وی نویسنده:

وی نویسنده:
هر سه تا از در خارج شدن....ساشا سعی داشت که در رو ببنده و اون رو قفل کنه....لیا از ترس نشست روی زمین و داشت میلرزید....و میا هم به دیوار تکیه داده بود و میخواست اتفاقی که افتاده رو توی ذهنش مرور کنه...باور نمی‌کرد...اما...حال میا از لیا بهتر بود........ساشا که مطمئن شد که در قفل شده به سمت لیا و میا رفت...رفت کنار لیا و بلندش کرد....اما..لیا بلند نمیشد...میا هم توی همون حالت...ساشا کنار لیا نشست و گفت..
ساشا: لیا! بلند شو..به خودت بیا!
ساشا: میا تو هم....آروم باشین...
میا به خودش اومد و اومد کنار ساشا و لیا...
لیا همش داشت یه چیزی رو زیر لب تکرار می‌کرد...
ساشا چند بار زد توی گوش لیا تا به خودش بیاد‌...
و بعدش با لیا و میا شروع کردن به دویدن...
دخترا داشتن از توی راهرو کردت میکردن که یکدفعه یه گله بزرگ از زامبی جلوشون سبز شد....لیا جیغی زد و میا هم داد زد....و چشمای ساشا گرد شد...زامبی ها از جیغ و داد لیا و میا متوجه اونها شده بودن و به سمتشون حرکت کردند...اگه بگم لیا و میا سکته نکردن...دروغ گفتم...ساشا خیلی هول کرد و سریع خودشونو به یه در رسوند....در رو باز کرد...و لیا رو اول از همه پرت کرد داخل...بعد میا...و بعدش خودش رفت داخل اون در....در رو بست و یه میز گذاشت جلوی در و بهش تکیه داد...زامبی ها داشتن به در میخوردن و سعی داشن بیان داخل.........ساشا به میز تکیه داد و نفس نفس میزد و لیا از ترس دوباره نشسته بود زمین و میا هم با چشمای گرد کنار ساشا وایستاده بود.‌‌‌.....ساشا به خودش اومد و وایستاد و به دور و بر نگاه کرد و دید که ۷ تا پسر داخل هستن....ساشا ترسید و یه چیزی برداشت و به سمت اونها پرت کرد....اونها داد کشیدن و یک نفر ازشون به کره ای چیزی گفت...اما ساشا نفهمید...ساشا یه اخمی کرد و بهشون نگاه کرد....یهو لیا و میا هم بهشون نگاهی میندازن و میا و لیا با حالت ترس و خوشحالی و استرس میگن: بی تی اس!!
ساشا خیلی تعجب کرد و گفت
ساشا: چی؟🫥🫥.
ساشا دوباره به اونها نگاهی کرد....جین اومد جلو و به کره ای یه چیزی گفت...
ساشا: برادر....انگلیسی صحبت کن🤨🤨..
کوک: شما زامبی نیستین؟🫨.
ساشا با جدیت گفت: اگه ما زامبی بودیم...بهتون حمله میکردیم...همینجوری وایمیستادیم.
تهیونگ که نگران بود اومد جلو و با عصبانیت گفت
تهیونگ: برین بیرون!شاید آلوده باشین😠.
ساشا با تعجب جلو میاد...با خودش میگه چقدر پر رو هستن...و با عصبانیت با صدای بلند تری میگه: خیلی مارو رو ببخشین...اما ما آلوده نیستیم...بفهمین.
تهیونگ: اگه باشین و خبر نداشته باشین چی؟
ساشا دیگه زد به سیم اخر
ساشا: اگه زامبی کسی رو گاز بگیره...اون شخص آلوده میشه و جای گاز گرفتگی روی بدنش میمونه...می‌بینی که ما هیچکدوم از این نشونه ها رو نداریم...🤬🤬.
تهیونگ که کمی عصبی بود...اما...
دیدگاه ها (۰)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

Dangerous Saviors=۱

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

My professorChapter: 2Part: 106(بچها پارت ۱۰۶ گزارش شده بودم...

بخش آخر part 62آلینا اول بلند شد بعدم تهیونگ بلند شد و رفتن ...

پارت ۳۹

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

با تو! همیشه پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط