ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
✨پارت۹✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
عمارتِ تاریکِ پدرِ جونگکوک سکوتِ مرگباری داشت. آت (+) که هنوز از رازِ پشتِ پرده و قتلِ مادرش خبر نداشت، با همون چشمهای کشیدهی طوسی و نقرهایِ پر از کنجکاویش، به جونگکوک (-) نگاه میکرد. جونگکوک با اون چشمهای سرد و تیلهای که یادگارِ مادرش بود، روبروی پدرش (#) ایستاده بود.
پدر جونگکوک با همون نگاهِ یخی که انگار خون در رگهاش جریان نداشت، پوزخندی زد و گفت: «پس بالاخره فهمیدی جونگکوک؟ فهمیدی که این دختر، دخترِ همون مافیای چهارمه که سالها پیش…»
جونگکوک وسط حرفش پرید و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «خفه شو! تو حق نداری اسمِ اونو بیاری. تو مادرم رو ازم گرفتی، و حالا میخوای زندگیِ این دختر رو هم نابود کنی؟»
آت (+) که گوشهای ایستاده بود، با شنیدن این حرفها ضربانِ قلبش بالا رفت. دستهاش شروع به لرزیدن کرد. به جونگکوک نگاه کرد: «جونگکوک… اون داره در مورد چی حرف میزنه؟ پدرِ من… مادرِ من… چه ربطی به شماها دارن؟»
تهیونگ (&) که همیشه سعی میکرد فضا رو آروم کنه و با اون چشمانِ مهربانش حامیِ برادرباشه، دستش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت: «کوک، آروم باش. الان وقتش نیست.» اما جونگکوک دستِ تهیونگ رو پس زد. او نمیخواست آت بیشتر از این توی تاریکی بمونه.
جونگکوک به سمتِ آت رفت. نگاهِ سردش برای یک لحظه نرم شد، مثل ذوب شدنِ یخ در برابر گرما. روبهروی آت ایستاد، به چشمهای نقرهایِ پر از ترسِ دختر نگاه کرد و با لحنی آروم اما تلخ گفت: «آت… پدرِ من… عاملِ تمامِ دردهای ماست. اون کسیه که…»
در همین لحظه، صدای شلیکِ یک تیر از پنجرهی عمارت، شیشه رو خرد کرد و همه جا به هم ریخت! پدرِ آت (_) با نیروهاش وارد عمارت شده بود تا دخترش رو نجات بده…
✨خماری✨
✨پارت۹✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
عمارتِ تاریکِ پدرِ جونگکوک سکوتِ مرگباری داشت. آت (+) که هنوز از رازِ پشتِ پرده و قتلِ مادرش خبر نداشت، با همون چشمهای کشیدهی طوسی و نقرهایِ پر از کنجکاویش، به جونگکوک (-) نگاه میکرد. جونگکوک با اون چشمهای سرد و تیلهای که یادگارِ مادرش بود، روبروی پدرش (#) ایستاده بود.
پدر جونگکوک با همون نگاهِ یخی که انگار خون در رگهاش جریان نداشت، پوزخندی زد و گفت: «پس بالاخره فهمیدی جونگکوک؟ فهمیدی که این دختر، دخترِ همون مافیای چهارمه که سالها پیش…»
جونگکوک وسط حرفش پرید و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «خفه شو! تو حق نداری اسمِ اونو بیاری. تو مادرم رو ازم گرفتی، و حالا میخوای زندگیِ این دختر رو هم نابود کنی؟»
آت (+) که گوشهای ایستاده بود، با شنیدن این حرفها ضربانِ قلبش بالا رفت. دستهاش شروع به لرزیدن کرد. به جونگکوک نگاه کرد: «جونگکوک… اون داره در مورد چی حرف میزنه؟ پدرِ من… مادرِ من… چه ربطی به شماها دارن؟»
تهیونگ (&) که همیشه سعی میکرد فضا رو آروم کنه و با اون چشمانِ مهربانش حامیِ برادرباشه، دستش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت: «کوک، آروم باش. الان وقتش نیست.» اما جونگکوک دستِ تهیونگ رو پس زد. او نمیخواست آت بیشتر از این توی تاریکی بمونه.
جونگکوک به سمتِ آت رفت. نگاهِ سردش برای یک لحظه نرم شد، مثل ذوب شدنِ یخ در برابر گرما. روبهروی آت ایستاد، به چشمهای نقرهایِ پر از ترسِ دختر نگاه کرد و با لحنی آروم اما تلخ گفت: «آت… پدرِ من… عاملِ تمامِ دردهای ماست. اون کسیه که…»
در همین لحظه، صدای شلیکِ یک تیر از پنجرهی عمارت، شیشه رو خرد کرد و همه جا به هم ریخت! پدرِ آت (_) با نیروهاش وارد عمارت شده بود تا دخترش رو نجات بده…
✨خماری✨
- ۳۴
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط