part twenty-three; gold flash
اما چه رازی؟ چه چیزی در مورد اون دختر وجود داشت که جونگین نمیدونست؟
اون مکالمه مدام توی ذهنش از اول گفته میشد...
اتاق قرمز؟ مأموریت؟
یادش نمیومد که با دوست دخترش به یه اتاق قرمز رفته باشه یا چیزی از گذشتش به اون گفته باشه. مگه اینکه.... الا خودش جزوی از اون گذشته باشه!
ولی همچین چیزی امکان نداشت،
هیچکس از عملیاتهای "Q" خبر نداشت؛ اون عملیات ها مربوط به سالها پیش بودن. یسری عملیات شکست خورده و ناموفق که جون خیلیا رو گرفت؛ و حالا سازمان هر پرونده مربوط به اون عملیات رو بسته بود... چراکه هر اثری از اون عملیات میتونست خیلی چیز هارو بهم بریزه!
هیچکس، جز چند نفر از اعضای سابق که حالا ار کدوم توی بخشی مربوط به کار بودن از اون عملیات خبر نداشت. اما الا... چطور؟
شاید فقط یه تصادف بود، شاید توهمی شده بود. و شاید های دیگه ای که توی ذهنش اکو میشدن.
با خودکار ضربه های یکنواختی به میز وارد میکرد و سعی میکرد به یه میزی توی افکارش برسه.
° دیشب نخوابیدی نه؟
صدای رسای رئیس لی اونو از افکارش برای لحظه ای دور کرد. برای احترام بلند شد.
÷نه خیلی خوب قربان، فقط... یه چیزایی تو ذهنمه... یه جمله که انگار از چندین سال قبله...
رئیس لی نگاهی دقیق بهش انداخت انداخت.
° جملههایی که آدم رو میلرزونه معمولاً اونهاییان که نمیدونی از کی شنیدی یا چرا اون حرف رو زده[مکثی کرد] ولی نباید درگیرش بشی یانگ، ما کار های مهم تری داریم
;Cho Ella
الا وارد شرکت شد. مثل همیشه با لباس رسمی و کفش های پاشنه بلندی که صداشون توی راهرو های شرکت میپیچید
همهچیز عادی بود، حداقل اینطور بنظر میرسید. افراد مختلف با کار ها و پروژه هاشون درگیر بودن؛ اما توی نگاههای زیرچشمی و ریزشون، یک مکث بود، یه تردید و شاید کمی هم فحش و قضاوت.
وارد اتاقش شد و پشت میزش نشست. دستش رو به سمت لپ تاپش که روی میز بود برد، اما چیزی توجه رو جلب کرد، درِ کشوی کناری کمی باز بود و از اونجایی که الا تقریبا آدم حساسی نسبت به مرتب بودن بود؛ خیلی زود متوجهش شد و خواست که ببنددش، که چشمش به چیز براقی خورد که داخل کشو قرار داشت.
یه فلش کوچک، طلایی و بدون برچسب...
عجیب بود اما، اون فلش براش آشنا بود؛
انگار قبلاً اون رو دیده بود. یا شاید... تو زمانی دیگه ای و جای دیگهای.
مردد برداشتش. برای چند ثانیه فقط بهش خیره شد، و بعد با نگاهی مشکوک به اطرافش نگاهی کرد و آهسته اون رو توی لپتاپ گذاشتش.
بلافاصله پوشهای باز شد؛ با اسمی عجیب و شاید حتی... ترسناک
> [OSAKO POROTOCOL; RED ROOM, Layer_Q]<
شوکه شد، نفسش برید؛ و سریع لپتاپ را بست....
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
اون مکالمه مدام توی ذهنش از اول گفته میشد...
اتاق قرمز؟ مأموریت؟
یادش نمیومد که با دوست دخترش به یه اتاق قرمز رفته باشه یا چیزی از گذشتش به اون گفته باشه. مگه اینکه.... الا خودش جزوی از اون گذشته باشه!
ولی همچین چیزی امکان نداشت،
هیچکس از عملیاتهای "Q" خبر نداشت؛ اون عملیات ها مربوط به سالها پیش بودن. یسری عملیات شکست خورده و ناموفق که جون خیلیا رو گرفت؛ و حالا سازمان هر پرونده مربوط به اون عملیات رو بسته بود... چراکه هر اثری از اون عملیات میتونست خیلی چیز هارو بهم بریزه!
هیچکس، جز چند نفر از اعضای سابق که حالا ار کدوم توی بخشی مربوط به کار بودن از اون عملیات خبر نداشت. اما الا... چطور؟
شاید فقط یه تصادف بود، شاید توهمی شده بود. و شاید های دیگه ای که توی ذهنش اکو میشدن.
با خودکار ضربه های یکنواختی به میز وارد میکرد و سعی میکرد به یه میزی توی افکارش برسه.
° دیشب نخوابیدی نه؟
صدای رسای رئیس لی اونو از افکارش برای لحظه ای دور کرد. برای احترام بلند شد.
÷نه خیلی خوب قربان، فقط... یه چیزایی تو ذهنمه... یه جمله که انگار از چندین سال قبله...
رئیس لی نگاهی دقیق بهش انداخت انداخت.
° جملههایی که آدم رو میلرزونه معمولاً اونهاییان که نمیدونی از کی شنیدی یا چرا اون حرف رو زده[مکثی کرد] ولی نباید درگیرش بشی یانگ، ما کار های مهم تری داریم
;Cho Ella
الا وارد شرکت شد. مثل همیشه با لباس رسمی و کفش های پاشنه بلندی که صداشون توی راهرو های شرکت میپیچید
همهچیز عادی بود، حداقل اینطور بنظر میرسید. افراد مختلف با کار ها و پروژه هاشون درگیر بودن؛ اما توی نگاههای زیرچشمی و ریزشون، یک مکث بود، یه تردید و شاید کمی هم فحش و قضاوت.
وارد اتاقش شد و پشت میزش نشست. دستش رو به سمت لپ تاپش که روی میز بود برد، اما چیزی توجه رو جلب کرد، درِ کشوی کناری کمی باز بود و از اونجایی که الا تقریبا آدم حساسی نسبت به مرتب بودن بود؛ خیلی زود متوجهش شد و خواست که ببنددش، که چشمش به چیز براقی خورد که داخل کشو قرار داشت.
یه فلش کوچک، طلایی و بدون برچسب...
عجیب بود اما، اون فلش براش آشنا بود؛
انگار قبلاً اون رو دیده بود. یا شاید... تو زمانی دیگه ای و جای دیگهای.
مردد برداشتش. برای چند ثانیه فقط بهش خیره شد، و بعد با نگاهی مشکوک به اطرافش نگاهی کرد و آهسته اون رو توی لپتاپ گذاشتش.
بلافاصله پوشهای باز شد؛ با اسمی عجیب و شاید حتی... ترسناک
> [OSAKO POROTOCOL; RED ROOM, Layer_Q]<
شوکه شد، نفسش برید؛ و سریع لپتاپ را بست....
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۶۷.۷k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط