تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
ومن مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نیازارم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم.
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
ومن مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نیازارم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم.
- ۳.۵k
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط