نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗
« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحافظی کن چون وقتی دیدمت زندگیتو تبدیل به جهنم میکنم »
متنی که فرستاده بود برام خیلی گیج کننده بود.
زود براش ایمیل زدم
+« شما؟ »
طول میکشید که ایمیلمو نگاه کنه. صفحه گوشیمو خاموش کردم و بفکر رفتم.
+ یعنی کی میتونه باشه؟
دوباره صفحه گوشیمو روشن کردم، تو کمال ناباروری یه ایمیل جدید از طرف اون فرد ناشناس برام اومد.
« وقتی منو ببینی میفهمی کی هستم جئون لیا»
جز جیمین و جین کسی رو زیاد نمیشناختم.
برام جای سوال بود، وقتی ببینمش میشناسمش؟
یعنی کی میتونست باشه؟ از ایمیلا خارج شدم و گوشی رو خاموش کردم، بیخیال اون فرد و اون ایمیل عجیبش شدم و از اتاق رفتم بیرون.
ویو م.ک
باورش براش سخت بود، بلاخره بعد از چندسال پسرش براش یه پیغام گذاشته بود.
« مامان تا دوماه دیگه کره هستم پس منتظرم باش»
از بس که خوشحال بود داشت تو پوست خودش میگنجید، با نزدیک شدن لیا از جاش بلند شد،
دوست داشت لیا اولین نفری باشه که خبر اومدن جونگکوک رو بهش بده.
_ لیا دخترم یه خبر خوب
لیا با دیدن لبخند مارلین، لبخندی زد
+ چی شده مامان
انگار لیا هم پیش از حد کنجکاو شده بود.
_ بلاخره داره میاد
+ کی داره میاد مامان بگو
م.ک نفس عمیقی کشید و آروم زمزمه کرد
_ جونگکوک
لیت با بهت خیره شده بود به لبهای م.ک « جونگکوک» اون پسر تو بچگی از لیا تنفر زیادی داشت.
شاید بعد از چند سال زندگی در کشور غریب رفتارای تخس و لجبازانشو کنار گذاشته باشه.
+ اخ جون مامان جدی داری میگی یعنی داداش داره میاد؟
م.ک با خوشحالی لیا رو بغل کرد، از اینکه قرار بود بعد از پانزده سال پسرشو ببینه نمیدونست چیکار کنه.
دوماه! فقط کافی بود تا دوماه دیگه تحمل کنه و بعد پسرشو به آغوش خودش دعوت کنه.
+ خیلی خوشحالم مامان خیلی بهتره این خبر خوبو به بابا هم بدیم
لیا برای یه لحظه یاد ایمیلا افتاد، با خودش فکر کرد نکنه اون ایمیلا کار جونگکوک باشه.؟؟
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟗
« قراره بزودی ببینمت با زندگی خوبت خداحافظی کن چون وقتی دیدمت زندگیتو تبدیل به جهنم میکنم »
متنی که فرستاده بود برام خیلی گیج کننده بود.
زود براش ایمیل زدم
+« شما؟ »
طول میکشید که ایمیلمو نگاه کنه. صفحه گوشیمو خاموش کردم و بفکر رفتم.
+ یعنی کی میتونه باشه؟
دوباره صفحه گوشیمو روشن کردم، تو کمال ناباروری یه ایمیل جدید از طرف اون فرد ناشناس برام اومد.
« وقتی منو ببینی میفهمی کی هستم جئون لیا»
جز جیمین و جین کسی رو زیاد نمیشناختم.
برام جای سوال بود، وقتی ببینمش میشناسمش؟
یعنی کی میتونست باشه؟ از ایمیلا خارج شدم و گوشی رو خاموش کردم، بیخیال اون فرد و اون ایمیل عجیبش شدم و از اتاق رفتم بیرون.
ویو م.ک
باورش براش سخت بود، بلاخره بعد از چندسال پسرش براش یه پیغام گذاشته بود.
« مامان تا دوماه دیگه کره هستم پس منتظرم باش»
از بس که خوشحال بود داشت تو پوست خودش میگنجید، با نزدیک شدن لیا از جاش بلند شد،
دوست داشت لیا اولین نفری باشه که خبر اومدن جونگکوک رو بهش بده.
_ لیا دخترم یه خبر خوب
لیا با دیدن لبخند مارلین، لبخندی زد
+ چی شده مامان
انگار لیا هم پیش از حد کنجکاو شده بود.
_ بلاخره داره میاد
+ کی داره میاد مامان بگو
م.ک نفس عمیقی کشید و آروم زمزمه کرد
_ جونگکوک
لیت با بهت خیره شده بود به لبهای م.ک « جونگکوک» اون پسر تو بچگی از لیا تنفر زیادی داشت.
شاید بعد از چند سال زندگی در کشور غریب رفتارای تخس و لجبازانشو کنار گذاشته باشه.
+ اخ جون مامان جدی داری میگی یعنی داداش داره میاد؟
م.ک با خوشحالی لیا رو بغل کرد، از اینکه قرار بود بعد از پانزده سال پسرشو ببینه نمیدونست چیکار کنه.
دوماه! فقط کافی بود تا دوماه دیگه تحمل کنه و بعد پسرشو به آغوش خودش دعوت کنه.
+ خیلی خوشحالم مامان خیلی بهتره این خبر خوبو به بابا هم بدیم
لیا برای یه لحظه یاد ایمیلا افتاد، با خودش فکر کرد نکنه اون ایمیلا کار جونگکوک باشه.؟؟
- ۱.۰k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط