رمان گناهکار قسمت نهم (755)
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
توانی توی پاهام نداشتم سر خوردم فرهاد شتاب زده کنارم نشست و پری و امیر رو به روم بودن بی بی یا حسین گویان دست سردمو
گرفت و صدای اون زن هنوزم داشت ادامه می داد ولی این بار گریه می کرد.
من بچمو تیکه تیکه نمی کنم نمی کنم.
صدای ویبره ی موبایل پونه بلند شد. توی اون لحظه از ذهنم رد شد که مگه نباید خاموشش میکرد؟ توی حال خودم نبودم.
پونه جواب داد و بلند گفت چی باشه باشه الان میایم.
با هق هق گوشی رو قطع کرد و رو به مادرش گفت: مامان پدرام .....
مادرش با ترس نگاهش کرد که پونه گفت وضعیتش و خیمه بابا رفته توی حیاط از اونجا بهم زنگ زده میگه پدرام داشته روی تخت بال بال می زده که دکترا رسیدن بالا سرش و .....
هنوز جمله ی پونه تموم نشده بود که مادرش گریه کنان دوید سمت راهرو سرمو به دیوار تکیه دادم و توی دلم نالیدم
خدایا نجاتمون بده.
پدرام بعد از اون شوکی که بهش وارد شد اگه دکترا به موقع نمی رسیدن تموم کرده بود. مادر پدرام دید با چشمای خودش دید و با گوشای خودش شنید که پدرامش دیگه بر نمی گرده و حالا چشماش شهادت می دادند.
سخت بود دل کندن از اولاد سخت بود درکش میکردم دلم می سوخت میدونستم پدرام واسه ی زندگی انگیزه ای نداره که بخواد برگرده امیدی توی این دنیا نداره و همه ی امیدش به رویاست که اون دنیا انتظارشو میکشه این همه نقلا و کشمش واسه دل کندن از این دنیا محض خاطر مادر دلشکستش بود. اینو حس میکنم از مادرش میخواد دل بکنه بذاره خلاص بشه راحت بشه آروم بشه کنار عشقش به آرامش برسه میخواست بره عجله داشت واسه رفتن واسه دیدار عشقش میتونستم اینا رو بفهمم با تمام وجود درک کنم حس کنم. دردشون رو خوب می فهمم خیلی خوب W
چه دنیای غریبانه ایست
یکی می آید یکی می رود
چه دنیای پر فرازیست
یکی می ماند یکی می میرد
اون شب پیش آرشام موندم ولی فقط چند دقیقه بیشتر از اون بهمون اجازه ندادن آرشام نمی داشت ولی هر طور که بود راضیش کردم. از خدام بود پیشش بمونم اما به خاطر خودش نتونستم مجبور بودم این دوری فقط از روی اجبار بود.
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
توانی توی پاهام نداشتم سر خوردم فرهاد شتاب زده کنارم نشست و پری و امیر رو به روم بودن بی بی یا حسین گویان دست سردمو
گرفت و صدای اون زن هنوزم داشت ادامه می داد ولی این بار گریه می کرد.
من بچمو تیکه تیکه نمی کنم نمی کنم.
صدای ویبره ی موبایل پونه بلند شد. توی اون لحظه از ذهنم رد شد که مگه نباید خاموشش میکرد؟ توی حال خودم نبودم.
پونه جواب داد و بلند گفت چی باشه باشه الان میایم.
با هق هق گوشی رو قطع کرد و رو به مادرش گفت: مامان پدرام .....
مادرش با ترس نگاهش کرد که پونه گفت وضعیتش و خیمه بابا رفته توی حیاط از اونجا بهم زنگ زده میگه پدرام داشته روی تخت بال بال می زده که دکترا رسیدن بالا سرش و .....
هنوز جمله ی پونه تموم نشده بود که مادرش گریه کنان دوید سمت راهرو سرمو به دیوار تکیه دادم و توی دلم نالیدم
خدایا نجاتمون بده.
پدرام بعد از اون شوکی که بهش وارد شد اگه دکترا به موقع نمی رسیدن تموم کرده بود. مادر پدرام دید با چشمای خودش دید و با گوشای خودش شنید که پدرامش دیگه بر نمی گرده و حالا چشماش شهادت می دادند.
سخت بود دل کندن از اولاد سخت بود درکش میکردم دلم می سوخت میدونستم پدرام واسه ی زندگی انگیزه ای نداره که بخواد برگرده امیدی توی این دنیا نداره و همه ی امیدش به رویاست که اون دنیا انتظارشو میکشه این همه نقلا و کشمش واسه دل کندن از این دنیا محض خاطر مادر دلشکستش بود. اینو حس میکنم از مادرش میخواد دل بکنه بذاره خلاص بشه راحت بشه آروم بشه کنار عشقش به آرامش برسه میخواست بره عجله داشت واسه رفتن واسه دیدار عشقش میتونستم اینا رو بفهمم با تمام وجود درک کنم حس کنم. دردشون رو خوب می فهمم خیلی خوب W
چه دنیای غریبانه ایست
یکی می آید یکی می رود
چه دنیای پر فرازیست
یکی می ماند یکی می میرد
اون شب پیش آرشام موندم ولی فقط چند دقیقه بیشتر از اون بهمون اجازه ندادن آرشام نمی داشت ولی هر طور که بود راضیش کردم. از خدام بود پیشش بمونم اما به خاطر خودش نتونستم مجبور بودم این دوری فقط از روی اجبار بود.
- ۱.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط