دیشب اشک ریختم...

دیشب اشک ریختم...
کنار #ایستگاه_صلواتی ...
همپای #رفتگر ی که لیوانهای یکبار مصرف را جمع میکرد...
اشک میریخت و میگفت تمام افتخار زندگی اش، جمع کردن همین لیوان های #چای_روضه ی حسین(ع) است...
#از_چشم_او_ببین
دیدگاه ها (۵)

بچه ها مربوط به پست قبل یادم رفت توضیح بدم درباره ی سه تای ا...

Part:3💫کانوسا بیخیال افکارش شد و به جایی که قرار بود سیغه ی ...

اهمیت نظم و انضباط در زندگی:امیر المومنین علی ع:شما را سفارش...

🟤پزشکیان: از روزی می‌ترسم که خدا از من سوال کند که چه‌ کار ک...

intertwined fate of two enemies-part 7

🌱 قسمت اول داستان یکی از دخترای کان...

part : 52chapter : 2من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:④پدرم گفت دست‌هاشو تو هم گره زد: «بله ژنرال ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p90صبح...نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط