{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیخی بار گندم خویش به آسیاب برد.

شیخی بار گندم خویش به آسیاب برد.



آسیابان که بیوه زنی بود گفت: 2 روز دیگر آردها آماده است،
شیخ با لحنی آمرانه گفت:
گندم مرا زودتر آرد کن وگرنه دعا میکنم خرت (که سنگ آسیاب را می‌چرخاند) تبدیل به سنگ شود.
زن (آْسیابان) در جواب گفت:
اگر نفسی به این گیرایی داری، دعا کن گندمت آرد شود، خر را ول کن!


ای کاش کسانی که برای همه آرزوی مرگ می‌کنند برای خوشبختی خویش نیز دعائی بکنند..!
دیدگاه ها (۱)

حکایت 📜 مردی با پدرش در سفر بود ڪه پدرش از دنیا رفت. از چوپا...

وقتی بهش پیام‌ میدی زرتی سین میخوره و میره رو تایپینگ،فقط با...

⭕ ️ زَنا مثی توپ هستن:🤔 🤔 ⚽ ️🏀 ⚾ ️🎾 🏐 18ساله= توپ فوتبال، 22...

مِن باب آدرس دادن در اصفهان خدمتتون عرض کنم که یه خیابون سه ...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

شیخی بار گندم خویش به آسیاب برد. آسیابان که بیوه زنی بود گفت...

شیخی بار گندم خویش به آسیاب برد. آسیابان که بیوه زنی بود گفت...

شیخی بار گندم خویش به آسیاب برد. آسیابان که بیوه زنی بود گفت...

شیخی بار گندم خویش به آسیاب بردآسیابان که بیوه زنی بود گفت: ...

درویشی بار گندم خویش به آسیاب برد. آسیابان که بیوه زنی بود گ...

دعا کن گندمت آرد شود! زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آس...

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کن...

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط