توجه فقط عکس اول رو قبل از خوندن داستان زیر تماشا کنید!
اومدم با یه داستان خیلی غم انیگیز که وقتی داشتم مینوشتمش اشک از چشمام میریخت ولی نوشتم چون گفتم حیفه همچین چیزی رو از دست بدین💔❤️🩹❤️🔥
لی جی یه یه دانش آموز دبیرستانی بود که یه دوست داشت که خیلی براش عزیز بود اونا کلی با هم خوش میگذروندن و خلاصه عاشق همدیگه بودن.
اما یه روز که رفته بودن دبیرستان یهو یه موجود پشمالوی سفید با دوتا شاخ و چشم های به قرمزی درخشش خون ظاهر شد که گفت هرکسی که توی این اتاقه باید یه نفر از این اتاق رو بکشه وگرنه خودش کشته میشه اما خب معلوم بود که کسی حرفی رو باور نمیکنه پس دخترا شروع کردن به اینکه میگفتن برو بابا ، یا فحش میدادم بعضیا میگفتن دوربین مخفیه؟ یا از اینجور حرفا موجود سفید که یه دوکاعبی بود گفت پس باور نمیکنین و بعد در یک آن سر دانش آموزایی که بیشتر از همه سرکشی کرده بودن منفجر شد.😶🌫️🖤⛓️🪬
باقیمونده ها از وحشت داشتن جیغ میکشیدن واقعاً فکر کردین یه دختر دانش آموز معمولی میتونه همچین چیزی رو تحمل کنه؟!!
بعد دوکاعبی با خنده ای دلهره آور و قیافه ای وحشتناک که فقط دیدنش کافی بود تا هرکسی رو دیوونه کنه گفت دیدین راست میگفتم؟؟
بعد یه تایمر جلوی کلاس ظاهر شد که ۳۰ دقیقه رو نشون میداد و دوکاعبی گفت اگه این زمان به آخر برسه کسی رو نکشته باشید کشته میشیید.
۲۰ دقیقه گذشت همه وحشت زده بودن و سر جاهاشون میخکوب بودن ، بعضیا ناخوناشون رو میجویدن ، بعضیا محکم میز رو گرفته بودن اما چیزی که بین همشون مشترک بود...
چشم هاشون بود که تا ته باز شده بود اونا میخواستن زنده بمونن ولی خوب اونا فقط دخترای دبیرستانی بودن چه انتظاری داری واقعا فکر میکنی اونا میتونن آدم بکشن...؟
و بعد دوکاعبی گفت حوصلم سر رفت گفت بیایین هیجانش رو بیشتر کنی از حالا هر ۱۵ ثانیه یک نفر میمیره .
همه بلند شدن و جیغ کشیدن دنبال راه فراری گشتن ولی چیزی نبود همه داشتند اشک میریختن و یکی یکی سرشون متلاشی میشد تا اینکه لی جی یه و دوستش و یه نفر دیگه موندن اون یکی هم جلوی چشماشون متلاشی شد لی جی یه با همون چشما به دوستش خیره شد دوستش ترسید و درحالی که داشت گریه میکرد سعی کرد از دستش فرار کنه ولی لی جی یه گلوشو محکم گرفت و فشار داد دوستش با چشمای معصوم و بی گناهش بهش نگاه کرد و گفت ولم کن میخوام زنده بمونم خواهش میکنم ولی لی جی یه محکم تر فشار داد و با تمام وجودش فریاد زد «اااااااههه» «اااااااااااههههه» و در حالی که خودش هم داشت اشک میریخت دوست عزیزش رو با دستای خودش خفه کرد.! آره اونو « ک.ش.ت »
در آخ آبجی یه تنها فرد باقیمونده از اون کلاس بود... !..
لی جی یه یه دانش آموز دبیرستانی بود که یه دوست داشت که خیلی براش عزیز بود اونا کلی با هم خوش میگذروندن و خلاصه عاشق همدیگه بودن.
اما یه روز که رفته بودن دبیرستان یهو یه موجود پشمالوی سفید با دوتا شاخ و چشم های به قرمزی درخشش خون ظاهر شد که گفت هرکسی که توی این اتاقه باید یه نفر از این اتاق رو بکشه وگرنه خودش کشته میشه اما خب معلوم بود که کسی حرفی رو باور نمیکنه پس دخترا شروع کردن به اینکه میگفتن برو بابا ، یا فحش میدادم بعضیا میگفتن دوربین مخفیه؟ یا از اینجور حرفا موجود سفید که یه دوکاعبی بود گفت پس باور نمیکنین و بعد در یک آن سر دانش آموزایی که بیشتر از همه سرکشی کرده بودن منفجر شد.😶🌫️🖤⛓️🪬
باقیمونده ها از وحشت داشتن جیغ میکشیدن واقعاً فکر کردین یه دختر دانش آموز معمولی میتونه همچین چیزی رو تحمل کنه؟!!
بعد دوکاعبی با خنده ای دلهره آور و قیافه ای وحشتناک که فقط دیدنش کافی بود تا هرکسی رو دیوونه کنه گفت دیدین راست میگفتم؟؟
بعد یه تایمر جلوی کلاس ظاهر شد که ۳۰ دقیقه رو نشون میداد و دوکاعبی گفت اگه این زمان به آخر برسه کسی رو نکشته باشید کشته میشیید.
۲۰ دقیقه گذشت همه وحشت زده بودن و سر جاهاشون میخکوب بودن ، بعضیا ناخوناشون رو میجویدن ، بعضیا محکم میز رو گرفته بودن اما چیزی که بین همشون مشترک بود...
چشم هاشون بود که تا ته باز شده بود اونا میخواستن زنده بمونن ولی خوب اونا فقط دخترای دبیرستانی بودن چه انتظاری داری واقعا فکر میکنی اونا میتونن آدم بکشن...؟
و بعد دوکاعبی گفت حوصلم سر رفت گفت بیایین هیجانش رو بیشتر کنی از حالا هر ۱۵ ثانیه یک نفر میمیره .
همه بلند شدن و جیغ کشیدن دنبال راه فراری گشتن ولی چیزی نبود همه داشتند اشک میریختن و یکی یکی سرشون متلاشی میشد تا اینکه لی جی یه و دوستش و یه نفر دیگه موندن اون یکی هم جلوی چشماشون متلاشی شد لی جی یه با همون چشما به دوستش خیره شد دوستش ترسید و درحالی که داشت گریه میکرد سعی کرد از دستش فرار کنه ولی لی جی یه گلوشو محکم گرفت و فشار داد دوستش با چشمای معصوم و بی گناهش بهش نگاه کرد و گفت ولم کن میخوام زنده بمونم خواهش میکنم ولی لی جی یه محکم تر فشار داد و با تمام وجودش فریاد زد «اااااااههه» «اااااااااااههههه» و در حالی که خودش هم داشت اشک میریخت دوست عزیزش رو با دستای خودش خفه کرد.! آره اونو « ک.ش.ت »
در آخ آبجی یه تنها فرد باقیمونده از اون کلاس بود... !..
- ۳.۵k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط