{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life= 42

dark life= 42

ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دارم. یادم می‌ندازه به قدیم.»

تهیونگ به سمتش اومد. کنارش ایستاد و به ابرهای خاکستری نگاه کرد. «بارون رو دوست داری؟»

ات سرش رو تکون داد. «آره. جیمین همیشه می‌گفت بارون یعنی شروع جدید.»

تهیونگ یه لحظه ساکت شد. نگاهش تیره شد. ولی سریع خودش رو جمع کرد. «شروع جدید... قشنگه. من... من هم از بارون خوشم میاد. ولی به یه دلیل دیگه. چون وقتی بارون میاد، همه‌چیز شسته می‌شه. همه‌ی کثیفی‌ها. همه‌ی خون‌ها. انگار که... انگار که می‌تونی از نو شروع کنی.»

ات بهش نگاه کرد. توی چشم‌هاش اون زخم کهنه رو دید. «تو هم به شروع جدید نیاز داری، تهیونگ. من می‌بینم که داری تلاش می‌کنی. و این... این قشنگه.»

تهیونگ دستش رو دراز کرد و یه تار مو از روی صورت ات کنار زد. «فقط چون تو کنارمی، می‌تونم تلاش کنم. تو... تو یه جورایی ناجی منی، ات. نمی‌دونم چطور بگم. ولی تو منو از خودم نجات دادی.»

ات قلبش لرزید. این جمله انقدر صادقانه بود که نمی‌تونست ساختگی باشه. دستش رو دراز کرد و دست تهیونگ رو گرفت. «بیا. بریم پایین. یه صبحونه درست کنم. امروز نوبت منه.»

تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت. «تو می‌خوای آشپزی کنی؟ برای من؟»

ات خندید. «آره. نگران نباش. بلدم. قبل از این‌که بیام اینجا، تنها زندگی می‌کردم. مجبور بودم بلد باشم.»

تهیونگ لبخند زد. یه لبخند واقعی. «باشه. ولی اگه آشپزیت خوب نبود، مجبورم می‌کنی خودم درست کنم.»

ات با دست به شونه‌ش زد. «بی‌ادب!»

دست توی دست هم، از پله‌ها پایین رفتن. توی آشپزخانه، ات پیشبند پوشید و شروع کرد به درست کردن صبحانه. تخم‌مرغ نیمرو، نون تست، پنیر و مربا. تهیونگ روی صندلی نشسته بود و تماشاش می‌کرد. مثل یه بچه که داره یه معجزه رو تماشا می‌کنه.

«می‌دونی...» تهیونگ گفت، در حالی که چانه‌ش رو روی دستش تکیه داده بود. «من هیچ‌وقت ندیدم کسی توی این آشپزخانه غذا درست کنه. همیشه آشپزهام این کار رو می‌کردن. ولی تو... تو یه جور دیگه‌ای. انگار که... انگار که اینجا رو خونه می‌کنی.»

ات برگشت و بهش نگاه کرد. «خونه؟ من... من نمی‌دونم اینجا رو خونه بدونم یا نه. ولی... ولی می‌تونم بگم که دیگه مثل زندان نمی‌بینمش. چون تو... تو تغییر کردی. و اینجا هم با تو تغییر کرد.»

تهیونگ بلند شد و به سمتش اومد. پشتش ایستاد و دست‌هاش رو دور کمرش حلقه کرد. چونه‌ش رو روی شونه‌ش گذاشت. «ممنون... ممنون که بهم فرصت دادی. ممنون که موندی. ممنون که... که منو از خودم نجات دادی.»

ات دستش رو روی دست‌های تهیونگ گذاشت. «خواهش می‌کنم. حالا ولم کن، دارم تخم‌مرغ رو می‌سوزونم.»

تهیونگ خندید و ولش کرد. ات برگشت و بشقاب‌ها رو پر کرد. روی میز، روبروی هم نشستن. تهیونگ اولین لقمه رو برداشت. چشم‌هاش گشاد شد. «وای... این خیلی خوشمزه‌ست. جدی می‌گی همیشه خودت آشپزی می‌کردی؟»

ات خندید. «آره. چرا؟»

تهیونگ سرش رو تکون داد. «چون من فکر می‌کردم تو یه روانشناس تحصیل‌کرده‌ای که فقط کتاب می‌خونه و مقاله می‌نویسه. نمی‌دونستم آشپزی هم بلدی.»

ات شونه‌هاش رو بالا انداخت. «خب، آدم‌ها همیشه یه لایه‌ی پنهان دارن. تو خودت بهترین مثالی.»

تهیونگ لبخند زد و به غذا خوردن ادامه داد. بعد از صبحانه، ات ظرف‌ها رو شست و تهیونگ کنارش ایستاد و خشکشون کرد. مثل یه زوج معمولی. مثل یه زندگی معمولی. ات برای اولین بار فکر کرد که شاید... شاید بشه اینجا رو خونه دونست. حتی اگه پایه‌هاش سست باشه.

بعدازظهر، بارون بالاخره شروع شد. اول یواش، بعد تند. صدای برخورد قطره‌ها با شیشه‌های عمارت، مثل یه سمفونی آروم بود. ات توی کتابخانه نشسته بود و کتاب می‌خوند. تهیونگ هم کنارش، با یه لپ‌تاپ، مشغول کارهای شرکتش بود. سکوت راحت و گرمی بینشون بود.

یهو تهیونگ لپ‌تاپ رو بست و به سمتش برگشت. «می‌دونی چی؟ من یه فکر احمقانه دارم.»
دیدگاه ها (۰)

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط