{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 47

dark life = 47


ات ایستاد. قلبش از حرکت ایستاد. جیمین. تهیونگ داشت دوباره به جیمین تهدید می‌کرد. ولی... ولی جیمین آزاد بود. مگه نه؟ تهیونگ گفته بود که آزادش کرده. پس چرا...

ات برنگشت. فقط سرش رو تکون داد و از دفتر بیرون رفت. توی راهرو، به دیوار تکیه داد. بدنش می‌لرزید. اشک‌هاش خشک شده بود. ولی یه چیزی توی وجودش شکسته بود. اون اعتمادی که دو هفته ساخته بود، حالا خرد شده بود. تهیونگ برنگشته بود. نه کاملاً. هیولا هنوز زنده بود. و ات نمی‌دونست که آیا دوباره می‌تونه بهش اعتماد کنه یا نه.

توی دفتر، تهیونگ تنها موند. بطری ویسکی رو برداشت و به سلامتی خودش نوشید. بعد به سمت کشو رفت. پوشه‌ای رو بیرون آورد. پوشهٔ جیمین. عکس جیمین رو نگاه کرد. ضربدر قرمز روی صورتش. جملهٔ "کارت تموم شد". تهیونگ انگشتش رو روی عکس کشید. «اگه یه روز بفهمه...» با خودش زمزمه کرد. «اگه بفهمه که تو مردی... اون وقت دیگه هیچی ندارم. هیچی. حتی نفرتش.»

پوشه رو دوباره توی کشو گذاشت. قفلش کرد. و به سمت پنجره رفت. به تاریکی بیرون خیره شد. «من یه هیولام. و هیولاها... هیولاها هیچ‌وقت خوشبخت نمی‌شن. حتی اگه یه فرشته بیاد و بخواد نجاتشون بده.»
دیدگاه ها (۷)

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

چند پارتی تهیونگ

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

the lost leaves/رمان جیمین

Part 3

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

پارت ۱۹ 🖤مین‌سو لبخند کوتاهی زد.— «قبل از اینکه بترسی، فقط م...

𐙚🦋 پارت ۲ | یک برخورد اتفاقی 🦋𐙚صبح روز بعد، آت از خونه بیرون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط