# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمیتپید» — بخش دوم
# 🥀 ادامه: «قلبی که دیگه برای تو نمیتپید» — بخش دوم
یه هفته گذشت.
یونگی هر روز به همون آدرسی که از دوست مشترکتون گرفته بود سر میزد. اولین بار، در رو به روشش باز کردن. تو با یه نگاه خنثی گفت:
ـ برگرد خونه، یونگی.
ـ فقط پنج دقیقه... بذار حرف بزنیم.
ـ حرفی نمونده که بتونیم بزنیم.
در رو بستی. پشت در وایساد و صدای قفل شدن رو شنید؛ از هر داد و فریادی بیشتر تیرش خورد.
روز ششم، دوباره اومد. این بار با دست پر؛ اون پلیور نخی که یه بار توی مغازه بهش نگا کرده بودی و گفته بودی «اینا فقط تو رویاهاشون به آدم میرسه».
از پشت در گفت:
ـ میدونم میشنوی... اینو گذاشتم اینجا. فقط همین.
چند لحظه سکوت. بعد صدای پاهات از پشت در. آرام. بیصدا.
پلیور رو برداشتی. بهت نرسید در رو باز کنی، ولی پلیور رو نگه داشتی.
اون از اون طرف در، صدای پات رو شنید و لبخند تلخی زد. فکر کرد یه دری کوچیک باز شده.
اما تو فقط داشتی گریه میکردی؛ کنار در، روی زمین نشسته بودی، مثل اون. دو تا آدم، دو طرف یه چوب در، به یه اندازه تنها.
### 🥀 و بعد... سکوت عوض شد
دو هفته بعد، یونگی دیگه پیامت جواب نمیداد. اسمت رو از لیست مخاطباش پاک کردی. دوستای مشترک گفتن دیگه اسمت کنار اسم اون دختر نیست، ولی تو باور نکردی. باور کردنش درد نداشت؛ باور نکردنش بود که داشت خفهت میکرد.
چون حتی وقتی هیچ مدرکی نبود، صدای همون شب توی سرت پچپچ میکرد:
«اگه یه بار تونست، دیگه هم میتونه.»
### 🥀 یه شب بارونی
یه شب از نصفهشب گذشته بود که در خونت آروم به خورد. اول فکر کردی خیالت میبینه. بعد در دوباره تکون خورد.
از چشمی دریچه نگاه کردی. یونگی بود؛ خیس بارون، پالتوش رو شونههاش، نفسنفس میزد.
ـ لطفاً... در رو باز کن. گم شدم.
ـ خونهت اونجاست، یونگی.
ـ خونهم دیگه خونه نیست.
صدات لرزید، ولی جواب ندادی.
اون از پشت در گفت:
ـ میدونم حق ندارم اینجا وایسم. میدونم تو اون نامهت منو بخشیدی، نه برگردوندی. فقط... یه چیز میخواستم بگم.
سکوت. فقط صدای بارون.
ـ اون دختر... قبل تو بود. قبل اینکه ما بهم برسیم. فکر میکردم اگه برگردم پیشش، حس میکنم آدم عادیایام. آدمی که لازم نداره هر شب کنار کسی بخوابه که ممکنه صبح نباشه. میخواستم فرار کنم از این ترسی که تو بهم یاد دادی حسش کنم... و بجاش تو رو زخم زدم. نمیدونم این اعترافه چطور باید بهت کمک کنه. شاید اصلاً کمک نکنه.
ـ من فقط میخوام بدونی تو مقصر نبودی. مشکل قلبت هرگز مقصر نبود. مقصر من بودم که ترسیدم... و فرار کردنمو به پای تو گذاشتم.
یه لحظه چیزی به در خورد. آروم. پیشونیاش بود.
بعد صدای پاش دور شد.
تو اون شب نخوابیدی. پلیور نخی رو از بالای صندلی برداشتی و بوسیدی. هنوز بوی بارون داشت.
### 🥀 دو هفته بعد
جلسهی دکتر قلبت رو نمیتونستی تنها بری. دوستت همراهت کرد.
وسط صحبتهای دکتر، همهچیز فرو ریخت. انگار یه پرده سفید جلوی چشمات افتاد و صدای قلبت... قطع شد.
از لحظهای که چشمت رو باز کردی، فقط صداهای محو اتاق بیمارستان بود. تایپ مونیتور. صدای پای پرستار.
و کنار تختت، یه کسی که سرش رو لبهی تخت گذاشته بود و خوابش برده بود. دستت توی دستهایش.
یونگی.
پرستار که اومد چک کنی کرد، آروم گفت:
ـ دکتر گفت کیوته اینقدر زنگ زدن بهش... منم بهش تلفن دادم. از بیمارستان تا اینجا رو سه ربع رانده.
وقتی چشمت رو بستی و باز کردی، یونگی بیدار شده بود. بهت خیره بود؛ مثل کسی که از یه کابوس بزرگ بیدار شده.
ـ خیلی... خیلی خوشحالم که هنوز همینجایی.
صدات خشک بود:
ـ اومدی برام قهوه هم درست نکنی؟
لبخند تلخی زد:
ـ قهوه رو دیگر برات درست نمیکنم. دیگه نمیذارم اتفاقی برات بیفته که لازم باشه بری تا من بفهمم.
ـ یونگی...
ـ نمیخوام برگردم پیشت. نمیخوام بگم دوباره دوستت دارم و فردا دوباره فرار کنم. فقط یه چیز میخوام...
دستت رو محکمتر گرفت:
ـ بذار این بار اثبات کنم. با عمل. با موندن. با هر بار زنگ زدن دکترت. با هر شب بیدار موندن کنارت. من این بار نمیرم. حتی اگه تو بگی برو.
چشمت خیس شد، ولی لبخند کوچیکی زدی:
ـ هنوز زیادی دیره، یونگی.
ـ میدونم. ولی من صبر بلدم. من دو سال روی یه آهنگ سه دقیقهای کار کردم.
برای اولین بار بعد از ماهها، واقعاً خندیدی.
ـ ببینم چی ازت درمیاد، مین یونگی.
و اون شب، برای اولین بار بعد از خیلی وقتها، یونگی کنار تخت بیمارستان خوابید؛ دستش توی دست تو، و توی سرش یه جملهای میچرخید که دیگه هیچوقت بلند نمیگفت، ولی هر روز با عملش ثابت میکرد:
«قلب تو دیگه برای من میتپید... و من این دفعه، ارزشش رو دارم.»
### 🥀 ادامه دارد...
یه هفته گذشت.
یونگی هر روز به همون آدرسی که از دوست مشترکتون گرفته بود سر میزد. اولین بار، در رو به روشش باز کردن. تو با یه نگاه خنثی گفت:
ـ برگرد خونه، یونگی.
ـ فقط پنج دقیقه... بذار حرف بزنیم.
ـ حرفی نمونده که بتونیم بزنیم.
در رو بستی. پشت در وایساد و صدای قفل شدن رو شنید؛ از هر داد و فریادی بیشتر تیرش خورد.
روز ششم، دوباره اومد. این بار با دست پر؛ اون پلیور نخی که یه بار توی مغازه بهش نگا کرده بودی و گفته بودی «اینا فقط تو رویاهاشون به آدم میرسه».
از پشت در گفت:
ـ میدونم میشنوی... اینو گذاشتم اینجا. فقط همین.
چند لحظه سکوت. بعد صدای پاهات از پشت در. آرام. بیصدا.
پلیور رو برداشتی. بهت نرسید در رو باز کنی، ولی پلیور رو نگه داشتی.
اون از اون طرف در، صدای پات رو شنید و لبخند تلخی زد. فکر کرد یه دری کوچیک باز شده.
اما تو فقط داشتی گریه میکردی؛ کنار در، روی زمین نشسته بودی، مثل اون. دو تا آدم، دو طرف یه چوب در، به یه اندازه تنها.
### 🥀 و بعد... سکوت عوض شد
دو هفته بعد، یونگی دیگه پیامت جواب نمیداد. اسمت رو از لیست مخاطباش پاک کردی. دوستای مشترک گفتن دیگه اسمت کنار اسم اون دختر نیست، ولی تو باور نکردی. باور کردنش درد نداشت؛ باور نکردنش بود که داشت خفهت میکرد.
چون حتی وقتی هیچ مدرکی نبود، صدای همون شب توی سرت پچپچ میکرد:
«اگه یه بار تونست، دیگه هم میتونه.»
### 🥀 یه شب بارونی
یه شب از نصفهشب گذشته بود که در خونت آروم به خورد. اول فکر کردی خیالت میبینه. بعد در دوباره تکون خورد.
از چشمی دریچه نگاه کردی. یونگی بود؛ خیس بارون، پالتوش رو شونههاش، نفسنفس میزد.
ـ لطفاً... در رو باز کن. گم شدم.
ـ خونهت اونجاست، یونگی.
ـ خونهم دیگه خونه نیست.
صدات لرزید، ولی جواب ندادی.
اون از پشت در گفت:
ـ میدونم حق ندارم اینجا وایسم. میدونم تو اون نامهت منو بخشیدی، نه برگردوندی. فقط... یه چیز میخواستم بگم.
سکوت. فقط صدای بارون.
ـ اون دختر... قبل تو بود. قبل اینکه ما بهم برسیم. فکر میکردم اگه برگردم پیشش، حس میکنم آدم عادیایام. آدمی که لازم نداره هر شب کنار کسی بخوابه که ممکنه صبح نباشه. میخواستم فرار کنم از این ترسی که تو بهم یاد دادی حسش کنم... و بجاش تو رو زخم زدم. نمیدونم این اعترافه چطور باید بهت کمک کنه. شاید اصلاً کمک نکنه.
ـ من فقط میخوام بدونی تو مقصر نبودی. مشکل قلبت هرگز مقصر نبود. مقصر من بودم که ترسیدم... و فرار کردنمو به پای تو گذاشتم.
یه لحظه چیزی به در خورد. آروم. پیشونیاش بود.
بعد صدای پاش دور شد.
تو اون شب نخوابیدی. پلیور نخی رو از بالای صندلی برداشتی و بوسیدی. هنوز بوی بارون داشت.
### 🥀 دو هفته بعد
جلسهی دکتر قلبت رو نمیتونستی تنها بری. دوستت همراهت کرد.
وسط صحبتهای دکتر، همهچیز فرو ریخت. انگار یه پرده سفید جلوی چشمات افتاد و صدای قلبت... قطع شد.
از لحظهای که چشمت رو باز کردی، فقط صداهای محو اتاق بیمارستان بود. تایپ مونیتور. صدای پای پرستار.
و کنار تختت، یه کسی که سرش رو لبهی تخت گذاشته بود و خوابش برده بود. دستت توی دستهایش.
یونگی.
پرستار که اومد چک کنی کرد، آروم گفت:
ـ دکتر گفت کیوته اینقدر زنگ زدن بهش... منم بهش تلفن دادم. از بیمارستان تا اینجا رو سه ربع رانده.
وقتی چشمت رو بستی و باز کردی، یونگی بیدار شده بود. بهت خیره بود؛ مثل کسی که از یه کابوس بزرگ بیدار شده.
ـ خیلی... خیلی خوشحالم که هنوز همینجایی.
صدات خشک بود:
ـ اومدی برام قهوه هم درست نکنی؟
لبخند تلخی زد:
ـ قهوه رو دیگر برات درست نمیکنم. دیگه نمیذارم اتفاقی برات بیفته که لازم باشه بری تا من بفهمم.
ـ یونگی...
ـ نمیخوام برگردم پیشت. نمیخوام بگم دوباره دوستت دارم و فردا دوباره فرار کنم. فقط یه چیز میخوام...
دستت رو محکمتر گرفت:
ـ بذار این بار اثبات کنم. با عمل. با موندن. با هر بار زنگ زدن دکترت. با هر شب بیدار موندن کنارت. من این بار نمیرم. حتی اگه تو بگی برو.
چشمت خیس شد، ولی لبخند کوچیکی زدی:
ـ هنوز زیادی دیره، یونگی.
ـ میدونم. ولی من صبر بلدم. من دو سال روی یه آهنگ سه دقیقهای کار کردم.
برای اولین بار بعد از ماهها، واقعاً خندیدی.
ـ ببینم چی ازت درمیاد، مین یونگی.
و اون شب، برای اولین بار بعد از خیلی وقتها، یونگی کنار تخت بیمارستان خوابید؛ دستش توی دست تو، و توی سرش یه جملهای میچرخید که دیگه هیچوقت بلند نمیگفت، ولی هر روز با عملش ثابت میکرد:
«قلب تو دیگه برای من میتپید... و من این دفعه، ارزشش رو دارم.»
### 🥀 ادامه دارد...
- ۱۴۸
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط