{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با لب سرخت مرا یاد خدا انداختی

با لب سرخت مرا یاد خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه,مسجد ساختی

روی ماه خویش را در برکه میدیدی ولی
سهم ماهی های عاشق را چه خوش پرداختی

ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی

من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من,اما تاختی

ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید,ولی هرگز مرا نشناختی



#فاضل_نظری

کتاب
دیدگاه ها (۱)

بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو ...

چه لذت بخش است بدانیبازوانی منتظرندتا در اغوشت گیرندگیسوانی ...

,

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط