«معشوق سابق» پارت سی و نهم
~~~
ساعت 4:28 صبح`
بالاخره به سئول رسید، بالاخره هوایی را تنفس کرد که هیونجین هم آن را نفس کشیده.
هنگامی که پایش به آسفالت خیابان های سئول برخورد کرد آرامش عجیبی در قلبش نشست.
در همین لحظه، در آن سوی سئول، در بیمارستان بین المللی، مانیتور قلب هیونجین، موجی غیر عادی ایجاد کرد، از نظر پزشکی این موج در دستگاه قلب نشان دهنده بهبود و آرامش بیمار بود که در شرایط هیونجین ممکن نبود همچین موج و ضربانی ایجاد شود، اما انگار بیماری او عشق بود، که در پرونده های پزشکی نمیگنجید و درمانش فقط و فقط معشوقه اش بود.
~~~
سوار یکی از تاکسی های فرودگاه شد و به سمت بیمارستان به راه افتاد.
قلبش دیوانه وار میزد، نمیدانست چگونه قرار است با هیونجین رو به رو شود، نه آن هیونجین همیشه...ایندفعه دیر کرده بود، انقدر دیر که هیونجین از دوری اش، حالا روی تخت بیمارستان با دستگاه های اکسیژن نفس میکشید.
سرش را آرام ولی با غیض به پنجره کوبید، چشمانش آرام آرام روی هم رفت.
~~~
ساعت 4:45 صبح
جیسونگ با صدای آلارم، به آرامی چشمانش را باز کرد و آلارم را خاموش کرد.
به دور و بر نگاهی انداخت، ابتدا سمت راستش هیونجین را دید که بی جان روی تخت افتاده، و وقتی سمت چپ را نگاه کرد، دید مینهو به او زل زده و حتی پلک نمیزند.
_بیدار شدی؟
+چـ...چی؟ چرا...یهویی خوب رفتار...میکنی؟
_چیه؟ نمیتونم باهات حرف بزنم؟
+خب...مگه همینو نمیخوای؟ خودت گفتی نمیخوای صدامو بشنوی، و حالا خودت داری سر صحبت رو باز میکنی؟
_تو خواب...اون جمله رو از قصد گفتی که منو اذیت کنی نه؟
+چی میگی؟...میشه یه جوری حرف بزنی منم بفهمم چی میگی؟
_مهم نیس...انقد چشمات رو بهم نشون نده، چشم آدمای دروغگو...حالمو به هم میزنن!
این جمله مثل تیر خلاصی بر قلب جیسونگ نشست.
او حتی نمیدانست مینهو راجب چه چیزی صحبت میکند، و بابت هیچی دروغگو خطاب شده بود.
میخواست فریاد بزند، مدام از خودش سوال میکرد: چرا دنیا انقد بی رحمه؟ چرا همیشه من باید مقصر باشم؟ چــرا؟
اما صدایش در گلویش خفه میشد، طوری که حرف زدن عادی هم برایش سخت میشد.
باور اینکه مینهو با این لحن با او صحبت میکند انقدر برایش سخت بود که برای لحظاتی در دلش میخواست الان خودش به جای هیونجین روی آن تخت خوابیده باشد.
حداقل اینجوری دیگر صدای تحقیر های مینهو را نمیشنید.
_اون پسره...فلیکس، کی میاد؟
+میاد...تا نیم ساعت...دیگه حداکثر...
_پس...نیم ساعت وقت داریم، میخوای حرف بزنیم؟ میخوای...توضیح بدی جریان واقعا چی بوده؟
جیسونگ بین هوا و زمین معلق مانده بود...در تعجب نوسان رفتاری مینهو بود...نه به تحقیر کردنش، نه به لطافت و مهربانی اش که انگار قرار بود فرصتی دوباره بدهد.
~~~
اینم از این...چطور شده؟؟ حمایت میکنی؟؟🥲🤍
راستی ۵۱ تایی شدنمون و تبریک نمیگین؟؟🌝💛
ساعت 4:28 صبح`
بالاخره به سئول رسید، بالاخره هوایی را تنفس کرد که هیونجین هم آن را نفس کشیده.
هنگامی که پایش به آسفالت خیابان های سئول برخورد کرد آرامش عجیبی در قلبش نشست.
در همین لحظه، در آن سوی سئول، در بیمارستان بین المللی، مانیتور قلب هیونجین، موجی غیر عادی ایجاد کرد، از نظر پزشکی این موج در دستگاه قلب نشان دهنده بهبود و آرامش بیمار بود که در شرایط هیونجین ممکن نبود همچین موج و ضربانی ایجاد شود، اما انگار بیماری او عشق بود، که در پرونده های پزشکی نمیگنجید و درمانش فقط و فقط معشوقه اش بود.
~~~
سوار یکی از تاکسی های فرودگاه شد و به سمت بیمارستان به راه افتاد.
قلبش دیوانه وار میزد، نمیدانست چگونه قرار است با هیونجین رو به رو شود، نه آن هیونجین همیشه...ایندفعه دیر کرده بود، انقدر دیر که هیونجین از دوری اش، حالا روی تخت بیمارستان با دستگاه های اکسیژن نفس میکشید.
سرش را آرام ولی با غیض به پنجره کوبید، چشمانش آرام آرام روی هم رفت.
~~~
ساعت 4:45 صبح
جیسونگ با صدای آلارم، به آرامی چشمانش را باز کرد و آلارم را خاموش کرد.
به دور و بر نگاهی انداخت، ابتدا سمت راستش هیونجین را دید که بی جان روی تخت افتاده، و وقتی سمت چپ را نگاه کرد، دید مینهو به او زل زده و حتی پلک نمیزند.
_بیدار شدی؟
+چـ...چی؟ چرا...یهویی خوب رفتار...میکنی؟
_چیه؟ نمیتونم باهات حرف بزنم؟
+خب...مگه همینو نمیخوای؟ خودت گفتی نمیخوای صدامو بشنوی، و حالا خودت داری سر صحبت رو باز میکنی؟
_تو خواب...اون جمله رو از قصد گفتی که منو اذیت کنی نه؟
+چی میگی؟...میشه یه جوری حرف بزنی منم بفهمم چی میگی؟
_مهم نیس...انقد چشمات رو بهم نشون نده، چشم آدمای دروغگو...حالمو به هم میزنن!
این جمله مثل تیر خلاصی بر قلب جیسونگ نشست.
او حتی نمیدانست مینهو راجب چه چیزی صحبت میکند، و بابت هیچی دروغگو خطاب شده بود.
میخواست فریاد بزند، مدام از خودش سوال میکرد: چرا دنیا انقد بی رحمه؟ چرا همیشه من باید مقصر باشم؟ چــرا؟
اما صدایش در گلویش خفه میشد، طوری که حرف زدن عادی هم برایش سخت میشد.
باور اینکه مینهو با این لحن با او صحبت میکند انقدر برایش سخت بود که برای لحظاتی در دلش میخواست الان خودش به جای هیونجین روی آن تخت خوابیده باشد.
حداقل اینجوری دیگر صدای تحقیر های مینهو را نمیشنید.
_اون پسره...فلیکس، کی میاد؟
+میاد...تا نیم ساعت...دیگه حداکثر...
_پس...نیم ساعت وقت داریم، میخوای حرف بزنیم؟ میخوای...توضیح بدی جریان واقعا چی بوده؟
جیسونگ بین هوا و زمین معلق مانده بود...در تعجب نوسان رفتاری مینهو بود...نه به تحقیر کردنش، نه به لطافت و مهربانی اش که انگار قرار بود فرصتی دوباره بدهد.
~~~
اینم از این...چطور شده؟؟ حمایت میکنی؟؟🥲🤍
راستی ۵۱ تایی شدنمون و تبریک نمیگین؟؟🌝💛
- ۱۰.۴k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط