{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P54

یوری ویو:

بی حال نشستم تو اتاقم که پیام دیگه از طرف همون ناشناس دریافت کردم
"اشتباه بزرگی کردی که اون رفیق ترسناکت دنبال خودت کشوندی"
رفیق ترسناک؟ ای ان میگه؟ پیام دیگه ای داد "هفته بعد دقیقه همین موقع میای به ادرسی که میفرستم"
این عوضی چی پیش خودش فکر کرده داره من تهدید میکنه ، حیف که میخوام درمورد خانوادم بدونم..وگرنه
نفسی از سر کلافگی کشیدم و رفتم بیرون توی سالن پیش پسرا
+خبری از هه این نشد؟
_واسه پسفردا بلیت گرفتن برمیگردن کره
+ اوه پس خوبه هه این حالش..
_خوبه چان مراقبش، استراحت کردی انگار حالت خوب نیست
+نه راستش واقعا حالم خوب نیست ..
روی مبل نشستم و لم دادم که موهام کنار زد
_میدونم سخته اما خب باید تحمل کنی.. به هر حال عضوی از خانواده کیم بودن دردسر های زیادی داره
+اوهوم...همه اینا تقصیر اون یونجون عوضیهه
_هعی ولی فعلا باید با چوی ها کار کنیم
تعجب کردم از حرفش
+چی؟ با دشمن عوضیمون؟
_ما یه دشمن مشترک داریم پس فعلا باید همکاری کنیم
+دشمن مشترک؟ چرا من چیزی نمیدونم
_هی تو الان باید استراحت کنی به این چیزا فکر نکن
این گفت با زنگ خوردن گوشیش مجبور شد بره ، میخواستم یکم بگردم اما همونطور که ای ان گفت بهتره اگر جایی میرم بادیگارد داشته باشم اگر بازم این اتفاق بیوفته نمیتونم کاری کنم یکم گذشت که هایریم دیدم با ناراحتی اومد روی مبل نشست هیچوقت با هایرین حرف نزده بودم با این وجود که دختر عموم حساب میشد پس تصمیم گرفتم یچیزی بگم اما نمیدونستم چی بگم
+عام..حالت اوکیه؟
حتی بهم نگاهم نکرد مثلا من ازش بزرگترم باورم نمیشه یکم مکث کرد بالاخره گفت
_دوست پسرم ولم کرده راضی شدی؟ همش بخاطر هه اینن قاتل
+چطور جرعت میکنی حق نداری درمورد هه این اینجوری حرف بزنی فهمیدی؟
_هوف...(لحن غمگین) مادرم نمیزاره برم بیرون.. میخوام برم باری که اون هست تا انتقام بگیرم بسوزونمش نشون بدم چقدر شادمم
خندم گرفت از بچه بودنش یکم سکوت کردم که دیدم چندان ایده بدیم نیست. من که تنهام
+همم..هایریم... میخوای ما باهم بریم
این گفتم که تعجب کرد چشماش گرد شد
_جدی میگی؟ یعنی مادرم راضی میکنی؟
+اره

هه این ویو:

با حس بودن توی جای گرم نرمی بلند شدم دیدم توی خونه ام یکم فکر کردم یادم افتاد چیشد، چان... باید ازش تشکر کنم بالاخره بخاطر من همچی ول کرده اومده ژاپن موهام شونه کردم از طبقه ها رفتم پایین صداش کردم
+هی چانی من واقعا ممنونم که...
خواستم ادامه حرفم بگم که دیدم داره تلفن صحبت میکنه و ترجیح دادم سکوت کنم
_ ممنونم لیا کارت خوب بود*خنده
با شنیدن اسم لیا خشک شدم سر جام لیاااا؟ چان با یه دختر حرف میزد و اینجوری میخندید؟ حرصی شدم و دندونام فشار دادم ، اصلا به من چه مگه من اون دوستش دارم که بخوام حرصی بشمم هاا؟ به خودت بیا تو سایکویی به این راحتی بازیچه دست یه پسر نمیشی ، بی توجه به چان که تلفنش تموم شده بود رفتم پایین
_هه این بیدار شدی
انقدر با حرص پله هارو برداشتم که نفهمیدم چیشد سر خوردم و نزدیک بود پخش بشم که دست کسی زیر کمرم حس کردم وقتی چشمام باز کردم چان دیدم ، فاصله صورتمون اندازه یه اینچم نمیشد خیلی نزدیک بودیم اونقدری که حس کردم سرخ شدم
+من بزار زمین
انگار نمی شنید چی میگم پس دوباره گفتم
+من بزاااار زمینننن حالا
کمرم ول کرد و سر پا شدم با اخم کوچیکی روی ابروهام سمت اشپزخونه رفتم
_تو چرا انقدر عصبی اخه؟
+چه میدونمم مگه برات مهمه؟
_چی
لیوانم برداشتم تا برای خودم قهوه بریزم که کسی دستم گرفت
+صبحونه مغز خر خوردی؟ دستت بکش
_تو واقعا چته هه این چرا یهو آنقدر عصبی شدی نمیفهممت
+از لیاا جونت بپرس میدونم خیلی دوستش داری نیاز نیست بگیی
با گفتن این چشماش گرد شد با تعجب بهم نگاه کرد که بعد خندش گرفت
+به چی میخندییی
_داری حسودی میکنی؟ شوخی میکنیی*خنده
+کی به تو حسودی کردی با هرکی میخوای باش به من چه
خندش بیشتر شد که از حرص گفتم
+به من چه ما فقط دوست
هنوز حرفم تموم نشده بود که لحن قاطع و جدیش شنیدم
_ اگر جرعتش داری بگو ما فقط دوستیم ، هرچیز دیگه ای میخوای بگو اما این نگو
با حالت عصبی و جدی بهم نگاه کرد و همه اینارو گفت باورم نمیشد یذره حرصم خالی شد بیخیال رفتم رو مبل نشستم که چند دقیقه بعد اونم اومد که با ولوم صدای ارومی گفتم
+نمی‌دونم چی خیال کردی اما من تو اصلا بهم نمی‌خوریم
_هرچیزی دلت میخواد بگو ، من میتونم نوع نگاهت بفهمم
چشمام گشاد شد با این حرفش که بالشت کنارمو برداشتم پرت کردم سمتش اما درحالی که از پشت داشت میرفت رو هوا بالشت گرفت پسره پرو ایشش

#استری_کیدز #سناریو#تک_پارتی#فیکیشن#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فیلیکس#سونگمین#جونگین
دیدگاه ها (۹)

عشق در قلبی سنگی))part:5ویو تهیونگوقتی که جونگکوک گفت:(جونگک...

رمان تهیونگ

رمان هکر کوچولوی من پارت اول

پارت ۲ ویو ا.ت با چشمای عصبی تو چشمام زل زده بود جیهوپ : این...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط