بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²⁸
جونگ کوک با نگاهی سرد و کشنده به جیمین خیره شد. دستش هنوز روی مچ جیمین بود و محکم فشار میداد، طوری که جیمین ذره ای توان پس کشیدن نداشت. جسیکا از این برخورد ناگهانی جا خورد و با چشمانی گرد شده به جونگ کوک نگاه کرد. صورتش از عصبانیت و خجالت همزمان سرخ شده بود.
+جونگ کوک! اینجا چیکار میکنی؟!
دستشو ول کن...
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از جیمین بردارد، با لحنی خشک و جدی پاسخ داد:
&تهیونگ منو فرستاده که بیام دنبالت...
واسه همینه که اینجام. ولی به نظر میرسه نیازی نبود بیام، چون خودت داری با خلافکارای خرده پا وقت میگذرونی.
جیمین با عصبانیت دستش رو کشید و نزدیک شد، قدش به قد جونگ کوک میرسید، اما هیکل درشت و عضلانی جونگ کوک و حالت مرموز و خطرناکش، هر کسی رو میترسوند. با پوزخندی مصنوعی جلو رفت:
÷خلافکار؟ شما که پدرخواندهٔ اصلی این شهرین، بهتره مواظب باشین کی رو متهم به چیزی میکنین، جونگ کوک!
جونگ کوک با خونسردی کامل و لبخندی کج، قدمی به جلو برداشت و آروم اما قاطعانه دستش رو روی شانهٔ جیمین گذاشت:
&پسرجان...
این آخرین باریه که با دختر تهیونگ اینجوری حرف میزنی و بهش دست میزنی. دفعهٔ بعد، به جاش که پدرت باشه، با خودت طرف میشم.
حالا برو خونهٔ پدرت و بهش بگو اگه پسرشو ادب نکنه، من خودم ادبش میکنم.
جیمین دستاش در دو طرفش مشت شد اما برای فعلا نباید شری درست میکرد، اما برای حفظ غرورش لبخندی زد و با نگاهی به جسیکا گفت:
÷جسیکا... اگه نیاز به کمک درسی داشتی، میدونی که کجا پیدام کنی.
و بدون معطلی از کافه خارج شد. جسیکا با حرص به جونگ کوک نگاه کرد و کیفشو محکم برداشت.
+این کارت اصلاً قشنگ نبود! من خودم میتونستم از پسش بربیام.
جونگ کوک دستشو کرد تو جیب شلوارش و با لحنی آرومتر، اما همچنان جدی، بهش نگاه کرد:
&جسیکا...
تهیونگ هزار بار بهت گفته که با این پسرا حرف نزنی. اون پسر رو من میشناسم؛ یه پسر عین بقیه که فقط میخواد ازت استفاده کنه.
جسیکا با تمسخر خندید.
+از من استفاده کنه؟ واسه چی؟ ماه هاست که اون دوست منه و اگه منظورت به پسرای هول بود که باید بگم اون هول نیست.. مگه قراره همه شبیه هم باشن؟
&واسه اینکه دختر بزرگترین مافیای کره ای...
جسیکا نفسشو حبس کرد. یاد حرف های دیشب تهیونگ افتاد. سرشو انداخت پایین و با لحنی گرفته گفت:
+...باشه..بریم عمارت
جونگ کوک کمی نرمتر شد و دستشو روی شونهٔ کوچک جسیکا گذاشت:
&بیا... ماشین بیرونه.
---
سوار ماشین که شدن، جسیکا بی حال به شیشه تکیه داد و به خیابون های روشن شهر خیره شد. جونگ کوک سکوت رو شکست:
&جسیکا...
میدونم که اینو نمیخوای بشنوی، اما تهیونگ فقط به فکر توئه. اون ازت مراقبت میکنه.
+میدونم... ولی بعضی وقتها فکر میکنم زیادی مراقبمه. انگار میخواد منو تو یه قفس طلایی زندونی کنه.
جونگ کوک خندهٔ کوتاهی کرد و سرشو تکوند:
&این قفس طلایی رو هیچکس برات درست نکرده...
تو خودت انتخاب کردی که پیشش بمونی.
جسیکا لبخند تلخی زد:
+چاره دیگه ای نداشتم...
&داشتی، میتونستی برگردی به پرورشگاه، یا دوباره فرار کنی. ولی انتخاب کردی که پیش تهیونگ بمونی. پس بیا و به حرفاش گوش کن، حداقل تا وقتی که واقعاً بزرگ بشی و بتونی تصمیمای درست بگیری.
جسیکا چیزی نگفت و فقط به بیرون خیره موند.
---
وقتی به عمارت رسیدند، جسیکا با جونگ کوک خداحافظی کرد و وارد شد. در هال، تهیونگ رو روی مبل نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد. با دیدن جسیکا، لپتاپ رو بست و بلند شد. چهرهاش ترکیبی از نگرانی و کمی خشم بود.
_کجا بودی؟
+رفته بودم کافه با یه دوست.
_کدوم دوست؟
+تو بادیگارد هاتو میفرستی منو تعقیب کنن؟
_بادیگارد؟!
تهیونگ اخم کرد و نزدیکتر شد:
_نه چرا باید اینکارو کنم.
+منم اتفاقا میخواستم همینو ازت بپرسم...
خودتو نزن به اون راه... جونگ کوک رو امروز تو کافه دیدم و گفت تو اونو فرستادی تا منو بیاره عمارت.... و این یعنی فرستادیش منو تموم مدت تعقیب کنه.. هوم؟
تهیونگ چند ثانیه به او خیره شد. نگاهش سرد و سنگین بود، ولی تهاجمی نبود. با قدم های آهسته به سمت جسیکا نزدیک شد، دستش رو دراز کرد و آروم اما محکم مچ دستشو گرفت، نه اونقدر که درد بگیره، فقط برای اینکه توجهش رو جلب کنه.
ᴘ²⁸
جونگ کوک با نگاهی سرد و کشنده به جیمین خیره شد. دستش هنوز روی مچ جیمین بود و محکم فشار میداد، طوری که جیمین ذره ای توان پس کشیدن نداشت. جسیکا از این برخورد ناگهانی جا خورد و با چشمانی گرد شده به جونگ کوک نگاه کرد. صورتش از عصبانیت و خجالت همزمان سرخ شده بود.
+جونگ کوک! اینجا چیکار میکنی؟!
دستشو ول کن...
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از جیمین بردارد، با لحنی خشک و جدی پاسخ داد:
&تهیونگ منو فرستاده که بیام دنبالت...
واسه همینه که اینجام. ولی به نظر میرسه نیازی نبود بیام، چون خودت داری با خلافکارای خرده پا وقت میگذرونی.
جیمین با عصبانیت دستش رو کشید و نزدیک شد، قدش به قد جونگ کوک میرسید، اما هیکل درشت و عضلانی جونگ کوک و حالت مرموز و خطرناکش، هر کسی رو میترسوند. با پوزخندی مصنوعی جلو رفت:
÷خلافکار؟ شما که پدرخواندهٔ اصلی این شهرین، بهتره مواظب باشین کی رو متهم به چیزی میکنین، جونگ کوک!
جونگ کوک با خونسردی کامل و لبخندی کج، قدمی به جلو برداشت و آروم اما قاطعانه دستش رو روی شانهٔ جیمین گذاشت:
&پسرجان...
این آخرین باریه که با دختر تهیونگ اینجوری حرف میزنی و بهش دست میزنی. دفعهٔ بعد، به جاش که پدرت باشه، با خودت طرف میشم.
حالا برو خونهٔ پدرت و بهش بگو اگه پسرشو ادب نکنه، من خودم ادبش میکنم.
جیمین دستاش در دو طرفش مشت شد اما برای فعلا نباید شری درست میکرد، اما برای حفظ غرورش لبخندی زد و با نگاهی به جسیکا گفت:
÷جسیکا... اگه نیاز به کمک درسی داشتی، میدونی که کجا پیدام کنی.
و بدون معطلی از کافه خارج شد. جسیکا با حرص به جونگ کوک نگاه کرد و کیفشو محکم برداشت.
+این کارت اصلاً قشنگ نبود! من خودم میتونستم از پسش بربیام.
جونگ کوک دستشو کرد تو جیب شلوارش و با لحنی آرومتر، اما همچنان جدی، بهش نگاه کرد:
&جسیکا...
تهیونگ هزار بار بهت گفته که با این پسرا حرف نزنی. اون پسر رو من میشناسم؛ یه پسر عین بقیه که فقط میخواد ازت استفاده کنه.
جسیکا با تمسخر خندید.
+از من استفاده کنه؟ واسه چی؟ ماه هاست که اون دوست منه و اگه منظورت به پسرای هول بود که باید بگم اون هول نیست.. مگه قراره همه شبیه هم باشن؟
&واسه اینکه دختر بزرگترین مافیای کره ای...
جسیکا نفسشو حبس کرد. یاد حرف های دیشب تهیونگ افتاد. سرشو انداخت پایین و با لحنی گرفته گفت:
+...باشه..بریم عمارت
جونگ کوک کمی نرمتر شد و دستشو روی شونهٔ کوچک جسیکا گذاشت:
&بیا... ماشین بیرونه.
---
سوار ماشین که شدن، جسیکا بی حال به شیشه تکیه داد و به خیابون های روشن شهر خیره شد. جونگ کوک سکوت رو شکست:
&جسیکا...
میدونم که اینو نمیخوای بشنوی، اما تهیونگ فقط به فکر توئه. اون ازت مراقبت میکنه.
+میدونم... ولی بعضی وقتها فکر میکنم زیادی مراقبمه. انگار میخواد منو تو یه قفس طلایی زندونی کنه.
جونگ کوک خندهٔ کوتاهی کرد و سرشو تکوند:
&این قفس طلایی رو هیچکس برات درست نکرده...
تو خودت انتخاب کردی که پیشش بمونی.
جسیکا لبخند تلخی زد:
+چاره دیگه ای نداشتم...
&داشتی، میتونستی برگردی به پرورشگاه، یا دوباره فرار کنی. ولی انتخاب کردی که پیش تهیونگ بمونی. پس بیا و به حرفاش گوش کن، حداقل تا وقتی که واقعاً بزرگ بشی و بتونی تصمیمای درست بگیری.
جسیکا چیزی نگفت و فقط به بیرون خیره موند.
---
وقتی به عمارت رسیدند، جسیکا با جونگ کوک خداحافظی کرد و وارد شد. در هال، تهیونگ رو روی مبل نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد. با دیدن جسیکا، لپتاپ رو بست و بلند شد. چهرهاش ترکیبی از نگرانی و کمی خشم بود.
_کجا بودی؟
+رفته بودم کافه با یه دوست.
_کدوم دوست؟
+تو بادیگارد هاتو میفرستی منو تعقیب کنن؟
_بادیگارد؟!
تهیونگ اخم کرد و نزدیکتر شد:
_نه چرا باید اینکارو کنم.
+منم اتفاقا میخواستم همینو ازت بپرسم...
خودتو نزن به اون راه... جونگ کوک رو امروز تو کافه دیدم و گفت تو اونو فرستادی تا منو بیاره عمارت.... و این یعنی فرستادیش منو تموم مدت تعقیب کنه.. هوم؟
تهیونگ چند ثانیه به او خیره شد. نگاهش سرد و سنگین بود، ولی تهاجمی نبود. با قدم های آهسته به سمت جسیکا نزدیک شد، دستش رو دراز کرد و آروم اما محکم مچ دستشو گرفت، نه اونقدر که درد بگیره، فقط برای اینکه توجهش رو جلب کنه.
- ۲۴.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط