🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁸⁶
مادرجون با لقمه ای از مربا و کره به سمتم امد و لقمه رو دستم داد .
ات ✨ مرسی مادرجون .
میسون : خواهش میکنم دختر گلم .
ات ✨ خداحافظ مادرجون .
میسون : خداحافظ دخترم مراقب خودت باش .
بغلم کرد و بوسه ای روی سرم گذاشت . کاری که تا الان قبل تز مدرسه رفتنم انجامش میداد . لبخندی زدم و ازش جدا شدم و سمت یونگی رفتم که دست به سین به کابینت تکیه داده بود و داشت با لبخند مارو نگاه میکرد .
ات ✨ بریم .
یونگی 🪽 قربون صدقه رفتنت تموم شد خانم کوچولو؟
ات ✨ اره ، حالا بریم دیگه دیرم میشه .
از اشپزخونه خارج شدیم .
یونگی 🪽 والا تو این چند دقیقه اون قدری که قربون صدقه مامانم رفتی قربون صدقه من نرفتی .
دستمو بلند کردم و لپشو محکم کشیدم .
یونگی 🪽 اخخخ
ات ✨ ولییییییی ....
دستشو گذاشت رو صورتش.
یونگی 🪽 ولی چی؟
ات ✨ ولی من عاشق .....
یونگی 🪽 عاشق کی؟
ات ✨ ولی من عاشق مامانتم .
بعد گفتن این حرف بقیه راه رو به سمت حیاط دویدم و به غرغراش خندیدم . وسط حیاط وایسادم و دستامو به زانوهام گرفتم و کمی خم شدم . به نفس نفس افتاده بودم ولی خندم متوقف نمیشد .
یونگی 🪽بدو دیگه دیرت میشه ها.... حالا بعدا باهات کار دارم .
ات ✨ باشه .(نفس نفس )
رفتم و سوار ماشین شدم . یونگی هم سوار شد و ماشینو روشن کرد و از حیاط عمارت خارج شدیم . تو راه سکوت بود و منم سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شده بودم .
یونگی دستشو روی پام گذاشت که سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم .
یونگی 🪽 مدرست تموم شد میام دنبالت بریم وسایلو اماده کنیم و بعد بریم جنگل . خوبه ؟
ات ✨ عالیهه .
دستشو تو دستم گرفتم و فشردم که لبخندی زد و به روبه روش خیره شد . تا رسیدن به مدرسه سکوت بود . ماشین وایساد و یونگی برگشت سمتم .
یونگی 🪽 خیله خب رسیدیم .... حالا بوسم کن بعد برو.
چشماشو بست و گونشو جلو اورد که من با دوتا دستام صورتشو گرفتم و برگردوندم و بوسه ای سطحی رو لباش کاشتم . چشماشو باز کرد و لبخندی زد .
یونگی 🪽 یه کاری نکن همینجا بخورمتا .
ات ✨ باشه اقای مین.
دستمو گرفت و مچ دستمو بوسید .
ات ✨ زود بیا دنبالم خب ؟ ......از حیاط امدم بیرون پنج دقیقه هم منتظر نمونم .
یونگی 🪽 چشم خانم خوشگلم .... مراقب خودت باش .
ات ✨ توهم همینطور ... خداحافظ.
یونگی 🪽 خداحافظ عزیزم .
کیفمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و برگشتم و باهاش دستمو براش تکون دادم و اونم همین کارو کرد . برگشتم و وارد حیاط مدرسه شدم . سریع پله هارو بالا رفتم و سمت کلاسم رفتم و نشستم روی صندلیم و سرمو روی میز گذاشتم . بازم تا الان اینجا دوستی پیدا نکردم . چند دقیقه گذشت که در کلاس باز شد و معلممون وارد کلاس شد و پشت سرش هم یه دختر
ریزه میزه وارد کلاس شد ، قدش یه کوچولو از من بلند تر بود و موهاش کوتاه و به رنگ مشکی پرکلاغی بود . از همون اول چشمای درشتش امد روی من که لبخند ریزی زد و منم جواب لبخندشو دادم .
معلم : سلام بچه ها .... امروز یه دانش اموز جدید داریم .... دخترم خودتو معرفی کن .
اون دختر قدمی جلو امد.
سهجین : سلام ... من کیم سهجین هستم و تازه از دئگو به سئول نقل مکان کردیم و امیدوارم تا پایان امسال لحظات خوبی رو در کنار شما بگذرونم .
لبخندی شیرین زد که به دلم نشست .
معلم : خب سهجین برو کنار ..... ات بشین .
معلم با دستش به من اشاره کرد که لبخند سهجین پررنگ تر شد .
سهجین: چشم .
کیفمو برداشتم که سریع امد کنارم نشست
سهجین : سلام خوبی ؟
انرژیش خیلی زیاد بود و این از طرز حرف زدنش و رفتاراش معلوم بود . لبخندی زدم .
ات ✨ سلام مرسی ... خودت خوبی؟
سهجین : عالیم دختر....
معلم : خب دیگه کتاباتونو باز کنید .
ادامه دارد ....
شرط
⁴⁰ لایک
³⁰ کامنت
¹⁵ بازنشر
Part ⁸⁶
مادرجون با لقمه ای از مربا و کره به سمتم امد و لقمه رو دستم داد .
ات ✨ مرسی مادرجون .
میسون : خواهش میکنم دختر گلم .
ات ✨ خداحافظ مادرجون .
میسون : خداحافظ دخترم مراقب خودت باش .
بغلم کرد و بوسه ای روی سرم گذاشت . کاری که تا الان قبل تز مدرسه رفتنم انجامش میداد . لبخندی زدم و ازش جدا شدم و سمت یونگی رفتم که دست به سین به کابینت تکیه داده بود و داشت با لبخند مارو نگاه میکرد .
ات ✨ بریم .
یونگی 🪽 قربون صدقه رفتنت تموم شد خانم کوچولو؟
ات ✨ اره ، حالا بریم دیگه دیرم میشه .
از اشپزخونه خارج شدیم .
یونگی 🪽 والا تو این چند دقیقه اون قدری که قربون صدقه مامانم رفتی قربون صدقه من نرفتی .
دستمو بلند کردم و لپشو محکم کشیدم .
یونگی 🪽 اخخخ
ات ✨ ولییییییی ....
دستشو گذاشت رو صورتش.
یونگی 🪽 ولی چی؟
ات ✨ ولی من عاشق .....
یونگی 🪽 عاشق کی؟
ات ✨ ولی من عاشق مامانتم .
بعد گفتن این حرف بقیه راه رو به سمت حیاط دویدم و به غرغراش خندیدم . وسط حیاط وایسادم و دستامو به زانوهام گرفتم و کمی خم شدم . به نفس نفس افتاده بودم ولی خندم متوقف نمیشد .
یونگی 🪽بدو دیگه دیرت میشه ها.... حالا بعدا باهات کار دارم .
ات ✨ باشه .(نفس نفس )
رفتم و سوار ماشین شدم . یونگی هم سوار شد و ماشینو روشن کرد و از حیاط عمارت خارج شدیم . تو راه سکوت بود و منم سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شده بودم .
یونگی دستشو روی پام گذاشت که سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم .
یونگی 🪽 مدرست تموم شد میام دنبالت بریم وسایلو اماده کنیم و بعد بریم جنگل . خوبه ؟
ات ✨ عالیهه .
دستشو تو دستم گرفتم و فشردم که لبخندی زد و به روبه روش خیره شد . تا رسیدن به مدرسه سکوت بود . ماشین وایساد و یونگی برگشت سمتم .
یونگی 🪽 خیله خب رسیدیم .... حالا بوسم کن بعد برو.
چشماشو بست و گونشو جلو اورد که من با دوتا دستام صورتشو گرفتم و برگردوندم و بوسه ای سطحی رو لباش کاشتم . چشماشو باز کرد و لبخندی زد .
یونگی 🪽 یه کاری نکن همینجا بخورمتا .
ات ✨ باشه اقای مین.
دستمو گرفت و مچ دستمو بوسید .
ات ✨ زود بیا دنبالم خب ؟ ......از حیاط امدم بیرون پنج دقیقه هم منتظر نمونم .
یونگی 🪽 چشم خانم خوشگلم .... مراقب خودت باش .
ات ✨ توهم همینطور ... خداحافظ.
یونگی 🪽 خداحافظ عزیزم .
کیفمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و برگشتم و باهاش دستمو براش تکون دادم و اونم همین کارو کرد . برگشتم و وارد حیاط مدرسه شدم . سریع پله هارو بالا رفتم و سمت کلاسم رفتم و نشستم روی صندلیم و سرمو روی میز گذاشتم . بازم تا الان اینجا دوستی پیدا نکردم . چند دقیقه گذشت که در کلاس باز شد و معلممون وارد کلاس شد و پشت سرش هم یه دختر
ریزه میزه وارد کلاس شد ، قدش یه کوچولو از من بلند تر بود و موهاش کوتاه و به رنگ مشکی پرکلاغی بود . از همون اول چشمای درشتش امد روی من که لبخند ریزی زد و منم جواب لبخندشو دادم .
معلم : سلام بچه ها .... امروز یه دانش اموز جدید داریم .... دخترم خودتو معرفی کن .
اون دختر قدمی جلو امد.
سهجین : سلام ... من کیم سهجین هستم و تازه از دئگو به سئول نقل مکان کردیم و امیدوارم تا پایان امسال لحظات خوبی رو در کنار شما بگذرونم .
لبخندی شیرین زد که به دلم نشست .
معلم : خب سهجین برو کنار ..... ات بشین .
معلم با دستش به من اشاره کرد که لبخند سهجین پررنگ تر شد .
سهجین: چشم .
کیفمو برداشتم که سریع امد کنارم نشست
سهجین : سلام خوبی ؟
انرژیش خیلی زیاد بود و این از طرز حرف زدنش و رفتاراش معلوم بود . لبخندی زدم .
ات ✨ سلام مرسی ... خودت خوبی؟
سهجین : عالیم دختر....
معلم : خب دیگه کتاباتونو باز کنید .
ادامه دارد ....
شرط
⁴⁰ لایک
³⁰ کامنت
¹⁵ بازنشر
- ۲۳۰
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط