P̴̡̙̦̩̦̘̞͈̃̔̾̍̈͛̽́͑a̶̘̺͉̮̓͂͒ŗ̶̨͉͎̪̻̤̒͒̓̎̚̚̚ͅͅt̶͍̘̉̇̑̈͋̒͛
P̴̡̙̦̩̦̘̞͈̃̔̾̍̈͛̽́͑a̶̘̺͉̮̓͂͒ŗ̶̨͉͎̪̻̤̒͒̓̎̚̚̚ͅͅt̶̡͍̘͔̺͍̉̇̑̈͋̒͛ͅ ̸͇̻̲̤̻̒͗̊2̸̧̗̞̮̑̎͝4̸̛͠͝ͅ.
به سمت اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم...
صدای کشیده شدن صندلی از طبقهی پایین اومد.
از اتاق دوباره خارج شدم و سمت نرده های کنار پله رفتم.
از بالا نگاهش میکردم.
نشسته بود پشت میز گوشهی سالن. سرش پایین، موهاش کمی ریخته بودن تو صورتش. نور زرد چراغ کناری، بافتهای ظریف بلوزش رو معلوم میکرد. حرکات دستش نرم و پیوسته بودن… داشت چیزی مینوشت.
پامو عقب گذاشتم. آروم. سرامیک سرد بود، ولی ذهنم داغتر از اونی بود که بفهمه دارم میلرزم.
یواش… یکییکی از پلهها اومدم پایین. نه صدایی. نه کلمهای.
نزدیکش که شدم، فهمید.
نگاهی نکرد، ولی بدنش کمی سفت شد.
خودشو جمع نکرد. چیزی نگفت. فقط گذاشت بمونم.
کنارش وایسادم.
برگهی زیر دستش—
یه تکهکاغذ سادهی خطخطیشده بود با جوهر مشکی.
و من فقط… چند ثانیه نگاش کردم.
اون حروف…
اون قوسِ پایینِ "y"، اون انحنای خاصِ "a"، حتی اون فاصلهی عجیب بین کلمات…
خشکم زد.
این…
این دقیقاً همون دستخط لعنتی بود.
همون نامه ای که پشت قابِ تابلو، اون متن عاشقانهای که با دست خط کشدار نوشته شده بود.
همونی که مطمئن بودم یکی از افراد عمارت نوشتتش.
.
نفس تو سینهم گره خورد.
جئون هنوز چیزی نمیگفت. فقط ادامه داد به نوشتن، انگار نبودنم از بودنم راحتتره.
یه قدم عقب رفتم.
انگار چیزی تو دلم، آروم… داشت میریخت پایین.
یه قدم عقب رفتم، بعد سرمو آروم چرخوندم سمت دیوار .
ساعت.
عقربهی بلند درست روی 11 ایستاده بود.
هشت و پنجاه و پنج.
یه لحظه دیگه وایسادم… بعد بیصدا ازش فاصله گرفتم.(جئون)
رفتم سمت آشپزخونه.
صدای آرام قاشق توی فنجون شنیده میشد.
در یخچال باز شد، بعد بسته شد. بوی نان تست سوخته تو هوا پخش بود. خدمتکاری با روپوش سفید، موهای جمعشده و چهرهای بیحالت داشت لیوانی رو خشک میکرد.
آروم جلو رفتم.
— «ببخشید؟»
دستش متوقف شد، ولی فقط برای لحظهای. بعد دوباره به کارش ادامه داد، بیاینکه نگام کنه.
کمی مکث کردم. این بار بلندتر:
— «یه سوال داشتم…»
بهسختی نگاهم کرد. اون نگاهِ خنثیِ خالی… یهجورایی بیشتر از هر برخورد خشنی زخم میزد.
— « راستش باید باهاتون صحبت کنم…»
کلمات ته گلوم خشک شدن. حتی نمیدونستم دقیقاً دنبال چیام.
زن بدون هیچ عکسالعملی لیوانو گذاشت رو پیشخوان و رفت سمت گاز. هیچ «چی؟» یا «کمک میخوای؟»ای نبود. فقط سکوت و فاصله.
یه خدمتکار دیگه وارد شد. مرد، قدبلند، با پیراهن سفید و صورت تیغخورده. با عجله از کنارم رد شد. سعی کردم صداش کنم:
— «آقا؟ ببخشید…»
(بیشتر از این ویسگون اجازه ارسال نمیداد ببخشید..)
به سمت اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم...
صدای کشیده شدن صندلی از طبقهی پایین اومد.
از اتاق دوباره خارج شدم و سمت نرده های کنار پله رفتم.
از بالا نگاهش میکردم.
نشسته بود پشت میز گوشهی سالن. سرش پایین، موهاش کمی ریخته بودن تو صورتش. نور زرد چراغ کناری، بافتهای ظریف بلوزش رو معلوم میکرد. حرکات دستش نرم و پیوسته بودن… داشت چیزی مینوشت.
پامو عقب گذاشتم. آروم. سرامیک سرد بود، ولی ذهنم داغتر از اونی بود که بفهمه دارم میلرزم.
یواش… یکییکی از پلهها اومدم پایین. نه صدایی. نه کلمهای.
نزدیکش که شدم، فهمید.
نگاهی نکرد، ولی بدنش کمی سفت شد.
خودشو جمع نکرد. چیزی نگفت. فقط گذاشت بمونم.
کنارش وایسادم.
برگهی زیر دستش—
یه تکهکاغذ سادهی خطخطیشده بود با جوهر مشکی.
و من فقط… چند ثانیه نگاش کردم.
اون حروف…
اون قوسِ پایینِ "y"، اون انحنای خاصِ "a"، حتی اون فاصلهی عجیب بین کلمات…
خشکم زد.
این…
این دقیقاً همون دستخط لعنتی بود.
همون نامه ای که پشت قابِ تابلو، اون متن عاشقانهای که با دست خط کشدار نوشته شده بود.
همونی که مطمئن بودم یکی از افراد عمارت نوشتتش.
.
نفس تو سینهم گره خورد.
جئون هنوز چیزی نمیگفت. فقط ادامه داد به نوشتن، انگار نبودنم از بودنم راحتتره.
یه قدم عقب رفتم.
انگار چیزی تو دلم، آروم… داشت میریخت پایین.
یه قدم عقب رفتم، بعد سرمو آروم چرخوندم سمت دیوار .
ساعت.
عقربهی بلند درست روی 11 ایستاده بود.
هشت و پنجاه و پنج.
یه لحظه دیگه وایسادم… بعد بیصدا ازش فاصله گرفتم.(جئون)
رفتم سمت آشپزخونه.
صدای آرام قاشق توی فنجون شنیده میشد.
در یخچال باز شد، بعد بسته شد. بوی نان تست سوخته تو هوا پخش بود. خدمتکاری با روپوش سفید، موهای جمعشده و چهرهای بیحالت داشت لیوانی رو خشک میکرد.
آروم جلو رفتم.
— «ببخشید؟»
دستش متوقف شد، ولی فقط برای لحظهای. بعد دوباره به کارش ادامه داد، بیاینکه نگام کنه.
کمی مکث کردم. این بار بلندتر:
— «یه سوال داشتم…»
بهسختی نگاهم کرد. اون نگاهِ خنثیِ خالی… یهجورایی بیشتر از هر برخورد خشنی زخم میزد.
— « راستش باید باهاتون صحبت کنم…»
کلمات ته گلوم خشک شدن. حتی نمیدونستم دقیقاً دنبال چیام.
زن بدون هیچ عکسالعملی لیوانو گذاشت رو پیشخوان و رفت سمت گاز. هیچ «چی؟» یا «کمک میخوای؟»ای نبود. فقط سکوت و فاصله.
یه خدمتکار دیگه وارد شد. مرد، قدبلند، با پیراهن سفید و صورت تیغخورده. با عجله از کنارم رد شد. سعی کردم صداش کنم:
— «آقا؟ ببخشید…»
(بیشتر از این ویسگون اجازه ارسال نمیداد ببخشید..)
- ۷.۵k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط