Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]
صدای باز شدن در ورودی باعث شد سرم رو بالا بیارم.
خشکم زد.
آروم رفتم پشت دیوار راه پله.
دو مرد وارد شرکت شده بودن.
همون کت و شلوارها...
همون کلاهها...
همون عینکهای دودی.
قلبم وایساد.
خودشون بودن.
دستم ناخودآگاه دور گوشی محکم شد.
یکی از اونها در رو پشت سرش بست.
دومی چند قدم جلو اومد و نگاهی به اطراف انداخت.
خودمو عقب کشیدم تا نبینتم.
بعد به سمت یکی از میزها رفتم و زیرش قایم شدم.
گوشی رو برداشتم شماره لیام رو گرفتم.
صدای بوق اول...دوم...سوم...
تو رو خدا جواب بده.
یکدفعه صداش از پشت تلفن اومد.
- بله؟
آروم گفتم:
+ لیام...
سعی کردم صدام نلرزه. اما ترس اجازه نمیداد.
+ من تو شرکت موندم..
- چرا اونجا موندی؟ مگه نگفتم..
+ اون دوتا مرد... اینجان.
صدای لیام تغییر کرد.
- وایولت، ازشون فاصله بگیر. تا من خودمو برسونم.
اما دیگه دیر شده بود.
دستی لباسم رو کشید و پرتم کرد روی زمین.
گوشی از دستم افتاد.
صدای لیام از روی زمین شنیده شد.
- وایولت؟!
یکی از اونها سعی کرد بازوم رو بگیره.
خودم رو کنار کشیدم و با تمام توان هلش دادم.
سریع از جام بلند شدم.
فرصت رو غنیمت شمردم و به سمت راهرو دویدم.
صدای قدمهاشون پشت سرم بلند شد.
در یکی از سالن هارو باز کردم و وارد شدم.
درو قفل کردم.
چند ثانیه سکوت...
صدای دستگیره تکون خورد.
نفس حبس شدهام رو بیرون دادم.
اما طولی نکشید که صدای ضربه به در بلند شد.
سومین ضربه باعث شد در باز بشه.
دوباره شروع به دویدن کردم.
از راهرو رد شدم و به سمت پلهها رفتم.
یکی از اونها دنبالم بود.
پام روی یکی از پلهها لغزید، اما خودم رو نگه داشتم.
نباید میایستادم.
نباید میذاشتم گیرم بندازن.
خودم رو به طبقه پایین رسوندم.
به سمت در خروجی رفتم اما مرد دوم از سمت دیگه ظاهر شد.
راه رو بسته بود.
ایستادم.
دیگه جایی برای رفتن نداشتم.
مرد به سمتم اومد.
این بار منتظر نموندم.
با تمام توان به صورتش مشت زدم و سعی کردم از کنارش رد بشم.
اما دستش رو روی شونم گذاشت.
منم دستش رو گرفتم و از پشت زمین زدمش.
تا اومدم قفل در رو باز کنم و فرار کنم ، چیزی به سرم خورد.
همهچیز برای چند ثانیه تار شد..
تعادلم رو از دست دادم.. دستم رو به دیوار گرفتم..
سعی کردم خودم رو سرپا نگه دارم..
اما افتادم روی زمین.
نه... من... نباید بمیرم.
رزالین منتظرمه..
آخرین چیزی که دیدم، سایهی مردی بود که بالا سرم بود.
بعد...
همه چیز سیاه شد.
خشکم زد.
آروم رفتم پشت دیوار راه پله.
دو مرد وارد شرکت شده بودن.
همون کت و شلوارها...
همون کلاهها...
همون عینکهای دودی.
قلبم وایساد.
خودشون بودن.
دستم ناخودآگاه دور گوشی محکم شد.
یکی از اونها در رو پشت سرش بست.
دومی چند قدم جلو اومد و نگاهی به اطراف انداخت.
خودمو عقب کشیدم تا نبینتم.
بعد به سمت یکی از میزها رفتم و زیرش قایم شدم.
گوشی رو برداشتم شماره لیام رو گرفتم.
صدای بوق اول...دوم...سوم...
تو رو خدا جواب بده.
یکدفعه صداش از پشت تلفن اومد.
- بله؟
آروم گفتم:
+ لیام...
سعی کردم صدام نلرزه. اما ترس اجازه نمیداد.
+ من تو شرکت موندم..
- چرا اونجا موندی؟ مگه نگفتم..
+ اون دوتا مرد... اینجان.
صدای لیام تغییر کرد.
- وایولت، ازشون فاصله بگیر. تا من خودمو برسونم.
اما دیگه دیر شده بود.
دستی لباسم رو کشید و پرتم کرد روی زمین.
گوشی از دستم افتاد.
صدای لیام از روی زمین شنیده شد.
- وایولت؟!
یکی از اونها سعی کرد بازوم رو بگیره.
خودم رو کنار کشیدم و با تمام توان هلش دادم.
سریع از جام بلند شدم.
فرصت رو غنیمت شمردم و به سمت راهرو دویدم.
صدای قدمهاشون پشت سرم بلند شد.
در یکی از سالن هارو باز کردم و وارد شدم.
درو قفل کردم.
چند ثانیه سکوت...
صدای دستگیره تکون خورد.
نفس حبس شدهام رو بیرون دادم.
اما طولی نکشید که صدای ضربه به در بلند شد.
سومین ضربه باعث شد در باز بشه.
دوباره شروع به دویدن کردم.
از راهرو رد شدم و به سمت پلهها رفتم.
یکی از اونها دنبالم بود.
پام روی یکی از پلهها لغزید، اما خودم رو نگه داشتم.
نباید میایستادم.
نباید میذاشتم گیرم بندازن.
خودم رو به طبقه پایین رسوندم.
به سمت در خروجی رفتم اما مرد دوم از سمت دیگه ظاهر شد.
راه رو بسته بود.
ایستادم.
دیگه جایی برای رفتن نداشتم.
مرد به سمتم اومد.
این بار منتظر نموندم.
با تمام توان به صورتش مشت زدم و سعی کردم از کنارش رد بشم.
اما دستش رو روی شونم گذاشت.
منم دستش رو گرفتم و از پشت زمین زدمش.
تا اومدم قفل در رو باز کنم و فرار کنم ، چیزی به سرم خورد.
همهچیز برای چند ثانیه تار شد..
تعادلم رو از دست دادم.. دستم رو به دیوار گرفتم..
سعی کردم خودم رو سرپا نگه دارم..
اما افتادم روی زمین.
نه... من... نباید بمیرم.
رزالین منتظرمه..
آخرین چیزی که دیدم، سایهی مردی بود که بالا سرم بود.
بعد...
همه چیز سیاه شد.
- ۱۸.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط