#دوراهی۲#پارت۳

#دوراهی۲#پارت۳

تشکری کرد و گاز زد و راه افتادیم
اولین کاری که کردیم رفتیم جلوی یه دکه ایستادیم و رضا پیاده شد و یه روزنامه نیازمندیها خرید منو رضا یه دوره حسابداری رفته بودیم و مدرک داشتیم و بیشترین تمرکزمون رو آگهی های حسابداری بود ساعت ها تو ماشین بودیم و دنبال کار
ساعت ۲ بعد از ظهر شده بود و به نتیجه مطلوبی نرسیده بودیم
رضا به یکی از آگهی ها زنگ زده بود و داشت صحبت میکرد
پیاده شدم و رفتم اونور خیابون سفارش دوتا همبرگر دادم تا آماده بشه نشستم رو صندلی
دستم زیر چونه ام بود و به بیرون نگاه کردم باز هم علی اومد و روبه روم نشست
-چقد خوبه که اومدی دنبال کار
لبخندی زدم اشک روی گونه هام غلتید چقدر دلم برای چهره اش تنگ شده بود حرفی نزدم و فقط نگاه میکردم
بغض داشت خفن میکرد یه درد خفیفی تو قفسه سینه ام حس کردم
دستام شروع به لرزیدن میکردن
دلم براش کباب میشد وقتی که به این فکر میکردم که انقدر سوخته بود تو آتیش که جنازه ای پیدا نکردن فقط یه تیکه از لباسش یه جا افتاده بود
واااای من چطور نفس میکشم
خانم
خانم
اشکامو پاک کردم کسی جلوم نشسته بود به سمت صدا برگشتم سفارشم آماده شده بود
پرداخت کردم و اومدم بیرون
من بخاطر این ماجرا هم مشکل قلبی داشتم هم تنفسی داشتم و اسپری هم تو ماشین بود
پله اولو رفتم نفسم در نمی اومد
ب زور خودمو ب ماشین رسوندم
دستمو زدم ب شیشه ک باعث شد توجه رضا جلب بشه
و خودم روی زمین نشستم
رضا سمتم اومد و گفت
-چی شده
آروم و بریده بریده گفتم
+اسپری
سریع رفت و کیفمو زیرورو کرد و اورد
وقتی ک استفاده کردم بعد از چند دقیقه خوب شدم
و رفتم تو ماشین نشستم رضا پرسید
-خوبی
+آره بهترم
-از کی اینجوری شدی
سرم تکیه به در بود و روبه رو نگاه میکردم
+وقتی ک نفسم رفت‌
-اخ علی با رفتنت چی کار کردی
+کاش یه بار واقعی میدیمش
لحظه ای ب سکوت بود ک یهو یادم افتاد ک همبرگر دستمه
+آخ یادم رفت همبرگر خریدم
-مرسی میگفتی من می‌رفتم
+فرقی نمیکنه
شروع کردیم به خوردن
رضا گفت
-اخ منم یادم رفت بگم ک این شرکت ک الان زنگ زدم نیاز ب دوتا حسابدار داره خیلی شرکت بزرگیه برای همینه که یک نفره نمیشه که حسابرسی کنیم
امروز باید بریم اگر قبولمون کنم کارمونو شروع کنیم
لبخندی زدم و گفتم
+چ خوب ولی کاش علیرضا هم بود
-اره واقعا جاش خالیه
همبرگر مونو ک خوردیم راه افتادیم و جلوی شرکت که رسیدیم ساعت ۳ بعدازظهر بود و ماساعت۴ قرار داشتیم
برای همین تصمیم گرفتیم یه ساعتی بشینیم تو ماشین
رضا حرفی نزد و سرش تو گوشیش بود منم روبرو رو نگاه میکردم
#کافه_رمان

#خاص #جذاب
دیدگاه ها (۱۱)

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

هلو من ا.تم و ۲۰ سالمه و ۹ ماهه که با نامجون ازدواج کردم..(ب...

اسم فیک: عشق در یک نگاه part: ۷ کفشم رو پوشیدم رفتم پایین از...

سالها پیش توی شرکتی کار میکردم و اشتباهی مرتکب شدم که ۳۰۰ می...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط