{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪽 فرشته نجات 🪽

🪽 فرشته نجات 🪽

Part ²²


ات ✨ مامان بابا ابجیا ممنون ازتون که تا الان برام زحمت کشیدین دیگه ... دارم میرم راحت میشین . ببخشید به خاطر اذیتام .
پ.ات : اره راحت شد...
که چشمش به یونگی خورد . برگشتم بهش نگاه کردم که دیدم با یه صورت جدی و خنثی داره بهش نگاه میکنه .
پ.ات : نه دخترم چه اذیتی؟ چه زحمتی؟ مراقب خودت .. باش.
م.ات : اره دخترم مراقب خودت باش خداحافظ دخترم .
سوهی : خداحافظ ابجی کوچولو مراقب خودت باش باشه؟(بغض).
ات ✨ باشه در ضمن من دیگه کوچولو نیستم .
سوهی : هستی خیلی.(بغض)
ات ✨ هانا لانا خداحافظ ابجی کوچولو های من مراقب خودتون باشید .
هانا : خداحفظ .
هانا همونطور وایساد و لانا بعد یکم این پا و اون پا کردن امد سمتم و اروم بغلم کرد .لانا باز بهتر بود .
لانا : خداحافظ اب...ابجی.
اولین بار بود که بهم میگفت ابجی . ولی دیگه دیره .
در مقابل منم بغلش کردم و زود از خودم جداش کردم .
ات ✨ خداحافظ همتون ‌.
یونگی 🪽 خداحافظ.
پ.ات : خداحافظ دخترم خداحافظ اقای مین .
یونگی دستمو گرفت و منو به جلوش هدایت کرد و پشتم میومد .
یونگی 🪽 خوبی کوچولو‍؟
ات ✨ اره بریم .
رسیدیم به ماشین و سوار شدم که یونگی ساکمو گذاشت تو صندق عقب و خودشم سوار شد .
یونگی و پدربزرگش جلو بودن و من و مادرش پشت نشسته بودیم .
م.یونگی : دخترم به خانوادمون خوش امدی .از این به بعد مادر صدام کن باشه؟(لبخند)
ات ✨ ممنونم، چشم ...مادر جون.
م.یونگی :افرین دخترم.(لبخند)
منم متقابل لبخندی به روی مادر یونگی زدم . سرمو به شیشه تکیه دادمو به بیرون خیره شدم . ماشین تو سکوت عمیقی فرو رفته بود . بالاخره ماشین وایساد . سرمم بلند کردم که....عجب خونه ای ....خونه نبود...عمارت بود. یعنی قراره من اینجا زندگی کنم؟همینطور که داشتم به نمای خونه نگاه میکردم نگهبانا درو باز کردن و ماشین وارد حیاط شد .حیاط به قدری بزرگ بود که نگم.مادر یونگی دستمو گرفت و در ماشینو باز کرد و با هم پیاده شدیم . یونگی و پدر بزرگشم هم از ماشین پیاده شدن . مردی قد بلند با کت شلوار مشکی امد سمت یونگی و پدر بزرگش .بهش نمیخورد کره ای باشه .
جان : سلام جناب مین خیلی خوش امدین .
پدر بزرگ یونگی سری تکون داد و بدون توجه به بقیه رفت داخل خونه .مرده رو کرد سمت یونگی
جان : سلام ارباب خوش امدین .
یونگی 🪽 ممنون ... جان ماشینو ببر پارک کن و یه سری وسایل هست . اونارو ببر اتاقم .(جدی سرد)
چرا به یونگی گفت ارباب؟
جان : چشم ارباب .
یونگی سوئیچ ماشینو داد دستشو امد سمتم و دستمو گرفت.

شرطا مثل قبل🪽🩵🪽
دیدگاه ها (۳۱)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁶مادرجون با لقمه ای از مربا و کر...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁸رو کرد سمت یونگی و گلوشو صاف کر...

.....پارت هجدهم.....

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

........//برده ی زیبا//.......

..... پارت بیست و یکم......

#عشق_بعد_نفرتپارت2ویو راوی: ات حرف جین رو تایید کرد و با اعض...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

مربی موتور سوار

رقیب کوچولوی جیمین... عصر همان روز...جیمین نقشه‌ای کشیده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط