برده عمارت جئون
پارت ¹¹²
اون پیرمرد دوست داشتنی مثل پدرم رفتار میکرد،برای همین خیلی برام عزیز بود
نگاه مشکوک جونگکوک به طرفم چرخید و زهر خندی زد
خنده ای که واقعا ازش زهر چکه میکرد.
استاد قبل از رفتن کوله ام رو از ماشین بیرون آورد و دست جونگکوک داد
آروم شونه ام رو لمس کرد و گفت:
-فردا رو بمون خونه و خوب استراحت کن دخترم،نگران غیبتت هم نباش
به خودت فشار نیار و برو دکتر
امروز تو کلاس بیهوش شدی،حتما خیلی ضعیف شدی
پس فردا با هم کلاس داریم درمورد مقاله هم بیشتر حرف میزنیم.
دلم میخواست بغلش کنم و گونه اش رو ببوسم اما خودم رو کنترل کردم و فقط لبخند زدم:
-ممنون استاد،خیلی لطف کردید
بالاخره اون پیرمرد رفت و از دیدمون که خارج شد دوباره دنیام تیره و تار شد.
با فشار بازوم برگشتم به همون جهنمی که برام ساخته بود.
ناخن هاش رو توی بازوی نحیفم فرو کرد و باعث شد چشم از جاده بگیرم:
-حالا برسیم به حساب و کتاب ات خانوم
لحن حرف زدنش ترسناک بود.
نگاهش تاریک و رعب انگیز.
لرز وحشتناکی به ستون فقراتم افتاد.
اون تیله های سیاه مثل گلوله های تفنگ قلبم رو سوراخ میکرد.
نگاه جونگکوک که به یقه لباسم افتاد اونو تکونی داد و باگت های خورد شده و تیکه های غذا رو تکوند.
نیشخند تمسخر امیزی زد و گفت:
-معلومه زیادی بهت سخت میگذره عزیز دل جونگکوک
امان از کلمات زهرآگینش.
به آرومی یقه ام رو از شر خورده غذا ها خلاص کرد و گفت:
-نکنه فکر کردی اونقدر بی غیرت و اوپن مایندم که استادت برسوندت
واست غذا بخره و منم براش دست بزنم؟
به سختی لب زدم:
-جونگکوک...اون پیرمرد...
حرفم تموم نشده
دست سنگینش که روی لبام نشست حرفم رو خوردم:
-مردا حتی لحظه مرگ هم میتونن واسه یه دختر بچه شق کنن
حرفش چنان برام زور داشت که بی توجه به عواقبش دستم رو بالا بردم و محکم توی صورتش کوبیدم.
صدای سیلی توی سکوت شب پیچید و جونگکوک مثل یه حیوون وحشی خیره شد بهم:
-هر چیزی میتونی به خودم بگی ولی استاد پارک نه
تو زندگیم اگه یه مرد دیده باشم اونم همون پیرمرده
اون پیرمرد دوست داشتنی مثل پدرم رفتار میکرد،برای همین خیلی برام عزیز بود
نگاه مشکوک جونگکوک به طرفم چرخید و زهر خندی زد
خنده ای که واقعا ازش زهر چکه میکرد.
استاد قبل از رفتن کوله ام رو از ماشین بیرون آورد و دست جونگکوک داد
آروم شونه ام رو لمس کرد و گفت:
-فردا رو بمون خونه و خوب استراحت کن دخترم،نگران غیبتت هم نباش
به خودت فشار نیار و برو دکتر
امروز تو کلاس بیهوش شدی،حتما خیلی ضعیف شدی
پس فردا با هم کلاس داریم درمورد مقاله هم بیشتر حرف میزنیم.
دلم میخواست بغلش کنم و گونه اش رو ببوسم اما خودم رو کنترل کردم و فقط لبخند زدم:
-ممنون استاد،خیلی لطف کردید
بالاخره اون پیرمرد رفت و از دیدمون که خارج شد دوباره دنیام تیره و تار شد.
با فشار بازوم برگشتم به همون جهنمی که برام ساخته بود.
ناخن هاش رو توی بازوی نحیفم فرو کرد و باعث شد چشم از جاده بگیرم:
-حالا برسیم به حساب و کتاب ات خانوم
لحن حرف زدنش ترسناک بود.
نگاهش تاریک و رعب انگیز.
لرز وحشتناکی به ستون فقراتم افتاد.
اون تیله های سیاه مثل گلوله های تفنگ قلبم رو سوراخ میکرد.
نگاه جونگکوک که به یقه لباسم افتاد اونو تکونی داد و باگت های خورد شده و تیکه های غذا رو تکوند.
نیشخند تمسخر امیزی زد و گفت:
-معلومه زیادی بهت سخت میگذره عزیز دل جونگکوک
امان از کلمات زهرآگینش.
به آرومی یقه ام رو از شر خورده غذا ها خلاص کرد و گفت:
-نکنه فکر کردی اونقدر بی غیرت و اوپن مایندم که استادت برسوندت
واست غذا بخره و منم براش دست بزنم؟
به سختی لب زدم:
-جونگکوک...اون پیرمرد...
حرفم تموم نشده
دست سنگینش که روی لبام نشست حرفم رو خوردم:
-مردا حتی لحظه مرگ هم میتونن واسه یه دختر بچه شق کنن
حرفش چنان برام زور داشت که بی توجه به عواقبش دستم رو بالا بردم و محکم توی صورتش کوبیدم.
صدای سیلی توی سکوت شب پیچید و جونگکوک مثل یه حیوون وحشی خیره شد بهم:
-هر چیزی میتونی به خودم بگی ولی استاد پارک نه
تو زندگیم اگه یه مرد دیده باشم اونم همون پیرمرده
- ۴۲.۵k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط