پلهها از مرگ تا تولد
🌘 "پلهها از مرگ تا تولد"
پلهها سرد بودن.
نه از سنگ، بلکه از خاطره.
دخترک با لباس سفید، پاهای برهنهاش رو آروم روی هر پله میذاشت،
بیصدا، بیجسم، ولی با حضور.
نور چراغی از پایین میتابید، ولی صورتش رو روشن نمیکرد—انگار خودش بخشی از سایه شده بود.
اسمش "لیا" بود.
کسی که هیچوقت نفهمیدن چرا مرد.
فقط یه شب، وسط خواب، قلبش ایستاد.
نه جیغی، نه وصیتی.
فقط سکوت، و یه دفترِ نقاشی که نیمهتمام موند.
حالا روحش با اون دفتر نقاشی اومده بود بالا...
هر پله، یه لحظه از زندگی بود.
پله اول: صدای خندههای مادرش
پله دوم: بوی مداد رنگی و خاک
پله سوم: تصویری نیمهپاک از پسری که یهبار دستش رو گرفت و گفت: "لیا یعنی چی؟"
و توی پله پنجم، صدا اومد.
نه از بیرون، بلکه از درون خودش.
صدایی که گفت:
«تو بیگناه مردی… حالا وقتشه از بیگناهی زندگی بسازی.»
پلهها تموم نشدن،
اما بالاخره رسید به یه در.
در بسته نبود.
فقط منتظر بود کسی دوباره ازش عبور کنه.
لیا دفتر نقاشیشو باز کرد،
یه برگ سفید گذاشت روش،
و اولین خط رو کشید:
«من بودم... ولی اینبار میخوام "بشم".»
پشت اون در، شاید زندگی تازهای بود.
شاید نه برای خودش،
بلکه برای کسی که هنوز زندهست و خوابش رو میبینه.
کسی که قراره با رؤیای لیا بیدار شه…
و دنیا رو دوباره رنگ بزنه.
پلهها سرد بودن.
نه از سنگ، بلکه از خاطره.
دخترک با لباس سفید، پاهای برهنهاش رو آروم روی هر پله میذاشت،
بیصدا، بیجسم، ولی با حضور.
نور چراغی از پایین میتابید، ولی صورتش رو روشن نمیکرد—انگار خودش بخشی از سایه شده بود.
اسمش "لیا" بود.
کسی که هیچوقت نفهمیدن چرا مرد.
فقط یه شب، وسط خواب، قلبش ایستاد.
نه جیغی، نه وصیتی.
فقط سکوت، و یه دفترِ نقاشی که نیمهتمام موند.
حالا روحش با اون دفتر نقاشی اومده بود بالا...
هر پله، یه لحظه از زندگی بود.
پله اول: صدای خندههای مادرش
پله دوم: بوی مداد رنگی و خاک
پله سوم: تصویری نیمهپاک از پسری که یهبار دستش رو گرفت و گفت: "لیا یعنی چی؟"
و توی پله پنجم، صدا اومد.
نه از بیرون، بلکه از درون خودش.
صدایی که گفت:
«تو بیگناه مردی… حالا وقتشه از بیگناهی زندگی بسازی.»
پلهها تموم نشدن،
اما بالاخره رسید به یه در.
در بسته نبود.
فقط منتظر بود کسی دوباره ازش عبور کنه.
لیا دفتر نقاشیشو باز کرد،
یه برگ سفید گذاشت روش،
و اولین خط رو کشید:
«من بودم... ولی اینبار میخوام "بشم".»
پشت اون در، شاید زندگی تازهای بود.
شاید نه برای خودش،
بلکه برای کسی که هنوز زندهست و خوابش رو میبینه.
کسی که قراره با رؤیای لیا بیدار شه…
و دنیا رو دوباره رنگ بزنه.
- ۱۹.۹k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط