.

.
مادربزرگ کاری نداشت که تو چه ساعتی از خواب بیدار میشی هر لحظه بساط چای و صبحانش آماده بود
اصلا صبحانه‌ی مادربزرگ معمولی نبود انگار مربا و پنیر و نانی که روی سفره میذاشت از بهشت اومده بود
عطر چایی‌ش که تمام جهان رو پرمیکرد
همیشه قُل‌قُل سماورش به گوش می‌رسید
مادربزرگ که رفت همه چیز رفت
حتی دیگه صبحانه‌ها هم طعم نداشتن
انگار این دستهای مادربزرگ بود که به همه‌ی اونها طعم می‌‌داد...❤
❣
┅┄ ❥❤❥ ┄┅┄
دیدگاه ها (۵)

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

ادامه پارت 13🍷𓂃𓂃𓊝#contract جمله‌اش نیمه‌کاره موند. دختری که ...

.مادربزرگ کاری نداشت که تو چه ساعتی از خواب بیدار میشی هر لح...

عاشق چایی های مادربزرگ هستمنمیدانم بخاطر سماورش استیا استکان...

بیدار شیدفکر کنید برگشتید. به بیست یا سی سال پیشسماور مادر ق...

🥰چایی که تو بچگیم خونه مادر بزرگم می خوردمنه مارک خاصی داشت ...

در اتـاقی که پر است از ابر و مهدســت‌هایم بوی بــــــاران مـ...

تا حالا مهمون خونه‌ی یه کُرد بودی؟اگه نه، باید بدونی مهمون و...

یاد ِ آن روزی که ما هم "آب بابا" داشتیم دفتر ِ خط خورده ی ِ ...

یاد ِ آن روزی که ما هم "آب بابا" داشتیم دفتر ِ خط خورده ی ِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط