^فیک جونگکوک^(پارت۴۸)
____________
چندین هفته گذشت.
چندین هفته لعنتی که نه من یه کلمه باهاش حرف زدم… و نه اون.
دوتا آدم لجباز، توی یه باتلاق سکوت مسموم فرو رفته بودیم. سکوتی که دیگه فقط بینمون نبود...انگار داشت کل این عمارت شیشهای رو میبلعید. هر چی زمان جلوتر میرفت، این سکوت غلیظتر میشد، سنگینتر میشد و راه نفس کشیدن رو مثل یه بند نامرئی تنگتر میکرد.
توی این چندین هفته اتفاقایی افتاد که… راستش رو بخواید، بهتره نگم. بعضی خاطرهها مثل تیغ میمونن، هر چی بیشتر بخوای بهشون دست بزنی، بیشتر خونریزی میکنن. اما خب...چون شما اصرار دارین، یه بخشاییش رو براتون میگم. این بخش، شاید اونقدر تلخ و گزنده باشه که دلتون بخواد دوباره همهچیز رو دفن کنید، ولی خب… حقیقت همینه. حقیقت، همیشه بوی خون و اشک میده.
__________
یه روز، که دیگه حتی شمارش روزهای این قهر بیسرانجام از دستم در رفته بود و اون هم طبقِ معمول خونه نبود، تصمیم گرفتم برم پروژه دانشگاهیم رو نهایی کنم و خلاص. فقط میخواستم از این بلاتکلیفی لعنتی خلاص شم.
همینطور که داشتم توی راهروی سمت اتاق قدم برمیداشتم...یهو حلقه ازدواجم، این نماد سرد و بیروح اون همه سکوت و فاصله، از انگشتم سُر خورد و با یه صدای گنگ افتاد روی زمین.
نگاهم ناخودآگاه به سمتش کشیده شد.
حلقه یه کم قل خورد، بعد درست از زیر فاصلهی باریک در، رفت توی اتاق جونگکوک.
اوه خدای من…
واقعا؟ شانس من اینقدر باهام بده؟
یه نگاه سریع به اطراف انداختم. هیچکس نبود. انگار کل عمارت توی اون لحظه، نفسش رو حبس کرده بود.
تنها کسی که دلم واسه دیدنش میلرزید،جو وون بود.
بگذریم...
دلم داشت مثل یه پرنده گرفتار تو قفس بال بال میزد.اما با همون جسارتی که خودم از خودم تعجب میکردم، یواشکی در اتاقش رو باز کردم و یه قدم، فقط یه قدم، گذاشتم داخل.
______
ادامه دارد...
چندین هفته گذشت.
چندین هفته لعنتی که نه من یه کلمه باهاش حرف زدم… و نه اون.
دوتا آدم لجباز، توی یه باتلاق سکوت مسموم فرو رفته بودیم. سکوتی که دیگه فقط بینمون نبود...انگار داشت کل این عمارت شیشهای رو میبلعید. هر چی زمان جلوتر میرفت، این سکوت غلیظتر میشد، سنگینتر میشد و راه نفس کشیدن رو مثل یه بند نامرئی تنگتر میکرد.
توی این چندین هفته اتفاقایی افتاد که… راستش رو بخواید، بهتره نگم. بعضی خاطرهها مثل تیغ میمونن، هر چی بیشتر بخوای بهشون دست بزنی، بیشتر خونریزی میکنن. اما خب...چون شما اصرار دارین، یه بخشاییش رو براتون میگم. این بخش، شاید اونقدر تلخ و گزنده باشه که دلتون بخواد دوباره همهچیز رو دفن کنید، ولی خب… حقیقت همینه. حقیقت، همیشه بوی خون و اشک میده.
__________
یه روز، که دیگه حتی شمارش روزهای این قهر بیسرانجام از دستم در رفته بود و اون هم طبقِ معمول خونه نبود، تصمیم گرفتم برم پروژه دانشگاهیم رو نهایی کنم و خلاص. فقط میخواستم از این بلاتکلیفی لعنتی خلاص شم.
همینطور که داشتم توی راهروی سمت اتاق قدم برمیداشتم...یهو حلقه ازدواجم، این نماد سرد و بیروح اون همه سکوت و فاصله، از انگشتم سُر خورد و با یه صدای گنگ افتاد روی زمین.
نگاهم ناخودآگاه به سمتش کشیده شد.
حلقه یه کم قل خورد، بعد درست از زیر فاصلهی باریک در، رفت توی اتاق جونگکوک.
اوه خدای من…
واقعا؟ شانس من اینقدر باهام بده؟
یه نگاه سریع به اطراف انداختم. هیچکس نبود. انگار کل عمارت توی اون لحظه، نفسش رو حبس کرده بود.
تنها کسی که دلم واسه دیدنش میلرزید،جو وون بود.
بگذریم...
دلم داشت مثل یه پرنده گرفتار تو قفس بال بال میزد.اما با همون جسارتی که خودم از خودم تعجب میکردم، یواشکی در اتاقش رو باز کردم و یه قدم، فقط یه قدم، گذاشتم داخل.
______
ادامه دارد...
- ۶.۶k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط