وقتی که بچه بودم یه شب با یکی از خواهر زاده هام دعوام شد
وقتی که بچه بودم یه شب با یکی از خواهر زاده هام دعوام شد و پدرم اومد و طرف اونو گرفت بعد منم که میشناسید بسیار بسیار احساساتی زدم زیر گریه و گریه کنان رفتم تو اتاق بعد از یک ربعی گریه کردن از شانس بد بد من تو حالتی که من چشم هامو گرفته بودم نگو برق رفته منم که از همه جا بی خبر چشمامو که باز کزدم جز تاریکی مطلق چیزی نبود آقا مارو میگی بد جور ترسیدم فکر کردم کور شدم با سرعت نور در ...حالت گریه کنان از اتاق زدم بیرون با کله رفتم تو دیوار و داد و بی داد راه انداختم که من کور شدم حالا خانواده رو ببین تو اون شرایط بچه داره قبض روح میشه اینا شوخیشون گرفته منو نشوندن یه جا تا میتونستن منو سر کار گذاشتن یکی میگفت اشکال نداره الان میبریمت دکتر انشاء الله خوب میشی و یکی میگفت ... منم مثل بچه مظلوما گریه میکردم حالا جالب اینجاست خواهرم اومد دسمالو بست رو چشام گفت یه پماد زدم احتمال داره چشات خوب بشه منو میگی اسکل اسکل مثل بچه ننه مرده ها یه گوشه بست نشستم بعد از نیم ساعت که برق اومد اینا دوباره منو بلند کردن گفتن میخوایم چشماتو باز کنیم اکه خوب نشده باشی باید ببریمت دکتر من تا الان اونجوری به خدا التماس نکرده بودم اول اومدن مثل توفیلما گفتن چشاتوببند آروم آروم بازکن(درکل فکرکنم خانواده من زیاد فیلم سینمایی میبینن)منم التماس کنان چشماموبازکردم تا روشنایی رودیدم آرومو قرار نداشتم نمیدونستم بپرم بغل کدومشون حالا نامرد خواهرزادم اومده میگه دیدی منو اذیت کردی خدع زد پس گردنت اره به خدا فقط تا یه هفته خدا رو شکر میکردم
از شوخی گذشته قدر سلامتی تونو بدونید
از شوخی گذشته قدر سلامتی تونو بدونید
- ۵.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط