{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت 13🍷

ادامه پارت 13🍷
𓂃𓂃𓊝#contract
جمله‌اش نیمه‌کاره موند. دختری که تقریباً به جیمین چسبیده بود، با دیدن ات لبخند بزرگی زد.
∆ تو باید ات باشی!
ات نگاهش رو از صورت دختر به دستی که دور بازوی جیمین بود، پایین آورد. بعد لبخند زد.
= متأسفانه.
∆ وای، چقدر کیوتی! من جولی‌ام، خواهر اون دو تا موجود بی‌مصرف، جی و جان.
جیمین از کنار در گفت:
_ و بزرگ‌ترین دردسر این خونه.
∆ جیمین!
_ حقیقت تلخه.
جولی دوباره بازوی جیمین رو گرفت.
∆ بیست‌ونه سالمه و هنوز هیچ‌کس توی این خونه قدر منو نمی‌دونه.
= ام... اینجا خونه ی منو جیمینه.
ات این رو با لبخندی گفت که حتی خودش هم نمی‌دونست چطور هنوز روی صورتش مونده.
∆حالا هرچی.
جولی با هیجان به سمتش رفت و دستش رو گرفت.
∆ تو خیلی بهتر از اون سه تا مرد بداخلاقی! بالاخره یکی پیدا شد که منو درک کنه.(ات همچین کاری نکرد جولی خله؟)
ات نگاه کوتاهی به جیمین انداخت. پسر مشغول بستن در بود و انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
ات لبه‌ی لباس خوابش رو بین انگشت‌هاش پیچوند.
صدای قدم‌های تند از پله‌ها بلند شد.
~ این دیگه چه صداییه؟
جی با موهای آشفته پایین اومد و وقتی جولی رو دید، همون‌جا ایستاد.
× خواهر؟!
جولی دست‌هاش رو باز کرد.
∆ سورپرایززز!
جان هم که پشت سر جی می‌اومد، با دیدن خواهرش صورتش رو توی دست‌هاش پنهون کرد.
× نه، نه، نه. حتما کابوسه.
∆ جان عزیزم! بیا بغلم!
× من دیگه بزرگ شدم!
∆ برای من هنوز همون فسقلی‌ای که شیشه‌ی مربا رو انداخت روی سر جی!
جی فوراً برگشت.
~ اون کار رو تو کردی!
∆ ولی تو افتادی زمین!
~ چون تو منو هل دادی!
جان با ناباوری به جولی نگاه کرد.
× تو واقعاً چرا اومدی؟!
∆ دلم برای خونه تنگ شده بود.
~ دروغ نگو. دفعه‌ی قبل که اومدی، گفتی اگه یه بار دیگه پاتو توی این قلعه بذاری، خودت رو از شجره‌نامه حذف می‌کنی.
∆ آدم تغییر می‌کنه.
~ تو حتی مدل موهات رو هم عوض نکردی.
∆ حسودیت می‌شه چون من خوشگل‌ترم؟
~ ترجیح می‌دم کور باشم.
جولی با حرص زبونش رو براش درآورد و دوباره به سمت جیمین برگشت.
∆ حداقل یکی توی این خونه منو دوست داره.
جیمین نگاه سردی بهش انداخت.
_ من همچین چیزی نگفتم.
∆ ولی نگفتی هم که دوستم نداری!
_ جولی.
∆ باشه، باشه!
ات تمام این مدت ساکت بود. نگاهش روی جولی می‌موند که هر چند ثانیه یک بار به جیمین نزدیک می‌شد، بازوش رو می‌گرفت یا با لحنی بیش‌ازحد صمیمی اسمش رو صدا می‌زد.
وقتی جولی دوباره به شونه‌ی جیمین تکیه داد، ات نگاهش رو برگردوند.
انگشت‌هاش هنوز لبه‌ی لباسش رو می‌پیچوندن.
جیمین بالاخره رو به جی و جان کرد.
_ حالا که اومده، بذارین بمونه. چند روز که دنیا به آخر نمی‌رسه.
جی با ناباوری نگاهش کرد.
~ تو داری ازش دفاع می‌کنی؟
_ دارم می‌گم مهمونمونه. لازم نیست از همون اول خفه‌ش کنین.
جان به خواهرش اشاره کرد.
× این مهمون نیست، بلای آسمونیه!
∆ ممنونم جیمینی.
جولی دوباره گونه‌ی جیمین رو بوسید.
جیمین فقط اخم کوتاهی کرد.
_ دست از این کارات بردار.
∆ باشه، مینی.
ات سرش رو بالا آورد.
چشم‌هاش برای لحظه‌ای روی صورت جیمین ثابت موند، اما پسر حتی متوجه نگاهش هم نشد.
= خب، خوش بگذره.
این رو گفت و برگشت. جیمین صداش زد.
_ قرمزی.
ات قدم‌هاش رو متوقف کرد، ولی برنگشت.
= چیه؟
_ صبحونه نمیای؟
= نه، ممنون.
_ چرا؟
= اشتها ندارم.
_ از کی تا حالا؟
ات این بار برگشت و با لبخند سردی نگاهش کرد.
= از وقتی بیدار شدم. و رفت.
جیمین چند ثانیه به راه‌پله خیره موند. بعد نگاهش رو به جولی برگردوند که همچنان با لبخند بهش چسبیده بود.
_ برو کنار. باید لباس عوض کنم.
∆ می‌تونم باهات بیام؟
_ نه.
∆ ارزش امتحان کردن داشت!
کمتر از نیم ساعت بعد، جیمین وارد سالن شد.
جولی روی مبل نشسته بود و داشت با جان و جی بحث می‌کرد. ات هم درست کنار جان جا گرفته بود و با علاقه به عکس‌هایی نگاه می‌کرد که روی گوشی‌اش نشونش می‌داد. وقتی جیمین وارد شد، ات حتی سرش رو بلند نکرد.
_ قرمزی.
= جان، اون عکس بعدی رو هم نشونم بده.
جیمین چند لحظه ساکت موند.
جان با خوشحالی گوشی رو جلوتر گرفت.
× این یکی رو ببین! جی توی جشن تولد هجده‌سالگیش
~ جان، اگه اون عکس رو نشونش بدی، می‌کشمت.
= حالا که این‌قدر اصرار داری، حتماً باید ببینمش!
ات خندید. جیمین دست‌هاش رو توی جیبش فرو برد.
_ قرمزی، با توام.
ات بالاخره نگاهش کرد.
= چیزی می‌خواستی؟
_ چایی می‌خوری؟
= نه.
_ مطمئنی؟
= کاملاً.
جیمین چند ثانیه بهش خیره موند و بعد بدون حرف اضافه به سمت آشپزخونه رفت.
جولی از روی مبل بلند شد و دنبالش راه افتاد.
∆ جیمیییین! من چایی می‌خوام!
_ خودت بریز.
∆ ولی چایی که تو درست می‌کنی خوشمزه‌تره!
_ آب جوش و چای کیسه‌ایه.
بازم زیاد شد ادامه کامنتا😭😂
دیدگاه ها (۴)

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

Last leaves/رمان جیمین

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

𓆩 پارت ۴۳ 𓆪 🖤🥀معشوقه‌ی مخفیات با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ات...

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

چندپارتی جونگ کوک

درخواستی

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما چند لحظه ساکت موند. اخمش هنوز ...

the lost leaves/رمان جیمین

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط