{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Like swan🦢

Like swan🦢
#like_swan
PT 18
ویو هویجی:
خونه ی نامجون: شب
اومی روی مبل لم داده بود و با گوشی‌اش بازی می‌کرد.
نامجون از آشپزخونه بیرون اومد، یک لیوان آب برداشت و نشست.
اومی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
~ دایی.
_ هوم؟
~ امروز ات رو دیدی؟
نامجون لیوان رو نزدیک لبش برد.
_ مدرسه دیدمش.
~ نه، بعد از مدرسه.
دست نامجون برای کسری از ثانیه متوقف شد.
_ چرا می‌پرسی؟
اومی بالاخره سرش رو بلند کرد.
~ چون من از یه منبع معتبر شنیدم که ات با لی یان رفته بیرون.
نامجون ابرو بالا انداخت.
_ منبع معتبر؟
~ خودم.
_ پس منبع چندان معتبری نیستی.
~ هی! من همیشه اطلاعات درست می‌دم.
نامجون جرعه‌ای آب خورد.
_ خب که چی؟
اومی لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
~ هیچی. فقط کنجکاوم بدونم امروز چند بار به لی یان نگاه کردی.
نامجون تقریباً آب توی گلویش پرید.
_ اومی.
~ جونم؟
_ تو هیچ کاری نداری؟
~ چرا. دارم یه تحقیق علمی انجام می‌دم.
_ درباره‌ی چی؟
اومی گوشی رو کنار گذاشت و با جدیت ساختگی گفت:
~ تأثیر حضور یک دانش‌آموز جدید چینی بر میزان اخم‌های معلم ریاضی.
نامجون نگاه خشکی بهش انداخت.
_ برو درست رو بخون بچه
~ اوه، پس اخم‌ها تأیید شدن اینو یادداشت میکنم.
_ اومی.
~ باشه بابا، ساکت شدم.
اومی دوباره گوشی‌اش رو برداشت، اما این بار لبخندش رو پنهان نکرد. چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی عادی پرسید:
~ راستی، ات فردا با لی یان می‌ره پارک.
نامجون سرش رو بلند کرد.
_ پارک؟
اومی وانمود کرد که مشغول بازیه.
~ آره. خودش گفت.
نامجون چیزی نگفت. اومی از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد. یک ثانیه. دو ثانیه. سه ثانیه. دیگه طاقت نیاورد. لیوان رو روی میز گذاشت.
_ پارک نزدیک مدرسه؟
~ نمی‌دونم.
_ ساعت چند؟
اومی بازی رو متوقف کرد.
~ وااای.
نامجون اخم کرد.
_ چته؟
~ هیچی، هیچی. فقط یه‌کم سؤال‌هات زیاد شد.
_ چون باید بدونم دانش‌آموزام کجا می‌رن؟
~ ات دانش‌آموزته، لی یان هم دانش‌آموزته. چرا فقط درباره‌ی ات سؤال می‌پرسی؟
نامجون چند لحظه ساکت موند. بعد خیلی خونسرد گفت:
_ چون تو درباره‌ی ات حرف زدی.
اومی بهش خیره شد.
~ من حتی اسم لی یان رو هم آوردم.
نامجون جواب نداد. اومی لبخندش رو جمع کرد، اما چشم‌هاش برق می‌زد.
~ دایی؟
_ چیه؟
~ یه سؤال.
_ بپرس.
اومی کمی به جلو خم شد.
~ تو از لی یان خوشت نمیاد؟
نامجون ابروهاش رو در هم کشید.
_ چرا باید خوشم نیاد؟
~ نمی‌دونم. تو بگو.
_ اومی، من معلمشم. طبیعیه که درباره‌ی دانش‌آموزام کنجکاو باشم.
~ آره، خیلی طبیعیه صدردصد.
اومی دوباره به مبل تکیه داد.
~ فقط یه چیزی...
نامجون بهش نگاه کرد.
~ تو وقتی درباره‌ی ات حرف می‌زنی، صدات یه‌جوری می‌شه.
سکوت. این بار نامجون جواب آماده‌ای نداشت.
اومی هم ادامه نداد. فقط گوشی‌اش رو برداشت و وانمود کرد که بازی می‌کنه.
اما نامجون دیگه حواسش به تلویزیون روبه‌رو نبود.
به صدای اومی فکر می‌کرد: وقتی درباره‌ی ات حرف می‌زنی...
دستش رو روی پیشونیش کشید.
با خودش زمزمه کرد:
_ نه... این‌طوری نیست.
ولی چرا از شنیدن اسم ات کنار لی یان، این‌قدر احساس ناخوشایندی کرده بود؟
روز بعد: زنگ تفریح:
ات کنار پنجره نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی توی دفترش بود.
لی یان روبه‌روش ایستاده بود.(این پسره باز اومد 🙄)
+ پس قرارمون بعد از مدرسه؟
ات سرش رو بلند کرد.
= آره، یادم نرفته.
+ خوبه. می‌خوام اون پارک رو ببینم.
= باشه.
لی یان لبخند زد و کمی خم شد تا چیزی روی دفتر ات رو ببینه.
+ این چیه؟
= هیچی، یه چیز بی‌اهمیت.
+ می‌تونم ببینم؟
ات دفتر رو کمی به سمت خودش کشید.
= نههه. خصوصیه.
لی یان خندید نشست پیش ات و دستشو بیخیال گذاشت رو پشت صندلی ات، ات هم به نظر راحت میومد و چیزی نگفت.
+ باشه بابا، کنجکاو شدم فقط.
از طرف دیگه‌ی کلاس، اومی صحنه رو دید.
لبخندش کم‌کم محو شد به خاطر چیزی که درست پشت سرش بود. نامجون وارد کلاس شده بود.
قرار بود چند برگه‌ی امتحانی رو روی میز بذاره.
اما وقتی چشمش به ات و لی یان افتاد، قدمش برای لحظه‌ای کند شد. لی یان هنوز نزدیک بود و ات با خنده سعی می‌کرد دفترش رو از دسترسش دور نگه داره.
«خیلی نزدیکن.»
این فکر ناخواسته از ذهنش گذشت.
بعد بلافاصله فکر دیگه ای جاشو گرفت:
«اصلا به من ربطی نداره.»
نامجون برگه‌ها رو روی میز گذاشت.
صدای برخورد کاغذها باعث شد ات سرش رو بلند کنه.
= استاد؟
_ برگه امتحانی یکی از بچه هاست میتونی چک کنی؟
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
=من؟
_اره، بعد مدرسه قبل رفتن بیار تحویل بده.
= چشم.
و از کلاس بیرون رفت. اومی چند ثانیه صبر کرد. بعد آرام به سمت ات خم شد.
~ ات.
= چیه؟
~ یه سؤال دارم.
= باز چیه اومی؟ دیوونم کردی.
ـــــ
مجبورممممم، ادامه کامنتاااا
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
دیدگاه ها (۲۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط