فن فیک لیوایهان پارت ۳
فن فیک لیوایهان پارت ۳
شروع میکنن به کندن
کشیش : اه دوباره تو ! بچه ی زشت
لیوای : اوه نه ( دست هانجیو میگیره و الفرار مثل کاور پست )
لیوای : ایندفعه نمیزارم بگیریش
هانجی : ممنونم لیوایی
رسیدن به پناهگاهی که داشتن ( یه خونه ی قدیمی که کوچیک بود ولی همه ی امکانات رو داشت )
لیوای : اینجا بمون من میرم یکم غذا بدزدم
هانجی : باشه
وقتی لیوای رفت هانجی اومد بیرون تا یکم هوا بخوره که چند پسر بچه که قلدر بودم اومدن و کتکش زدن
هانجی : آخ دردم گرفتتت ولم کنیددد
مکس : ( خندیدن ) تو خیلی زشتی و کثیفی
عینکش رو ازش گرفت
هانجی : نکنن پسش بدهههه😭
(مارک عینک رو میشکنه )
مارک : چهارچشمی بی مغز تو احمقی با چهار تا چشم چجوری انقدر کتک میخوری
( که یهو لیوای پیداش میشه )
لیوای : شما . . . شما احمقا چیکار میکنین ؟
ویلی : ما داریم یه بچه کوچولوی احمق چهارچشمی رو کتک میزنیم و این به تو ربطی نداره
لیوای : فقط من میتونم بهش بگم چهارچشمی ، این آخرین هشدارمه تنهاش بزارید
مایکل : و اگه ولش نکنیم ؟
لیوای : خودتون خواستین
( همه رو کتک میزنه و اونا هم فرار میکنن )
لیوای : هی چهارچشمی تو خوبی ؟
هانجی : نه خوب نیستم خیلی درد داره ولی بیا بریم خونه
لیوای : نه صبر کن پات زخمی شده نیاز نیست راه بری خودم میبرمت تا خونه
( هانجی سرخ میشه و سرش رو تکون میده )
۵ سال بعد . . .
( مادر هانجی اونارو پیدا میکنه )
مادر : به به میبینم که تو این چند سال خوب با پسره جور شدی
هانجی : م . . . مامان . . .
مادر : دختره ی احمق هیچ میدونی داری با خودت چیکار میکنی ؟ خانواده ی ما تاجر موفق و پولداریه بعد تو اومدی با این پسره ی گدا تو این خونه ی پوسیده زندگی میکنی ؟
هانجی : ولی من این زندگی رو بیشتر دوست دارم تو هر روز منو کتک میزنی بابت هر خرابکاری کوچیکی که میکنم
مادر : اصلا چرااا ؟ چرا این بچه ی لعنتی انقدر برات مهمه ؟
( هانجی میترسه و پشت لیوای قایم میشه و آروم در گوشش میگه : تروخدا یکاری کن میترسم )
مادر : هی بچه جون چند سالته ؟
لیوای : من ۱۵ سالمه
مادر : مدرسه میرین خودت و هانجی و میگم الان اون ۱۱ سالشه و توهم ۱۵ دیگه پس باید مدرسه برید !
لیوای : مدرسه دیگه کجاست ؟
مادر : دیدی ؟ دیدی هانجی ! اون سوادم نداره !
هانجی : ولی این اصلا مهم نیست منم ندارم تو اون زمانی که من شش سالم بود و حتی مدرسه هم نمیرفتم ولم کردی
شروع میکنن به کندن
کشیش : اه دوباره تو ! بچه ی زشت
لیوای : اوه نه ( دست هانجیو میگیره و الفرار مثل کاور پست )
لیوای : ایندفعه نمیزارم بگیریش
هانجی : ممنونم لیوایی
رسیدن به پناهگاهی که داشتن ( یه خونه ی قدیمی که کوچیک بود ولی همه ی امکانات رو داشت )
لیوای : اینجا بمون من میرم یکم غذا بدزدم
هانجی : باشه
وقتی لیوای رفت هانجی اومد بیرون تا یکم هوا بخوره که چند پسر بچه که قلدر بودم اومدن و کتکش زدن
هانجی : آخ دردم گرفتتت ولم کنیددد
مکس : ( خندیدن ) تو خیلی زشتی و کثیفی
عینکش رو ازش گرفت
هانجی : نکنن پسش بدهههه😭
(مارک عینک رو میشکنه )
مارک : چهارچشمی بی مغز تو احمقی با چهار تا چشم چجوری انقدر کتک میخوری
( که یهو لیوای پیداش میشه )
لیوای : شما . . . شما احمقا چیکار میکنین ؟
ویلی : ما داریم یه بچه کوچولوی احمق چهارچشمی رو کتک میزنیم و این به تو ربطی نداره
لیوای : فقط من میتونم بهش بگم چهارچشمی ، این آخرین هشدارمه تنهاش بزارید
مایکل : و اگه ولش نکنیم ؟
لیوای : خودتون خواستین
( همه رو کتک میزنه و اونا هم فرار میکنن )
لیوای : هی چهارچشمی تو خوبی ؟
هانجی : نه خوب نیستم خیلی درد داره ولی بیا بریم خونه
لیوای : نه صبر کن پات زخمی شده نیاز نیست راه بری خودم میبرمت تا خونه
( هانجی سرخ میشه و سرش رو تکون میده )
۵ سال بعد . . .
( مادر هانجی اونارو پیدا میکنه )
مادر : به به میبینم که تو این چند سال خوب با پسره جور شدی
هانجی : م . . . مامان . . .
مادر : دختره ی احمق هیچ میدونی داری با خودت چیکار میکنی ؟ خانواده ی ما تاجر موفق و پولداریه بعد تو اومدی با این پسره ی گدا تو این خونه ی پوسیده زندگی میکنی ؟
هانجی : ولی من این زندگی رو بیشتر دوست دارم تو هر روز منو کتک میزنی بابت هر خرابکاری کوچیکی که میکنم
مادر : اصلا چرااا ؟ چرا این بچه ی لعنتی انقدر برات مهمه ؟
( هانجی میترسه و پشت لیوای قایم میشه و آروم در گوشش میگه : تروخدا یکاری کن میترسم )
مادر : هی بچه جون چند سالته ؟
لیوای : من ۱۵ سالمه
مادر : مدرسه میرین خودت و هانجی و میگم الان اون ۱۱ سالشه و توهم ۱۵ دیگه پس باید مدرسه برید !
لیوای : مدرسه دیگه کجاست ؟
مادر : دیدی ؟ دیدی هانجی ! اون سوادم نداره !
هانجی : ولی این اصلا مهم نیست منم ندارم تو اون زمانی که من شش سالم بود و حتی مدرسه هم نمیرفتم ولم کردی
- ۷.۹k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط