پارت دوم (اخر)

پارت دوم (اخر)


یونگی سرش رو پایین انداخت. گفت:

«من هنوز دو*ستت دارم.»

— «دو*ست داشتن تو؟ خطرناک‌تر از مردنه.»


---


یه شب، جنگ به اوج رسید.
دیوارها شاهد بودن.
صدای بشقاب شکستن.
فریاد.
نفس‌های بریده.
اشک.
و بعد، ضربه‌ای که سوه‌جون به سینه‌ی یونگی زد، فرستادش روی زمین.

سوه‌جون داد زد:

— «من هفت‌تا جون دارم. هر بار که با حرفات منو کشتی، یکی برگشت. حالا وقتشه تو هم طعم درد رو بچشی.»

یونگی از درد به خودش پیچید. ولی نه درد جسم. دردی که از درون می‌جوشید.
دردی که اسمش «پشیمونی» بود. اون شب یونگی گفت:

— «بزن. اگه با اینا آروم می‌شی، بزن. چون بدتر از این چیزی نیست که هر شب بخوابم و چشمامو که می‌بندم، فقط تصویرت بیاد و حرفم توی سرم تکرار بشه...»

ولی سوه‌جون اون شب دیگه نزد. فقط نگاه کرد.
رفتنش این بار ساکت‌تر بود. سردتر.


---



بعد از اون شب، یونگی ناپدید شد.
تلفنش خاموش، استودیوش خالی، و حتی پروفایل شبکه‌های اجتماعی‌اش حذف شده بودن.
سوه‌جون فهمید که شاید زیادی جلو رفته.


اما هنوز زخمی بود.
زخم‌هایی که یه معذرت‌خواهی نمی‌تونست ترمیمشون کنه.
ذهنش باهاش بازی می‌کرد.
یاد اون شب لعنتی، یاد نگاه یونگی وقتی که گفت:
«تو بمیر...»


تا اینکه یه روز، نامه‌ای از یونگی دریافت کرد. دست‌خط خودش بود:

«من فقط خواستم تو ببخشی، چون خودم نمی‌تونم. اگه یه روز... یه روز دلت خواست برگردی، بدون این بار فقط گوش می‌دم. فقط می‌خوام کنارت باشم. بی‌قضاوت. بی‌حرف. با عشق.»



سوه‌جون بارها نامه رو خوند. بارها و گریه کرد. اما هنوز نمی‌دونست که آیا قلبش، بعد از اون همه جنگ، هنوز جا برای صلح داره یا نه.


---



ماه‌ها گذشت.

سوه‌جون با خودش جنگید.
با خشمش.
با زخم‌ها.
با خاطرات.
و یه شب، که بارون نرم و بی‌وقفه می‌بارید، زنگ خونه‌ی یونگی دوباره خورد.

در باز شد.

اون‌دو تا فقط به هم نگاه کردن.

نه حرفی، نه اشکی.
فقط نگاه.
پر از درد.
پر از عشق.
پر از همه چیزایی که تو کلمه‌ها جا نمی‌شدن.

سوه‌جون گفت:

— «اگه بخوام دوباره بیام، این بار باید دیگه هیچ جمله‌ای نباشه که قلبمو از جا بکنه.»

یونگی آروم جواب داد:

— «این بار فقط نگاهت رو می‌خوام. کافیه زنده باشی.»

و شاید... شاید این بار، بتونن از نو بسازن. نه بی‌نقص. اما واقعی.

پایان
دیدگاه ها (۱۹)

دختر و پارتی

# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید» — بخش دومیه هفته ...

dark life = 40

پارت بعدی 🎀ات چند لحظه به فنجان روی میز خیره ماند.+ جون‌هیه....

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

سرنوشت(ویو شوگا)صبح روز بعد تصمیممو گرفتم.دیگه نمی‌خواستم را...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

پارت ۱۷

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

— چرا همه جذبِ اون می‌شن؟ بدون اینکه حتی تلاشی بکنه! ✨ — چون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط