{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part:3💫

Part:3💫

کانوسا بیخیال افکارش شد و به جایی که قرار بود سیغه ی برادر جیمین شود همراه خدمتکاران ملکه رفت....

نگاه خیره و ه/یز برادر جیمین را بر روی خودش حس میکرد اما کاری از دست کانوسا ساخته نبود تنها راه دعای او در درگاه خداوند بود در دلش هزار بار خداوند را صدا زد اما هیچ معجزه ای رُخ نداد....‌

همان ذره امیدی که داشت شکسته شد ...

فردی که داشت رسم مراسم آنان را انجام میداد گفت...

_بعد از خوردن این شراب جلوی همدیگر تعظیم کنید و آن موقعست که زن فرمانده سیغه ی شما میشود(روبه برادر جیمین)

برادر جیمین لیوان شراب را کامل سر کشید اما کانوسا لرزش دستانش را بر زیر لباسش قایم کرده بود با نگاه تهدید آمیز ملکه به ناچار لیوان شراب را برداشت اما بخاطر لرزش خفیف دستانش لیوان بر زمین افتاد و شکست....

همه میدانستند که شکستن شیشه لیوان بد شگون است اما به خاطر برادر جیمین ساکت شدند فرد لیوان دیگری را آورد و داخلش شراب ریخت ...

لیوان را داخل دستان زیبا و ظریف کانوسا قرار داد کانوسا لیوان شراب را بر نزدیکی لب هانش برد اما با صدای شنیدن طبل دروازه ی اصلی قلعه لیوان نزدیک لب هانش ایستاد....


یکی از خدمتکاران گفت:
_مگر این طبل موقعی به صدا در نمیامد که فرمانده با پیروزی از جنگ برمیگشت؟
دیگر خدمتکار هم حرف اورا تایید کرد...
_بله همینطور است اما پادشاه دیگر در بین ما نیست پس این طبل به چه مناسبتی است؟

کانوسا لیوان شراب را روی زمین انداخت دامن هانبوکش را بالا گرفت و دوان دوان به سمت دروازه ی اصلی قلعه حرکت کرد جمعیت عظیمی از مردم که جمع شده بودند مانع دید کانوسا میشدند....

صبر کانوسا لبریز که شد مردم را کنار زد و با دیدن صحنه ی جلویش امیدش از طرف خدا به سوی او بازگشت....

جیمین زخمی و خسته بر روی اسبش نشسته بود دیگر توانی نداشت و نزدیک بود بر روی زمین بیوفتد اما سربازان و کانوسا اورا به مطب شفا بخش بردند........

کانوسا گِریان کُنان دستان سرد جیمین را بر دست گرفته قطره های اشک او بر روی لباس پ/اره جیمین میریخت....

چند روزی گذشت اما کانوسا به حرف کسی گوش نکرد نه خواب به چشمانش آمد و نه لب به غذا و آبی زد میترسید فرمانده ی قلبش با یک پلک زدن او بازهم ناپدید شود....


انگار که دعاهای کانوسا برای جیمین جوابگو بود جیمین به آهستگی چشمانش را باز کرد اول نور فروزان خورشید را دید و بعد هم جسم کوچک زنی که دستانش را گرفته بود جیمین با صدای ضعیغی گفت:

_کانوسا عزیزم .

کانوسا که چشمانش از شدت خستگی داشت خواب میرفت با شنیدن صدای جیمین حواب از سرش پرید...

_جیمین،خوبی هیچ میدونی چقدر نگرانت شدم میدونی در نبود تو چه اتفاقاتی افتاد جیمین فکر کردن به اینکه از دستت دادم داشتت منو میکشت(گریه)

جیمین لبخند کوچکی زد سر کانوسا را درمیان بازوهای تنومند خود جا داد....

آرام موهای بلند همسرش را نوازش کرد نقطه ضعف کانوسا را خوب بلد بود هر موقع که کانوسا از دست جیمین ناراحت یا عصبی بود نوازش موهایش توسط جیمین اورا آرام میکرد....


_الان که من اینجام کانوسا جان پس دیگه نگران نباش خودم از این آگاهم که در نبود من میخواستند تورو سیغه ی برادر ه/یزم کنن....

کانوسا خودش را در آغوش گرم جیمین رها کرد چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که خوابش رفت....

جیمین چندبار کانوسا را صدا زد...

_دختر بابا،خوابیدی یا قهری؟

با دیدن خواب بودن کانوسا لبخندی از سر رضایا زد...

_آخه،تو چقدر نازی همسر من ،قول میدم تک تک کسایی که باعث ریختن مرواریدات شدن رو زنده زنده توی آتیش ازرائیل بسوزانم..


{در تاریخ چوسان نام جیمین و کانوسا نوشته شد به عنوان عشق افسانه ای وابستگی عجیب بین یک دختر ساده و فرمانده که نامشان درتاریخ زنده ماند}

{پایان}
دیدگاه ها (۰)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

( last minute )

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هفتم: شلیک---چاقو پرواز کرد.به سمتِ ه...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۷: مرهمِ زخم‌هاآجوما دو لیوان بلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط