پارت 3
پارت 3
رمان✨ عشق مدرسه ای✨
ات: خب باشه. بچه ها موافقید؟
بچه ها: اره
لیسا: خب یکی بطری بده
مینهو : من میدم صبر کن
داد مینهو بطری رو
لیسا: خب بچه ها ببینید سرش اونی که میپرسه تهش اونیکه جواب میده.
لیسا چرخوند و افتاد رو ات و خودش تهش افتاد به ات و سرش به لیسا
لیسا: خب خب چه کسی هم باید جواب بده ات خانم 😂جرعت یا حقیقت؟
ات: ام جرعت
لیسا: اگه جرعت داری برو بغل هیونجین 👌😂
ات: چیی؟ نه اه چرا ای وای 😣😫
ات دم گوش لیسا گفت
ات: جبران میکنم لیسا.( عصبی)
مینهو : ده برو دیگه
ویو نویسنده:
ات اروم میره جلوی هیونجین و بعد روی زانو هاش میشینه و دستش رو باز میکنه و میره روی پای هیونجین و سرش رو شونه ی هیونجین میزاره و در حالی که لپاش مثل گوجه قرمزه هیون میگه:
هیونجین: اصلا خجالت نکش ( اروم)
ات: ب باشه( اروم و لکنت)
و بعدش از بغل هیونجین اومد بیرون و دوید پیش لیسا و کنارش نشست و داشت عین کره اب میشد
لیسا دوباره چرخوند و افتاد رو مینهو و هیونجین 👌
لیسا: عجب کسی هم افتاد که بپرسه 😜
( مینهو باید از هیونجین میپرسید و هیونجین جواب میداد ) 😂👌
لیسا: مینهو شروع کن
مینهو: خب هیونجین جانم جرعت یا حقیقت؟
هیونجین: جرعت
مینهو : خب بزار فکر کنم. لیسا بیا مشورت کنیم چیکار کنه
بعد مشورت با لیسا:
مینهو: خب برو ات رو ببوس
هیونجین: مینهو بس کن دیگههه لیسا اااا
مینهو و لیسا: برو حرف نزن
ویو نویسنده : در حالی که هیونجین داشت به سمت ات حرکت میکرد ات سرش به روی زمین بود و از خجالت داشت اب میشد.
هیونجین اومد جلوش و زانو زد و چونه ات رو گرفت و بوسه ی کوتاهی زد و سریع به سمت مینهو حرکت کرد و با لپ های قرمز زد پس کله مینهو و زیر لب به لیسا فحش داد 😂
با وارد شدن ناظم سریع نشستند رو میزشون.
ناظم: خب عزیزان جمع کنید برین خونتون
بچه ها : چشم
همه با هم خدافظی کردند و رفتند که فقط ات و هیونجین مونده بودند. بیرون بارون شدید بود و چون ات و هیونجین باید خودشون میرفتن یکم صبر کردند که بارون بند بیاد که با صدا فیلیکس برادر ات هیونجین و ات سرشون رو بالا اوردند و ات سریع رفت بغل فیلیکس
هیونجین که تعجب کرده بود گفت:
بقیه پارت بعد 💋
با یک ری اکت خوشحالم کن قشنگم🎀
رمان✨ عشق مدرسه ای✨
ات: خب باشه. بچه ها موافقید؟
بچه ها: اره
لیسا: خب یکی بطری بده
مینهو : من میدم صبر کن
داد مینهو بطری رو
لیسا: خب بچه ها ببینید سرش اونی که میپرسه تهش اونیکه جواب میده.
لیسا چرخوند و افتاد رو ات و خودش تهش افتاد به ات و سرش به لیسا
لیسا: خب خب چه کسی هم باید جواب بده ات خانم 😂جرعت یا حقیقت؟
ات: ام جرعت
لیسا: اگه جرعت داری برو بغل هیونجین 👌😂
ات: چیی؟ نه اه چرا ای وای 😣😫
ات دم گوش لیسا گفت
ات: جبران میکنم لیسا.( عصبی)
مینهو : ده برو دیگه
ویو نویسنده:
ات اروم میره جلوی هیونجین و بعد روی زانو هاش میشینه و دستش رو باز میکنه و میره روی پای هیونجین و سرش رو شونه ی هیونجین میزاره و در حالی که لپاش مثل گوجه قرمزه هیون میگه:
هیونجین: اصلا خجالت نکش ( اروم)
ات: ب باشه( اروم و لکنت)
و بعدش از بغل هیونجین اومد بیرون و دوید پیش لیسا و کنارش نشست و داشت عین کره اب میشد
لیسا دوباره چرخوند و افتاد رو مینهو و هیونجین 👌
لیسا: عجب کسی هم افتاد که بپرسه 😜
( مینهو باید از هیونجین میپرسید و هیونجین جواب میداد ) 😂👌
لیسا: مینهو شروع کن
مینهو: خب هیونجین جانم جرعت یا حقیقت؟
هیونجین: جرعت
مینهو : خب بزار فکر کنم. لیسا بیا مشورت کنیم چیکار کنه
بعد مشورت با لیسا:
مینهو: خب برو ات رو ببوس
هیونجین: مینهو بس کن دیگههه لیسا اااا
مینهو و لیسا: برو حرف نزن
ویو نویسنده : در حالی که هیونجین داشت به سمت ات حرکت میکرد ات سرش به روی زمین بود و از خجالت داشت اب میشد.
هیونجین اومد جلوش و زانو زد و چونه ات رو گرفت و بوسه ی کوتاهی زد و سریع به سمت مینهو حرکت کرد و با لپ های قرمز زد پس کله مینهو و زیر لب به لیسا فحش داد 😂
با وارد شدن ناظم سریع نشستند رو میزشون.
ناظم: خب عزیزان جمع کنید برین خونتون
بچه ها : چشم
همه با هم خدافظی کردند و رفتند که فقط ات و هیونجین مونده بودند. بیرون بارون شدید بود و چون ات و هیونجین باید خودشون میرفتن یکم صبر کردند که بارون بند بیاد که با صدا فیلیکس برادر ات هیونجین و ات سرشون رو بالا اوردند و ات سریع رفت بغل فیلیکس
هیونجین که تعجب کرده بود گفت:
بقیه پارت بعد 💋
با یک ری اکت خوشحالم کن قشنگم🎀
- ۵۸
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط