پارت ۹
پارت ۹
روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی یک جوری به من بی احمیتی میکنی که به کارمندان قصر نمی کنی(داد)
جونگ کوک:پس می تونی کارمند قصر بشی
روبی:واقعا برات متاسفم(بغض،گریه)
ویو جونگ کوک:
دیدم زد زیره گریه آخه اینجا هم جایی هست که بخوای مثل بچه ها کریه کنی آخه تدی ذهنم گفتم که تهیونگ اومد
ویو تهیونگ:
دیدم صدای داد میاد رفتم بیرون دیدم روبی داره گریه میکنه عصبانی شدم چون جونگ کوک حق نداشت زنش رو جلوی جمع مسخره کنه داد زدم تا بقیه ی شوالیه هایی که جمع شده بودن برن سر تمرینشون
تهیونگ :برگردید سر تمرینتون(داد)
بعد رفتم روبی رو بغل کردم که داشت گریه میکرد توی بغلم و خودش رو بیشتر جا کرد
ویو روبی:
داشتم گریه میکردم که تهیونگ اومد و بعد داد زدنش اومد منو بغل کرد نگاه به جونگ کوک کردم دیدم داره حرص میخوره منم چونکه لجش رو در بیارم بیشتر خودم رو توی بغل تهیونگ فرو بردم
ویو جونگ کوک:
روبی داشت گریه میکرد که دیدم تهیونگ اومد سر بچه ها داد زد و روبی رو بغل کرد حرص م گرفت روبی هم خودشو بیشتر توی بغلش جا کرد که باعث شد بیشتر عصبی شم رفتم جلو و روبی رو از بغل تهیونگ در آوردم
جونگ کوک:بیا بریم از اینجا بعدا حرف میزنیم(حرصی،عصبی)
روبی:جونگ کوک من رو از بغل تهیونگ گرفت و گفت بریم حرف بزنیم منم فقط با سر تائید کردم
تهیونگ :برو منم به جای تو حواسم هست فقط لباست رو عوض کن بعد برو
جونگ کوک:باشه(کلافه، عصبی)
روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی یک جوری به من بی احمیتی میکنی که به کارمندان قصر نمی کنی(داد)
جونگ کوک:پس می تونی کارمند قصر بشی
روبی:واقعا برات متاسفم(بغض،گریه)
ویو جونگ کوک:
دیدم زد زیره گریه آخه اینجا هم جایی هست که بخوای مثل بچه ها کریه کنی آخه تدی ذهنم گفتم که تهیونگ اومد
ویو تهیونگ:
دیدم صدای داد میاد رفتم بیرون دیدم روبی داره گریه میکنه عصبانی شدم چون جونگ کوک حق نداشت زنش رو جلوی جمع مسخره کنه داد زدم تا بقیه ی شوالیه هایی که جمع شده بودن برن سر تمرینشون
تهیونگ :برگردید سر تمرینتون(داد)
بعد رفتم روبی رو بغل کردم که داشت گریه میکرد توی بغلم و خودش رو بیشتر جا کرد
ویو روبی:
داشتم گریه میکردم که تهیونگ اومد و بعد داد زدنش اومد منو بغل کرد نگاه به جونگ کوک کردم دیدم داره حرص میخوره منم چونکه لجش رو در بیارم بیشتر خودم رو توی بغل تهیونگ فرو بردم
ویو جونگ کوک:
روبی داشت گریه میکرد که دیدم تهیونگ اومد سر بچه ها داد زد و روبی رو بغل کرد حرص م گرفت روبی هم خودشو بیشتر توی بغلش جا کرد که باعث شد بیشتر عصبی شم رفتم جلو و روبی رو از بغل تهیونگ در آوردم
جونگ کوک:بیا بریم از اینجا بعدا حرف میزنیم(حرصی،عصبی)
روبی:جونگ کوک من رو از بغل تهیونگ گرفت و گفت بریم حرف بزنیم منم فقط با سر تائید کردم
تهیونگ :برو منم به جای تو حواسم هست فقط لباست رو عوض کن بعد برو
جونگ کوک:باشه(کلافه، عصبی)
- ۲۴۷
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط