{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه آخَرت را هم به من انداختی رفتی

نگاه آخَرت را هم به من انداختی رفتی

و کار این دل نا باورم را ساختی رفتی



تو با دستان لبریزت که بوی سیب را می داد

مرا در چاه ویل دوریت انداختی رفتی



دلم چون ایل سرگردان به صحرای تو چادر زد

تو هم مهمان نوازانه به ایلم تاختی رفتی



تو در این بازی جدی که نامش "زندگانی" بود

مرا که مهره ی مارم چه آسان باختی رفتی



در این شهری که در عمرش فقط یک با وفا دیده

گل من بی وفای من مرا نشناختی رفتی



دلم پیش از تو دائم با خودش میگفت حسرت چیست ؟

تو آن مفهوم حسرت را برایم ساختی رفتی
دیدگاه ها (۱)

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسدشکنجه بیشتر از این‌؟ که...

دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟!و صبح می شوند،شبها بدون مناین...

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگرمگر آسان نماید مشکلم ...

شب از نگاه پنجره زل زدهبه من که روی تخت افتاده امهمین منی که...

کشوری بودم که از هر سو به سمتم تاختیپرچم عشق خودت را بر دلم ...

‌ای که به جرمی دروغ، بر دل من تاختی  راست بگو بعد من، دل به ...

‌ای که به جرمی دروغ، بر دل من تاختی  راست بگو بعد من، دل به ...

از من برای خود چه بتی ساختی رفیق؟؟؟ یعنی مرا دوبار تو نشناخت...

با لب سرخت مرا یاد بهار انداختییعنی این دل را برای خود حریمی...

با لب سرخت مرا یاد خدا انداختیروزگارت خوش که از میخانه، مسجد...

با لب سرخت مرا یاد خدا انداختیروزگارت خوش که از میخانه، مسجد...

* * * با لب سُرخت مرا یاد خدا انداختیروزگارت خوش که از میخان...

با لب سرخت مرا یاد خدا انداختیروزگارت خوش که از میخانه، مسجد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط