم، دلم که آهن ن...

سفر بهانه خوبی برای رفتن نیستنخواه اشک نریزم دلم که آهن نیست...

سفر بهانه خوبی برای رفتن نیستنخواه اشک نریزم دلم که آهن نیست...

.سـفر، بهانه ی خوبـی بـرای رفتن نیستنخواه اشک نـریزم، دلـم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط